بایگانی "سرمقاله‌ها"

سپیدرود راز می گوید (م.پ.ج)/ سرمقاله گیله وا ۱۴۰

«سپیدرود» در طول اعصار و قرون هزاران رمز و راز در اسطوره و تاریخ از خود نشان داده است، هر بار به شکلی و در هر دوران به طریقی. راز امروز آن البته بر ملا و رمز آن به آلودگی و کم آبی – و به زودی بی آبی – گشوده است.
نیمۀ فروردین ماه ، اکثر روزنامه های گیلان خبر دادند که آب سد سفیدرود سرریز کرده است. خبر خوشحال کننده ای که در این دوره خشکسالی و کمبود آب به اطلاع عموم رسید. اما اگر واقعیت این است، حقیقت چیز دیگری است. این سرریز شدن آب سد ظاهراً فراوانی آب را بشارت می دهد اما در اصل این طور نیست و فاجعه ای در راه است، به همین خاطر است که مسئولان ذیربط استان علی رغم سرریز شدن آب، به کشاورزان هشدار  داده اند در صرفه جویی آب از هیچ کوششی دریغ نورزند و از نزولات جوی هفته های اخیر حداکثر استفاده را کرده زمین های کشاورزی خود را زیر کشت ببرند. اما چرا بحران کم آبی بر گیلان غالب آمده است؟
پیشتر بگوئیم «سپیدرود» بزرگترین و پرآب ترین رودخانه گیلان و شمال ایران است. تا یک صد سال پیش بخش هایی از آن در مقاطعی از سال برای حمل کالا قابل کرجی رانی بود. اغلب وسایل موتوری کارخانه ها که از روسیه خریداری می شد وارد بندر انزلی و از راه پیربازار به رشت می رسید و از رشت از طریق شعبه اصلی این رود تا امامزاده هاشم و رستم آباد حمل می شد و بعد از طریق یک جاده خاکی به تهران منتقل می گردید. کار سختی بود ولی انجام می گرفت .« سپیدرود» شاهرگ حیاتی گیلان است. از دوره های باستان، از زمانی که آماردوس نام داشت تاکنون همیشه به گیلان زندگی بخشیده است. تنگۀ آن تنها معبر ورودی و خروجی گیلان به جنوب و آن سوی کوه های البرز، یا به تعبیر گیلانی ها ، عراقات بوده است.
سد سفیدرود گنجایش ۰۰۰/۰۰۰/۶۰۰/۱ متر مکعب آب دارد اما عملاً بیش از نیمی از آب به ظاهر موجود دریاچه ، رسوب است و آب نیست. برای گرفتن رسوبات باید سد رسوب گیر داشت که این سد فاقد آن است یا طرح آبخیزداری پیاده کرد که اساساً اجرا  نشد یا باید شستشوی هیدرولیک انجام داد که از زیر دریچه های سد رسوب خارج شود، کاری که انجام نگرفت و اگر تلاشی شد نصفه نیمه بود و نافرجام ماند.
آب سفیدرود از تلاقی دو رود بزرگ قزل اوزن و شاهرود تأمین می شود که در نقطه ای بین لوشان و منجیل به هم می پیوندند. قزل اوزن با ۵۰۰ کیلومتر طول مسافت، رود پرکرشمه و نازی است که از کوه های کردستان سرچشمه می گیرد و با عبور از گوشه هایی از استان همدان وارد زنجان شده، بخش هایی از آذربایجان شرقی و حتی اردبیل را در میان می گیرد و به پشت دریاچه منجیل می ریزد. شاهرود هم از استان های البرز و قزوین می آید و به آن می پیوندد و تحت نام واحد سفیدرود وارد گیلان می شود.
سفیدرود با آبش به گیلان حیات می بخشد اما اکنون به عللی که خواهیم گفت از سخاوتش کاسته است. رازهای گذشته «سپیدرود» را باید در افسانه ها و اسطوره ها،کتاب های تاریخ و جغرافیای تاریخی رمزگشایی کرد. اما روزهای ناخوش آن را اینک می توان به چشم دید که چه بیمار و نزار است! دیگر نیازی به گشودن رمز و راز آن نیست و اگر هست شفاف سازی است بر آن چه پشت پرده می گذرد.
برای آبیاری دشت وسیع گیلان و اراضی مزروعی شرق و غرب آن که بیشترین ، متنوع ترین و مرغوب ترین تولیدات کشاورزی را عرضه می کند از قبل نیاز به احداث سد بزرگی بود تا بتوان از آورد عظیم آب این رود بزرگ ذخیره کرد و به هنگام ، به ویژه زمان خشکسالی، بهره برد. در عین حال بتوان آب شرب بخش عمده ای از مردم دشت گیلان را نیز تأمین کرد. سد سفیدرود دقیقاً به خاطر همین نیاز در بهترین نقطه ممکن یعنی ابتدای تنگه ورودی به گیلان، آن جا که فاقد پوشش انبوه گیاهی است ساخته شده است.
گیلان در حال حاضر ۰۰۰/۲۳۰ هکتار اراضی شالیزار دارد که سالانه بیش از ۰۰۰/۷۰۰ تن برنج تولید می کند. به عبارتی ۳۸ درصد برنج مرغوب کشور از گیلان تأمین می شود که برابر تأمین غذای ۲۰ میلیون ایرانی است. ۹۰ درصد آب گیلان به مصرف کشاورزی می رسد بنابراین ضروری بود برای تقویت کشاورزی آن، سدی عظیم بر این رود ساخته شود. مطالعات و اجرای آن را فرانسوی ها برعهده داشتند. در سال ۱۳۴۱ که این سد ساخته شد پیش بینی ۵۰ سال بعد و بیشتر آن را کرده بودند. اکنون پنجاه سال بیشتر از آن زمان گذشته است.در این ۵۰ سال اتفاقات زیادی بر کشور گذشته: تغییر حکومت و رژیم پیش آمده، جمعیت دو برابر و بلکه بیشتر شده، صنایع آلاینده فزونی گرفته ، تغییرات آب و هوایی حادث شده، سیاست های آب منطقه ای به استانی بدل شده، در زمینه کشاورزی ، صنعت و معدن اساس کار دگرگون شده و مدیریت کلان با سلایق فردی و ایدئولوژیکی همراه شده است.
برای مثال گیلان و مازندران به عنوان پایلوت تأمین برنج کشور و دیگر فرآورده های زراعی، استان های کشاورزی و غیر صنعتی اعلام شده اند اما هم زمان در ۱۴ استان دیگر برنجکاری مورد تشویق و ترغیب قرار گرفته است. اگر صنعت در شمال به گفته برخی ها خیانت است چرا کشت برنج و دیگر زراعتی که به آب فراوان دارند، در استان های خشک و نیمه خشک به زور بستن سد و مصرف آب های زیرزمینی ترویج شده است؟
سابق بر این آب سفیدرود بدون آلودگی وارد دریاچه پشت سد می شد و در گذر از تنگه سفیدرود به دشت که می رسید با کمترین آلودگی همراه بود و بعد از این که با شبکه های کوچک اما گسترده شاخه ها و کانال ها اراضی مزروعی را آبیاری می کرد مازاد آن به دریا می ریخت. اکنون آب آن در گذر از هفت استان بالادست که برخی از آن ها چون آذربایجان شرقی،  البرز و قزوین جزو استان های صنعتی کشور هستند آلوده است.
در گذشته آورد آب به سد منجیل ۳ میلیارد متر مکعب بوده است که اضافه آن از طریق دریچه های سد تخلیه می شد و سفیدرود در مسیر خود همیشه از آب فراوان با رنگی روشن و نیلی برخوردار بود و اراضی سر راه و پایین دست را به خوبی مشروب می کرد و مازاد را به دریا می ریخت. امروزه در هر استانی که آب قزل اوزن از آن می گذرد دهها سد زدند و آب آن را ذخیره می کنند. این سدها هم از سوی وزارت نیرو هم از طرف جهاد سازندگی به صورت مجزا و مستقل از هم زده شده است. در نتیجه استان های بالادست به قدر نیاز خود و حتی بیشتر از نیاز خود آب را پشت سد ذخیره می کنند و مازاد آن را به استان های بعدی رها می سازند. در استان های بعدی هم همین اتفاق می افتد، آن چه به منجیل می رسد دیگر آب با کیفیت و در حد نیاز نیست.
به عنوان مثال در آذربایجان شرقی وزارت نیرو ۲۸ سد و جهادسازندگی ۲۳ سد ساخته است و در مجموع هفت استان ۹۶ سد بر این رودخانه خورده است، دیگر جانی برای رود نمی ماند که آب خود را به گیلان سرریز کند. زمانی میانگین آورد آب در سال ۰۰۰/۰۰۰/۱۵۰/۱ متر مکعب بود امروزه این مقدار به ۵۰۰ میلیون متر مکعب تنزل کرده است.
