میراثی که دود می‌شود…

(یادداشت سردبیر)

شاید هنگامی که اسکندر بنای باشکوه تخت جمشید را آتش می‌زد، می‌دانست که بهترین راه برای از بین بردن همیشگیِ تاریخ و تمدن یک ملت «سوزاندن» آن است. نه ویران کردن، نه غارت و نه استیلای بر یک میراث، آن را از حافظه‌ی تاریخ نمی‌زداید. می‌توان «ویرانه» را از نو ساخت، «غارت شده» را احیا کرد و از زیر «یوغ و استیلای» یک نیروی خودکامه به‌در آمد اما آن‌چه را که دود شده و به هوا رفته است، هرگز نمی‌توان بازیافت.
خبر چون همیشه کوتاه است: «خانه و کتابخانه‌ی محقق گیلانی، استاد جعفر خمامی‌زاده، در آتش سوخت».
در کمتر از یک دهه‌ی گذشته از این دست «حریق‌های فرهنگی» به دفعات در گوشه و کنار گیلان رخ داده است: سوختن کتابخانه‌ی محمد بندری در لنگرود، سوختن عمارت امین‌الدوله در لشت‌نشا، حریق بخشی‌هایی از بافت امام‌زاده ابراهیم، آتش گرفتن بخش‌هایی از مدرسه شاپور (دکتر بهشتی فعلی)، خاکستر شدن تنها کتابخانه منجیل (مرداد ۹۱)، آتش گرفتن بخشی از بازار ماسوله (نوروز ۹۲) و این آخری که خانه و کتابخانه و میراثِ ماندگار یک پژوهشگرِ دیرسال را بر باد داد. خانه‌ای با قدمت چند ده ساله، کتابخانه‌ای چند هزار جلدی، مجموعه‌ای چند صد برگی از اسناد و تصاویر و اشیاء و یادگارهایی از خاطرات و یادهای خانواده‌ای دیرپا، همه و همه در آنی دود ‌شد.
سهم ما از شنیدن خبر این رویداد، تنها قناعت کردن به انگشت‌گزیدنی و تاسفی است و سر فرو بردن در سکوتی طولانی. اما اگر نه‌دیرزمانی شنیدید که کتابخانه‌ی ملی رشت، عمارت شهرداری رشت، خانه‌ی منجم‌باشی لنگرود، محله‌ی گابنه‌ی لاهیجان، موزه‌ی نظامی انزلی و … در آتش سوخت، چندان حیرت‌زده نشوید. چرا که ما برای پاسداری از میراث‌مان تنها به رنگ و روغنی و بزکی بر چهره‌ی خسته و فرسوده‌ی آن‌ها قناعت می‌کنیم. چنان در کنار آن‌ها زندگی می‌کنیم که گویی همیشه بوده‌اند و خواهند بود و سایه‌ی نیستی بر گرد آنان نمی‌گردد. اما برای نگهداری و تیمار این میراث‌های ماندگار آستین همت بالازده نمی‌شود، مگر به نهیب اهالی فرهنگ. تجهیز محدود آثار فرهنگی – تاریخی گیلان به انواع ابزار و ادوات اطفای حریق کمترین تلاش ما برای حفظ این داشته‌هاست.

عصر یک روز اَبریِ فروردین به دیدن استاد خمامی‌زاده می‌روم. از کوچه‌ای که نام او را بر پیشانی دارد پای به داخل می‌گذارم. کوچه هنوز بوی خاکستر و دود می‌دهد. از دروازه‌ی شکسته پای به درون می‌نهم. از حیاط و صحن خانه‌ای که کمتر از دو ماه پیش آن را غرق گل و زندگی دیده بودم، اینک تلی از ویرانه مانده است. در کمال تعجب استاد خمامی‌زاده را می‌بینم که رخت و اسباب در آشپزخانه‌ی کوچکِ کنج حیاط که از حریق جان به در برده، انباشته است و از پنجره به میراث بر باد شده می‌نگرد. چون همیشه صبور و شکیباست اما بانوی پرشکیبش هر از چندی آهی می‌کشد و به من یادآوری می‌کند که یادمان باشد این شهر، چه میراثی را از دست داده است. حرفی برای گفتن ندارم جز دلداری مختصری که حتا دلِ خودم هم به آن آرام نمی‌گیرد.
انبان کتاب‌های سوخته در گونی‌های متعددی انباشته شده است. یک ردیف از کتاب‌ها در تاقچه‌ی اتاقِ سوخته، زغال شده است. منظره‌ای که به عمر ندیده‌ام، تلخ و شگفت و سیاه.
دخترِ استاد که دندان‌پزشک است از انگلستان آمده به غمخواری و تیمار پدر و مادر. با او قرار می‌گذارم که فردا با دوستانی دیگر برای جستجو میان گونی‌های برجا مانده بیایم، به امید یافتن برگی و سندی که از گزند حادثه دور مانده باشد. اگر چه گونی‌های سوخته و آب‌خورده گواه به تلاشی به ثمر می‌دهد.
چند عکسی می‌گیرم و چند لحظه‌ای پیش استاد می‌نشینم. دخترش چای و قند و بادام سوخته تعارف می‌کند. پدر رو به دختر می‌گوید: «دخترم، در خانه‌ی سوخته که بادام سوخته نمی‌خورند».
این جمله را که تمامی اندوه پیرمرد را در خود دارد تا به همیشه به یاد خواهم داشت، شما هم به آن فکر کنید.

دیدگاه خود را به ما بگویید.