تا ده سال پیش آب شاهرود با ۱۹۰ کیلومتر طول مسافت از سرچشمه که آبی با کیفیت بالا بود به حوزه دریاچه سفیدرود می ریخت و آب شرب مردم گیلان را تأمین می کرد، الان بیش از ده سال است آن را برای آب شرب تهران از مسیر خارج کرده اند. آن چه امروز از شاهرود به دریاچه سد سفیدرود می ریزد، گذشته از قلّت ، آب سنگین، شور و آلوده است. نتیجه آن که یک دهه تمام و بیشتر آب شرب اهالی گیلان در بدترین وضع و شکل ممکن به خورد گیلانی ها داده شد که منجر به بروز انواع بیماری های انگلی، گوارشی و کلیوی گردید. حتی کیفیت آب گیلان از آب سیستان بلوچستان هم که استانی کم باران، خشک و بی آب است پایین تر گزارش شده است. تنها بعد از ساخت  سد شهر بیجار (آیت الله بهجت) در توتکابن رودبار است که آب شرب گیلان به ارتقای نسبی رسید و قدر سهم آب شاهرود را تعدیل کرد تا بقیه آب سفیدرود به مصرف کشاورزی برسد.
کمبود آب سفیدرود باعث شده تا کشاورزان با پمپ های برق ، آب رودخانه را برداشت کنند یا به حفر چاه اقدام نمایند. بر اثر سوء مدیریت در آب و عدم نظارت بر آن، چنان راه افراط در پیش گرفته شد که ازتمام شاخه ها و کانال ها، آب دزدی می شود. بنابر گزارش سازمان آب حداقل ۰۰۰/۴۰ حلقه چاه غیرمجاز برای برداشت آب زده شده که تنها ۲۰۰۰ حلقه آن مجوز بهره برداری دارند.
وقتی آب در بالادست گرفته شود به پایین دستی ها کمتر می رسد. اگر قرار است هفت استان بالادست که ده ها سد در آن ها زده شد آب قزل اوزن را برداشت کنند چیزی به گیلان نمی رسد و آن چه هم رسید تا به اراضی پایین دست جلگه و شالیزارهای کناره های دریا برسد دیگر چیزی نمی ماند و آن چه می ماند آب سنگین ، شور و آلوده ای است که محصول را آلوده و مصرف کننده را بیمار می کند.
آب بخشی از ثروت گیلان است. داشته های ما از آب، همین آب پشت سد و آبهای باران است. جز این چه داریم که در استان کشاورزی و غیرصنعتی گیلان با آن کشاورزی کنیم. حالا بعد از گذشت این همه سال از انقلاب و زدن نزدیک به ۱۰۰ سدّ در استان های بالادست به فکر زدن چند سد در گیلان افتاده ایم.
می گویند برای ساخت سد سفیدرود چهار سال مطالعه انجام شد و سه سال عملیات اجرایی صورت گرفت در حالی که برای یکی از معدود سدهایی که قرار است در گیلان ساخته شود – سد شفارود –  مطالعه و عملیات اجرایی از سال ۱۳۷۱ آغاز شده و اکنون با گذشت ۲۵ سال، تنها ۳۰% پیشرفت کار حاصل شده. تازه کارشناسان می گویند با کم کردن ارتفاع سد و پایین آوردن سطح تاج آن و کاهش حجم مخزن جهت جلوگیری از تخریب بیشتر جنگل، در صورت احداث و بهره برداری، بعد از پنج سال رسوبات پشت سد تمام سد را در خود می گیرد. شفارود تنها ۵۵ کیلومتر مسافت دارد و با شیب بسیار تند در تنگه ای پوشیده از جنگل رو  به دریا جریان دارد و طبیعی است با این فشار، چه حجم رسوبات را وارد دریاچه پشت سد خواهد کرد و هکتارها جنگل را در خود فرو خواهد برد. ۲۵ سال گذشت زمان، ۳۰% پیشرفت کار، میلیاردها تومان هزینه ، مخالفت گروه های زیست محیطی و عدم اطمینان به آخر عاقبت آن حاصل مدیریت آب و نیرو است. این یک نمونه است. نمونه دیگر سد پلرود در رحیم آباد رودسر است که با مشکلات بیشتر و معضلات دیگر مواجه است. نتیجه چهار سال مطالعه کارشناسی و سه سال عملیات اجرایی و ضمانت ۵۰ سال کار مفید را با مطالعه و اجرای هم زمان و گذشت ۲۵ سال با ۳۰% پیشرفت کار و تعلیق وضع فعلی ملاحظه فرمائید. مدیریت ما به راستی کی به سامان می شود؟
سابق بر این سازمان آب منطقه ای، مشکلات موجود در زمینه آب را در حوزه فنی و حقوقی در منطقه حل و فصل می کرد. زمانی آب منطقه ای گیلان، زنجان و تنکابن را هم زیر پوشش خود داشت ولی حالا مدیریت آب، استانی شده و سازمان آب هر استانی مستقل عمل می کند. از این رو برای حل و فصل مساله آب سفیدرود نه فقط ادارات آب نزدیک ترین استان ها یعنی زنجان و قزوین، که پنج استان ذیربط دیگر هم دخیل هستند.
مشکل حقابه استان گیلان، آخرین استانی که از آب سفیدرود استفاده می کند، اینک تبدیل به یک معضل بزرگ شده است. طوری که گفته می شود از کارشناسان خارجی و بین المللی دعوت به عمل آمده تا در این مورد و موارد مشابه مشاوره دهند. چه آن ها تجارت علمی و عملی و حقوقی در این گونه موضوعات دارند. نقش رودخانه های بزرگ و پرآبی چون فرات و دجله در عراق، سوریه و  ترکیه ، هیرمند در افغانستان و ایران، ولگا، دن، دانوب و راین در اروپا و استان ها و کانتون های داخل آن کشورها و دیگر جاهای جهان نمونه های موردی است که گاه جنبه های حقوقی و گاه سیاسی پیدا می کنند و با راه حل های حقوقی و سیاسی حل می شوند و گاه نیز لاینحل مانده به تنش های اجتماعی و قومی و منطقه ای بدل می شوند.
هم اکنون برخی استان های ذینفع سرریز شدن آب سد منجیل را دستاویز کفایت آب گیلان تلقی کرده و با نشان دادن عکس های آن در محافل فنی و کارشناسی برای خود حقابه بیشتری منظور می کنند. به عکس در گیلان انتظار می رود آب حداقل دو سد در استان های بالادست به منظور تأمین آب گیلان در نظر گرفته شود. تکلیف سدهایی از نوع استور که در میانه زده شده و عمده هزینه آن با اعتبار مالی استان گیلان ساخته شده و ذخیره آب آن در یک استان بالادست است در این میان چیست؟
باید بپذیریم اگر ما نسبت به آب و روان آب های خود بی تفاوت عمل کرده ایم ، برادران ما در دیگر استان ها این قدر سهل انگارانه و راحت با آب رودخانه های خود برخورد نکرده اند و به هر شیوه ممکن آن را برای استفاده های درون استانی ذخیره کردند. نگاه به عملکرد و رفتار دوراندیشانه آن ها باید ما ر ا هشیار کند که همیشه همه چیز به حال خود نمی ماند و در تغییر است. باید از این خوش خیالی مطلق بدر آئیم و مشکلات خود را در زمان حل کنیم و آن را به آینده و دیگران موکول نکنیم و ربط ندهیم.
هر فرصتی که بسوزد گیلان و طبیعت آن می سوزد و با آن نسل آینده گیلانی می سوزد. این مشکلات را با مسامحه و سهل انگاری که عادت بیشتر ما گیلانی هاست نمی شود حل کرد. نقارهای ساده معیشتی و اقتصادی بعداً بدل به مسایل حاد اجتماعی و از پس آن تنش های سیاسی و قومی می شود که نمونه های خطرناک و فراوان آن را در سه چهار دهه اخیر به وضوح مشاهده کرده ایم. چگونه رفقای هفتادساله در انحاد جماهیر شوروی و شبه جزیره بالکان بعد از فروپاشی سوسیالیسم علیه یکدیگر شمشیر از نیام کشیدند و برادران مؤمن چگونه در کشورهای هم کیش یکدیگر را به گلوله می بندند.
آب در زندگی انسان برابر با حق حیات است. مشکلات پیش رو را پیش از آن که بزرگ تر شود مدبرانه و از روی اصول و منطق باید حل کرد. اندیشه های نو به کار گرفت و با استفاده از تکنولوژی پیشرفته روز نگاه تازه به اطراف داشت و از تخلیه آب به دریا جلوگیری کرد و از ریزش نزولات جوی حداکثر استفاده را برد. چطور که در گذشته در خانه ها با یک طشت آب باران می گرفتند چرا ما نتوانیم با کمک سدهای لاستیکی و ایجاد آببندان های مصنوعی آب باران را ذخیره نکنیم. این باران همیشه نخواهد بارید و این مشکل همیشه در حد و اندازه امروز نمی ماند، ممکن است عود کند و کار دستمان دهد.
* برگرفته از نام یک برنامه رادیویی پیش از انقلاب


نگاه های هیز به رخسارهای زیبا / سرمقاله / گیله وا ۱۳۹

۱ . در هفته محیط زیست امسال پیامکی غیر متعارف به مضمون زیر برای کاربران ارسال شد «مشترکین همراه اول با حذف قبض کاغذی خود و خرید شارژ الکتریکی سالانه مانع قطع بیش از ۴۱۷۴ اصله درخت شده اند».
طبق عادت بیشتر ما ایرانی ها، به ویژه در چند دهه اخیر که باورهای اخلاقی از جامعه سلب شده ، نگاه به نیمه خالی لیوان بیشتر شده است. از این رو باید اعتراف کرد که اطلاع رسانی خبر و شادمانی مستتر در این پیامک ، این طور القا می شود که به خاطر عدم قطع این تعداد درخت نیست، بلکه به خاطر سودی است که با خرید شارژ الکتریکی به شرکت مخابرات و عوامل مرتبط به آن می رسد.
بنا بر اظهار کارشناسان مقدار زمین لازم برای وجود این تعداد درخت ، حدوداً ۱۰۰ هکتار جنگل یا باغ درختکاری شده است. اگر چنین اظهار نظری درست باشد خرید شارژ الکتریکی، به هر بهانه ای ولو کسب درآمد کلان برای شرکت مخابرات ، باز ارزش ملی و اجتماعی دارد. چه این نوع تبلیغ، نوعی فرهنگ سازی است. در کنار آگهی خرید شارژ الکتریکی ، آگاهی لازم هم به مردم داده می شود و این یعنی تعمیم آن به نیمه پر لیوان که خلاء این نوع نگاه در جامعه ایرانی مشهود است. البته اگر در جامعه ای و کشوری حفظ جنگل و توسعه آن جزو برنامه اصلی کار باشد، دیگر نیازی به این نوع تبلیغ دو پهلو نیست. اما مسأله این جاست که در حفظ جنگل و صیانت از آن، بی مبالاتی های نابخشودنی صورت می گیرد و هر سال صدها و بلکه هزاران هکتار جنگل نابود می شود بی آن که پیامکی جهت اطلاع رسانی برای کسی فرستاده شود. همین عدم شفافیت است که نگاه ها را به نیمه خالی لیوان سوق می دهد و آدمی را دچار نوعی وارونگی در احساس و پریشانی در روان می کند.
۲٫ چند ماه پیش در یکی از نشریات تیتری با مضمون زیر خواندم:«واگذاری ۴ میلیون هکتار از جنگل های شمال برای ساخت و ساز در ۲۵ سال گذشته » نفس گزارش در تیتر نهفته است. به استناد این نوع گزارشات است که می گویم بار پیام شرکت مخابرات برای خرید شارژ الکتریکی نسبت به بعد زیست محیطی آن بیشتر است. چرا که سازمان مخابرات و سازمان جنگل ها هر دو نهادهای دولتی هستند، یکی برای صد هکتار دل می سوزاند و دیگری بر چند میلیون هکتار تغییر کاربری سرپوش می گذارد و آن گاه اطلاع رسانی می کند که ۲۵ سال زمان را از سر گذرانده است. تسرّی نگاه به نیمه خالی لیوان که امروزه عمومیت یافته ناشی از عدم شفافیت عمل از بالا است.
۳٫ مدیر کل منابع طبیعی و آبخیزداری گیلان عنوان کرد« در دنیای امروز اگر ۸۵ درصد از وسعت یک کشور فضای سبز نباشد، آن کشور رو به نابودی می رود. کشورهای پیش رفته از این رقم هم بالاتر می روند» و گفته« منشاء جنگل های اروپا از استان های شمالی است» با این وجود جایگاه ایران در این راستا مشخص است. ایران یک کشور کویری است و جنگل در آن نادر است و اندک جنگل آن در شمال کشور چون نگینی می درخشد اما بر همین نگین، رفتارهای سخت زشت و نابخردانه و غیر مسئولانه اعمال می شود. گیلان که از استان های جنگلی ایران است تنها ۵۶۴۰۰۰ هکتار جنگل دارد که برای آن هم خواب های آشفته ای دیده شده است. چه نگاه های هیزی که بر این رخسار زیبا دوخته شده است!
۴٫ روزنامه خزر در تاریخ ۱۴ بهمن در صفحه اول تیتری درشت به شرح زیر داشت: «درختان چنار بلوار ورودی شهر فومن را آتش زدند». خبر تأثربرانگیز است. دنبال خبر را که می گیرم معلوم می شود چندین صاحب مغازه سر جاده برای رونق کسب و کار خود به خیال ایجاد فضایی لابد بزرگ تر و وسیع تر افتادند و به ضربه زدن، آتش زدن و خشک شدن درختان اقدام کردند که از طریق اداره محیط زیست فومن و مراجع قضایی تحت تعقیب قرار گرفتند و جریمه شدند.
هزاران اتفاق از این دست و بدتراز این در جای جای گیلان و استان های شمالی و دیگر مناطق جنگلی کشور می افتد و ما خبر نداریم. یکی از عوامل تخریب فضای سبز و جنگل، انسان است. حرص در تأمین منافع شخصی با از میان بردن منافع جمعی حکم روز است. سال هاست که جامعه ما، ولع مصادره منافع عمومی به نفع منافع خصوصی را از بالا تجربه می کند و به خاطر همین مسأله ، قبح آن از میان رفته است. البته برای این درختان مسیر راه تنها طیفی از مردم ناآگاه و سودجو نیستند که کمر به نابودی آن بسته اند، مسئولان اداره راه گیلان هم چندی است با طرح مسأله سقوط احتمالی درختان و احتمال ایجاد حوادث ناگوار ، خواستار قطع آن ها شده اند.
طبیعی است انسان برای رفع خطر از خود هر موجود زنده ای را از پای درمی آورد، انسان، حیوان یا درخت فرق نمی کند. برای سیر کردن شکم یا تأمین منافع مالی به حیوان و درخت رحم نمی کند که هیچ ، پیش بیاید قتل هم می کند. حرص و ولع گاه آن چنان بر او چیره می شود که مثلاً درختان گشن قدیمی و سایه گستر آزاد وادی سلیمان داراب رشت را یک جا به اره می کشد و صاف می کند تا تبدیل به گورهایی باقیمت ۲۰ میلیون تومانی کند! گاه حتی، ظاهراً به عنوان مبارزه با خرافات، اما در باطن ، آزاد کردن زمین اطراف برای فروش، به دستور مدیر کل اسبق اوقاف، چندین درخت قطور ۱۰۰ و ۲۰۰ ساله آزاد و بلوط را که در اصطلاح مردم «آقادار» گفته می شود از بیخ و بن می کنند در عین حال که از نذورات برخی بقاع مهجور که پیشتر «آقادار» بودند و بعد از انقلاب تبدیل به اطاقکی سربندی شده اند نمی گذرند و حاضر نیستند آن مداخل اندک را هم خرج همان محل کنند.
از این مینیاتور اجحافِ موجودِ دو پا به درختان بی زبان که بگذریم، از قاچاق چوب و زغال نمی توان گذشت که گاه به ضرب و جرح و حتی قتل محیط بانان و جنگلبانان زحمت کش می انجامد.
۵٫ چند ماهی است که تلاش می شود جنگل های شمال را که به جنگل های هیرکانی معروف است ثبت جهانی کنند. این جنگل به روایتی مادر جنگل های قفقاز و اروپاست. نمونه این جنگل ها در جهان نادر است. مانده ام آیا تلاش برای ثبت آن به واقع تلاش برای بقای جنگل و حفظ محیط زیست است یا گرفتن وام و اعتبار مالی برای جابجایی از بانک جهانی به جیب این و آن که دانی! برای سوء استفاده اشخاص حقیقی و حقوقی به شیوه ای نو و با پرنسیپ!
خوش بین باشیم و در عین حال مراقب و ناظر. این جنگل های باقیمانده در شمال کشور که نفس های آخر را می کشد ثروت خدادادی است که اگر قدرش را ندانیم و شاکر نباشیم جلدی از دست ما می رود. نابودی آن نهایتاً به نابودی خود ما، استان ما و کشور ما می انجامد.
۶ .  روزنامه گیلان امروز در تاریخ سوم بهمن به نقل از خبرگزاری ایسنا نوشت « رییس سازمان جنگل ها، مراتع و آبخیز داری کشوراز مذاکره و توافق اولیه برای کشت فراسرزمینی چوب و جنگل داری در روسیه خبر داد » خداکرم جلالی معاون وزیر جهاد کشاورزی [ظاهراً هر دو یک نفر است ولی دو شغل دارد] در گفتگو با ایسنا گفت: « ۱۰ درصد نیاز چوب کشور معادل ۶۵۰ هزار متر مکعب از مبادی کشور وارد می شود که بیشتر از روسیه می آید و بقیه از داخل کشور تأمین می گردد» هم ایشان گفته اند « مذاکراتی با مسئولان جنگلداری روسیه صورت گرفته تا با مشارکت بخش خصوصی و صنایع مرتبط، تولیدکنندگان چوب بتوانند کشت فراسرزمینی چوب و زراعت آن را در روسیه آغاز کنند که می تواند از مصادیق واردات آب مجازی به کشور باشد»
آن چه از محتوای این گفتگو عاید می شود این که برای این کار، مذاکره به کنار، توافق های اولیه هم صورت گرفته، یعنی کار در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته است. این در حالی است که گفته می شود روسیه ۸۲۰ میلیون هکتار جنگل دارد که پنج برابر خاک ایران وسعت دارد. ۳۰ درصد جنگل های جهان در روسیه است . با این وجود چرا می خواهد مناطقی از خاک خود را که در مجاورت جنگل ها قرار دارد به خارجی ها از جمله ایران ، آن هم به بخش خصوصی آن ، اجاره دهد. سودی که آن ها می برند و زیانی که ما می کنیم زمین تا آسمان است.
با این کار، اولاً سرمایه خارجی وارد روسیه می شود. اشتغال زایی برای روس ها به عمل می آید. جنگل هایش بیشتر و گسترده تر می شود. بر فضای سبز آن افزوده و هوای سالم تر و پاک تری بهره آن ها می شود. اجاره و حق آب از ما می گیرد و در حمل و نقل چوب و صادرات هم منافع سرشار گمرکی می برد . در عوض، در ایران انگیزه تولیدکننده داخلی اگر سرد نشود به خارج هدایت می شود. بخش خصوصیِ کوچک و محلی فعال در جنگل زایی عملاً منفعل می شود. جنگل های ما با روندی که دارند و با شرحی که نمونه های آن از بالا به پایین داده شد، نه فقط توسعه نمی یابد که آرام آرام تحلیل می رود. چرا که ما در خارج از خاک خود اجاره دار جنگل هستیم، مالکیت از آن کشور دیگر است اما در کشور خود که مالک اندک جنگل های باقیمانده هستیم بر اثر سوء مدیریت، فضای سبز ما هر سال کمتر و آلودگی ها بیشتر و نشانه های توسعه نایافتگی محسوس تر است.
گیلان و دو استان شمالی دیگر جمعاً ۹۰ درصد نیاز چوب کشور را برآورده می کنند. آیا این است ارج و ارزش گذاری و امتیاز بخشی به مناطقی که ۹۰ درصد نیاز کشور را برآورده می کنند؟ همسایه بزرگ و سیّاس شمالی ما معلوم نیست همیشه دوران خوش خوشکی با ما داشته باشد. اگر یک بار آب ما به یک جو نرفت، تکلیف این موافقت های پادر هوا و سرمایه گذاری بخش خصوصی چه می شود. هر چند سرمایه گذار بخش خصوصی بی گدار به آب نمی زند. آیا بهتر نیست اراضی و کوه های خشک و نیمه خشک نزدیک و متصل به جنگل های ما که تا چند سال پیش پوشش گیاهی داشتند و جنگلی بودند ولی بر اثر بی مسئولیتی مسئولان و عدم آگاهی مردم، جنگل زدایی شده اند، دوباره جنگل زایی شوند.
اگر قرار است در بخش خصوصی تولید انگیزه شود چرا که در کشور خود ما و استان های شمالی و غربی این مهم انجام نگیرد. کوه هایی را که پیشتر جنگلی بوده دوباره احیا کنیم. وسعت جنگل های ما را افزایش دهیم. با برنامه علمی و کارشناسی شده عمل کنیم. بر کار خود ناظر باشیم. در فرایند نابودی جنگل، هم مردم نقش دارند، هم دولت و حکومت. اگر در بر همین پاشنه بچرخد که به انواع حیل، از پایین تا بالا کمر به نابودی جنگل بسته شده، این اقدام اخیر یعنی کشت فراسرزمینی تیر خلاص جنگل است که بر پیکر نیمه جانش وارد می آید. این نگین سبز را از چشمان  هیز و ناپاک این و آن دور نگه داریم.


تنه خوردن، به وقت دیگر! (سرمقاله شماره ۱۳۸ گیله وا)

سرمقاله مدیر مسئول

تنه خوردن، به وقت دیگر!

دو هفته پیش گذرم به میدان شهرداری افتاد. چندین بیل مکانیکی در جای جای آن مشغول کندن آسفالت دور میدان بود. نگاههای بهت زده عابران و سوالی که بی واسطه از همدیگر داشتند، بیش از هر چیز به چشم می خورد. میدان شهرداری در خلوت مطلق ماشین و انبوه دستفروشان در سکوت و سکونی باورنکردنی آبستن اتفاقی تازه است. راستی چه اتفاقی قرار است بیفتد.

هفته پیش گذرم به میدان شهرداری افتاد. اطراف میدان و تا مسافتی از خیابان های منتهی به آن را با نرده های پیش ساخته فلزی «اِسپِس» گرفته با پرده هایی از تصاویر مشاهیر و مفاخر گیلان همراه شرح حال کوتاهی از آنان پوشانده اند. در کنار آن ها باز «بنر» هایی از تصاویر اماکن تاریخی استان و نماهایی از محلات مختلف شهر نصب کرده اند. به این وسیله راهروهایی در پیاده روها ایجاد شده که ارتباط عابران با خیابان ها بسته شده است. کار خوبی که انجام گرفت . هم مفاخر شهر و داشته های شهر به شهروندان تعرفه شد هم مسیر کارگاه بسته شد.

دیروز گذرم به میدان شهرداری افتاد. برخی از بنرها به عمد با موکت بر چاک خورده بودند که نشان از وجود نوعی لمپنیسم رایج در جامعه داشت، از نوع همان عملی که با صندلی های اتوبوس های شهری می کنند. اما از ورای این چاک ها می شد میدان و تا حدودی بخشی از خیابان ها را که آماده اجرای پروژه است دید.

در میدان شهرداری رشت دیگر از ماشین و خودروی شخصی و عمومی به هیچ وجه خبری نیست. گویی قلم پای هر وسیله نقلیه ای در این میدان شکسته است! در عوض دورتر از میدان تعداد معدودی مینی بوس برای حمل مسافر به طور رایگان در رفت و آمدند که کار آن ها نیز بزودی با عملیاتی شدن کف سازی خیابان ها به پایان می رسد. اما در عوض بر ترافیک کور و سنگینی که همیشه بر شهر، به ویژه خیابان های فرعی حواشی میدان وجود داشت افزوده شده آن چنان که به مرز انفجار رسیده است. راستی در میدان مرکزی شهر رشت، همان که با نام میدان شهرداری معروف است، چه اتفاقی می افتد؟

در میدان شهرداری رشت قرار است طرحی اجرا شود که از زمان تصویب آن سال ها گذشته است. طرح موسوم به پیاده راه فرهنگی قرار است بافت مرکزی و تاریخی شهر رشت را از چهار خیابان اصلی منتهی به آن تا مسافتی که راه تردّد خودروی مناسب داشته باشد دربرگیرد. این محوطه و مسیر آن قرار است کف سازی و سنگفرش شده محل رفت و آمد پیاده شهروندان شود. معابری که به اصطلاح انسان محور باشند و در آن هیچ وسیله نقلیه موتوری چه شخصی ، چه عمومی راه نداشته باشد. مثل تهران و یکی دو شهر بزرگ ایران و خیلی از شهرهای اروپا و جهان محل برگزاری میتینگ ها، گردش و تفریح شهروندان ، خرید و عرضه خورد و خوراک و سوغات شود و نیز از عمارت های تاریخی آن به عنوان موزه های مختلف بلدیه، پست، اسناد، هنرهای معاصر، مردم شناسی و غیره استفاده گردد وبرروی هم برندی برای رشت ایجاد شود که به زعم آقای شهردار، روزی به مرکز فرهنگی یا هنری کشور بدل گردد.

فکر این طرح پیش از انقلاب، زمانی که فرح پهلوی به رشت سفر کرده بود ریخته شده بود و قرار بود با افتتاح موزه هنرهای معاصر در ساختمان شهرداری آغاز و تا محله ساغریسازان و خواهر امام اجرایی شود اما با بروز انقلاب، اجرای آن به تعویق افتاد و بعدها به کلی فراموش گردید.

در دور اول شورای اسلامی شهر رشت این طرح مجدداً مطرح و پیگیری شد و به تصویب شورا رسید. اما هیچ شهرداری جسارت ورود به آن را نکرد تا این زمان که شهردار دکتر ثابت قدم بعد از فاصله ای دو ساله برای دومین بار سکان شهر را به دست گرفته است. گفتنی است دو سال پیش در دور اول تصدی شهرداری ایشان، یکی از چهار مسیر پیاده راه اجرایی شده است.

طرح با هدف ایجاد یک مرکز بزرگ فرهنگی – تاریخی و گردشگری استوار است و چنانچه پیاده شود ضمن این که چهره شهر را از رخوت مزمن آن می رهاند، پای توریست و گردشگر را به رشت باز و ماندگار می کند و موجب رونق اقتصادی در شهر می شود. مهمتر از همه، تمرکز ایذایی مرکز شهر را که همه راهها نهایتاً به میدان مزبور ختم می شد به جاهای دیگر هدایت می کند.

از آن جایی که این پروژه با تأخیر زیاد اجرا می شود، ساخت و سازهای بی رویه و انبوه در آن بسیار اتفاق افتاده و مشاغل غیرهمگون در آن فراوان ایجاد شده که به بدنه طرح آسیب رسانده است. از میان برداشتن این ناهمگونی ها در ارتباط با طرح، به سرعت امکان پذیر نیست و باید به تدریج و در گذر زمان اصلاح و همگون شود. از طرفی اجرای پروژه با توجه به موافقان بسیار زیادی که همراه دارد با مخالفت هایی نیز مواجه است. وقتی مخالفان به اعتراضات رسانه ای و شکایت به ارگان های دولتی و نمایندگان مجلس و تمسک به شبکه های مجازی روی آوردند ، موافقان نیز وارد عمل شده در حمایت از اجرای طرح به تبلیغ و حمایت از آن پرداختند. طرفه این که رشتی ها اینک دو دسته شده اند. عده ای موافق طرح اند و عده ای مخالف آن و هر کس در این میان ساز خو د را می زند تا کی این نغمه به سر آید.

اگر موافقان را که وفاق نظر و اکثریت دارند کنار بگذاریم، مخالفان را باید به دسته های دو به دو تقسیم کرد. ریز شدن در این مساله ما را به شناختی از خودمان، شهرمان، استان مان و حتی کشورمان و به طور کلی جامعه ای که در آن زندگی می کنیم نزدیک تر می کند و به این واقعیت می رساند که سرزمین و مردم ما در بستر کنونی دچار عارضه تشتت و ناهمگونی در رفتار، کردار و گفتار شده است. یک از هزاران آن در شهر ما اتفاق افتاده است. معجونی از نقطه نظراتی که با عصبیت و تعجیل بیان می شود و تمامی ندارد و هر بار هم جوری اظهار می شود و جور دیگری تعبیر می گردد.

صدای مخالفان طرح را در هر حال باید شنید و به نظرات آن ها توجه داشت چه با تدبیر و تأویل درست می توان از نقد سازنده شان سود جست و به نفع شهر به کار بست و از این راه آن ها را در جمع موافقان نگاه داشت.

مخالفان عمدتاً بر دو دسته اند:

۱ – آن ها که از روی دلیل و مستنداتی به زعم خود کارشناسی، مخالف طرح اند. این ها مخالفان خاص اند.

۲ – آن ها که منافع شخصی و فردی شان در خطر افتاده است و اگر این منافع در خطر نمی افتاد مخالفتی هم نبود. این ها مخالفان عام اند.

گروه اول که مخالفت خود را با استدلال بیان می دارند باز دو بخشند. بخشی که در اساس مشکلی با نفس طرح ندارند اما در عمل به خاطر عدم وجود زیرساخت های مناسب یا اجرای به زعم خود غیرکارشناسی شده و به طور کلی عدم شفافیت در اداره و اجرای طرح با آن مخالفند. ایشان دلایلی دارند که باید فرصت داد تا بیان نمایند. مطمئناً عوامل اجرایی طرح و در راس آن شهرداری هم دلایلی دارد که متقابلاً می تواند بیان کند، در قالب این گفتمان، توجیه حاصل می شود. اما بخش دیگر این گروه آن دسته متخصصان و کارشناسانی هستند که دوست داشتند در طرح مشارکت می داشتند اما به هر دلیل موجه یا غیرموجه در مجموعه طرح وارد نشدند یا کنار زده شدند و از منافع مادی و معنوی آن دور ماندند و دلایلشان بیشتر شخصی، موردی و سلیقه ای است.

اما گروه دوم،آن ها که منافع شخصی شان به ظاهر در خطر افتاده است، خود دو دسته اند. دسته ای که در محدوده طرح صاحب شغل و مغازه و دفتر و دستک اند و درست یا غلط می پندارند با اجرای طرح به کسب و کارشان لطمه وارد می شود و با مشکلاتی از جمله حمل و نقل بار و هزینه های اضافی و ریزش مشتری مواجه خواهند شد یا کسانی که در محدوده طرح خانه مسکونی و زمین دارند که با مشکل تردد خودرو و معضل ساخت و ساز روبرو می شوند. طبیعی است مشکلات این گروه به هر طریق ممکن باید از سوی مجموعه شهرداری مورد ملاحظه قرار گیرد. راه حل هایی وجود دارد که شهرداری بی اطلاع از آن ها نیست. این دسته از گروه در اساس با طرح موافقند فقط بیم ضرر و زیان خود را دارند که امری طبیعی است.

دسته دیگر کسانی هستند که اساساً نسبت به مسایل اجتماعی، شهر و توسعه آن، خودبین و شخص محورند و به منافع جمعی و شهری توجه ندارند. بیم افت قیمت ملک و باز ماندن از منافع سرشار سابق را برنمی تابند و به هر طریق بر کوس مخالفت می کوبند و درنمی یابند که توسعه یک شهر یا جامعه همیشه به انباشت سرمایه و سود بیشتر و غیر متعارف برای اشخاص نیست، بدون شک منفعت آن ها در جای دیگر همین شهر تأمین خواهد شد به شرطی که درایت داشته باشند، واقعیت ها را بشناسند، فرصت ها را دریابند و هماهنگ عمل کنند.

طرح پیاده راه تاریخی فرهنگی از نظر هویت شهری یک طرح انسان محور است که در آن بخش خیلی کوچکی از یک شهر بزرگ که اتفاقاً در پیرامونش ساختمان های قدیمی و تاریخی و مراکز اولیه مدنی و معابر قدیمی از جمله راسته بازارها، کاروانسراها ، تیمچه ها، مساجد و بقاع را در بردارد بر روی وسایل نقلیه موتوری مسدود می شود تا انسان با آرامش فرصت قدم زدن در فضایی بی خطر پیدا کند. از نزدیک و مستقیم این بناها و کارکردهای درون آن ها را ببیند و مطالعه کند. رودررو هم شهریان و آشنایانش را ببیند و این قدر در بند و اسیر ماشین نشود. تغییر رفتار اجتماعی به شیوه عاطفی را به دور از انواع آلودگی ها، بوق ماشین ، دود اگزوز، تصادف و درگیری و دعوا و مرافعه و … دوباره تجربه کند.

شک ندارم حتی آن ها که در ظاهر مخالف این طرح هستند، در ضمیر خود کوچکترین مخالفتی داشته باشند. تنها پیشداوری هایی دارند که ریشه در ناباوری های اجتماعی دارد که در طول زمان بر اثر ناشایستی های رفتاری و گفتاری که اعمال شده بخشی از روان جامعه را به هم ریخته، پریش کرده است. چاره همه این پیشداوری ها ، شفافیت عمل است. شفافیتی که عملاً در محاق سوء مدیریت ها ، سقوط اخلاقیات و زوال عواطف پس افتاده است. اما شفافیت هم چیزی نیست که دفعتاً حاصل شود چون اساس اعتماد به هم ریخته، تجدید باور آن زمان می خواهد، صبر و حوصله می خواهد .

پیشداوری هایی که نسبت به طرح می شود چه درست چه نادرست باید مورد توجه و دقت قرار گیرد چه از میان آن ها مسایلی پیش کشیده می شودکه شاکله یک جامعه سالم و یک شهر سالم یا یک طرح سالم است. مخالفت ها را می شود با هنر گفتمان تبدیل به موافقت کرد. پیشداوری هایی از نوع:

این که پیاده راه ها تبدیل به بازار مکاره دستفروشان می شود.

این که پیاده راه محل نشستن و استراحت کردن و تخمه شکستن مردم می شود.

این که پیاده راه شب ها مأمن کارتن خوابها، معتادها و آدم های خلافکار خواهد شد و نظایر آن.

این ها مخالفت نیست. این ها صدای وجدان شهر است. نقدهایی است که ظاهر مخالفت دارد. شهرداری باید این به ظاهر مخالفت ها را که از جنس هشدارهای اجتماعی است به گوش جان بگیرد و از هم اکنون تمهیداتی فراهم کند که این پیشداوری ها هرگز به اثبات نرسد چرا که امکان اثبات همه این پیشداوری ها وجود دارد. آن چه امروز در پیاده راه قدیمی خیابان شیک می گذرد پیاده راه نیست، بازار دستفروشان است یا به تعبیر عوام «شیطان بازار» است. آن چه در پیاده راه علم الهدی دیده می شود، پیاده راه نیست، معبری پر از نیمکت ها و سکوهایی برای نشستن است. بدیهی است جای نشستن و استراحت کردن و احیاناً تخمه شکستن در پارک است نه پیاده را. این که پیاده راه ها با انبوه مجسمه ها و مکعب های حجمی و سنگی و آب نماهای نامناسب اشغال شود نهایت بی ذوقی است، نوعی مزاحمت است. با پدیده کارتن خوابی و اعتیاد باید از طریق مراجع ذیصلاح و رفتارهای مناسب برخورد شود. این مسأله یک پدیده اجتماعی است و ربطی به ایجاد پیاده راه ندارد . ما باید از این نوع مخالفان که در واقع منتقدان اجتماعی طرح هستند سپاسگزار باشیم که دغدغه های خود را بروز می دهند تا از هم اکنون شهرداری برای آن ها چاره اندیشی کند. ایجاد پیاده راه یک چیز است، نگهداری آن چیز دیگر.

طرح پیاده راه فرهنگی تاریخی مجموعه شهرداری رشت و خیابان های اطراف آن هزینه چندین و چند میلیارد تومانی دارد. بدیهی است بخشی از پیشداوری ها در این رابطه است که ظاهر مخالفت دارد. با توجه به سابقه ناخوشایندی که شورای اسلامی دوره قبل از خود بجا گذاشته و مجموعه شهرداری که در طول سال های گذشته در مسایل مالی و اداری ناتوان و غیر شفاف عمل کرده است این باور منفی وجود دارد که طرح مورد نظر هم در راستای همان طرح های ناموفقی باشد که از قِبِل آن عده ای خاص و نزدیک به مجموعه شهرداری و شورا به آلاف و اولوف می رسند و در این میان پول و سرمایه مردم است که حیف میل می شود. بخشی از مخالفان که دغدغه پیشرفت و توسعه این شهر را دارند و تجربه تلخ کارهای ناموفق اما پرهزینه شهرداران گذشته را تجربه کرده اند و شاهد بلع مبالغ هنگفت و از هضم رابع گذشتن آن ها بوده اند بر شفاف سازی طرح پای می فشارند. اگر زلالیتی در طرح است چرا بر آنان آشکار نشود؟

اما طیفی دیگر هستند که تنها به صرف نفی در هر کاری و شک در هر عملی آن هم از نوع سیاه نمایی هایی که در این سال های رفته بر ما در جامعه نهادینه شده پیشداوری می کنند و گاه چنان راه افراط در پیش می گیرند که همه را دزد و کلّاش و همه چیز را عبث و بیهوده می انگارند. اما این مخالفت ها و پیشداوری های غلط نمی تواند بر اصل طرح خدشه وارد کند. ظن آن ها نهایت در انجام موفق طرح است که رفع می شود. آب زلال که به آن ها برسد – اگر سرچشمه پاک باشد – عطش ناباوری شان نیز فرو می نشیند. فرهنگ سازی یعنی همین، یعنی کاشتن امید روی ویرانه های اعتمادی که سلب شده.

فراموش نکنیم روزی شهرداری می خواست ساختمان شهرداری را بکوبد تا بجایش مجتمع خرید بزرگی احداث کند و این را موجب رشد اقتصادی شهر می دانست و حالیه شهرداری آمده است که می خواهد آن جا را تخلیه و تبدیل به موزه هنرهای معاصر کند و با تکیه بر داشته های فرهنگی این شهر ، توامان کسب هویت و درآمد کند. آیا میان این دو فرقی نیست؟ اگر این تفاوت ها را نشناسیم ، در پسرفت جامعه و شهر مان شریکیم.

مخالفت و موافقت های طرح یک روی دیگر هم دارد که سیاسی است یا سیاسی شده است و آن دعوای حیدری نعمتی کلاسیک میان جناحهای سیاسی روز و رقیب است که هر کس می خواهد از قِبِل این طرح ، بردی برای خود و باختی برای رقیب کسب کند. رسم و شیوه ای نامعقول که در سال های اخیر شاهد بروز آن در هر موردی از زندگی اجتماعی ما هستیم.

این شهر هزاران مشکل اساسی دارد. دست به هر جایی از آن بزنی و رفع مشکل کنی جای دیگرش درمی رود و ایجاد اشکال می کند. اما این دلیل نمی شود که دست بر روی دست گذاشت و ریسک نکرد. ورود به طرح پیاده راه چون یک طرح فرهنگی است علاوه بر جسارت ، فراست می خواهد چون امروزه روز هر کس درگیر مساله فرهنگ نمی شود. احداث یک خیابان کمربندی دور میدان مرکزی شهر شاید ضرورتی به ظاهر دو چندان داشت و مساله پیاده راه گام بعدی بود. اما مطمئناً دیگر هیچگاه این طرح پیاده نمی شد . برخی طرح ها و بعضی کارها خاص یک زمان و بسته به ظهور و حضور یک فرد یا مجموعه همگون است و اگر آن زمان سرآید یا آن فرد یا گروه نباشد، هیچ وقت به فعل درنمی آید. فشاری که اینک بر ترافیک شهر وارد می شود چیزی نیست که کتمان شود، بلکه عامل حرکتی دیگر خواهد بود که در زمان دیگری بروز خواهد کرد و ضرورت آن را خواهد یافت که شهردار دیگری با جسارت و قدرت بیشتری وارد عرصه آن شود.

دو هفته پیش وقتی همه خیابان های منتهی به میدان شهرداری را شخم زده دیدم یقین کردم که این طرح اجرا خواهد شد چه شهردار به خوبی دریافته است برای پیشبرد کارش در چنین شرایط متلاطم و پرتنشی باید طرح را آن چنان زخمی کند که هیچ کس را یارای تعویض او نباشد بلکه همه در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرند و بگویند آن که خراب کرد خود باید آباد کند. افسوس جوّ جامعه چنان آلوده است که مدیران ما برای پیشبرد کار، گاه ناچارند به چنین شیوه های نامرضیه توسل جویند.

آن چه در این یادداشت به آن اشاره شد مشت نمونه خروار و یک از هزاران است. طرح پیاده راه رشت یک نمونه ساده است. مخالفت ها و پیشداوری ها فقط مختص به آن نیست ، نسبت به هر اقدام دیگری در هر کجای این شهر، این استان و کشور است. مبتلا به همه جامعه است. ما عادت کرده ایم حرف زیاد بزنیم کم عمل کنیم، ایراد زیاد بگیریم رفع ایراد نکنیم و در شرایطی مسئولیت می خواهیم که همه چیز ویران است و آن گاه که کاری انجام می گیرد نتیجه را در اسرع وقت و منطبق با سلیقه خود بدون ضرر شخصی انتظار داریم.

اوایل انقلاب روزی سوار یک تاکسی شده بودم و از خیابان رضاشاه سابق که تازه نام دکتر شریعتی گرفته بود می گذشتم. نزدیک پل زرجوب ترافیک سنگینی بود. راننده تاکسی با لحنی تلخ و تند فحشی نثار رضاشاه کرد و گفت گور به گور شده تو که آن وقت خیابان به این پت و پهنی ساخته بودی چرا پل را این قدر باریک گرفتی. البته آن زمان پل زرجوب هنوز با این عرض مناسب ساخته نشده بود. پیرمردی که جلو نشسته بود خندید و گفت پسر جان این گور به گوری که تو الان دادی، ۵۰ سال پیش من و خیلی های دیگر هم به او دادیم منتها ما می گفتیم برای چند تا ماشین خیابانی به این عریضی چه نیاز است! حالا می فهمم چه دوراندیشی او داشت!

حالا حکایت ما و این پیاده راه است. چهل پنجاه سال دیگر که همه چیز مان را ماشین از ما گرفت آیندگان نمی گویند پدر آمرزیده تو که می خواستی این پیاده راه را بسازی ، چرا این قدر کوچک و محدودش گرفتی. این همه جمعیت پیاده چه جور در این محدوده تنگ قدم بزند که تنه نخورد. بعد از ۹۰ سال که از تأسیس شهرداری و چند تا ساختمان دوروبرش و این چهارتا خیابان اصلی گذشته راستی چه اتفاقی در این محدوده افتاده است که این همه مخالفت می شود. پیاده راه باشد یا نباشد، مسأله این است.


من به کارشان حیران، حیران، حیران* (سرمقاله مدیر مسئول/شماره ۱۳۷)

روزنامه های گیلان اواخر مرداد ماه تیترهایی با عناوین و مضامین زیر چاپ کردند:

– گردنۀ حیران جنجالی شد.

– توضیحات سخنگوی قوه قضائیه درباره زمین خواری در گردنه حیران آستارا

– درگیری لفظی نماینده آستارا و اردبیل بر سر گردنه حیران در صحن علنی مجلس

– و تیترهای ریز و درشت مشابه دیگر.

مسأله چنان بالا گرفت که ماجرای زمین خواری برخی از مسئولان در اراضی کشاورزی و باغها و منابع طبیعی گردنه حیران سر از گفتگوی ویژه خبری پنجشنبه شب در شبکه دو تلویزیون درآورد و با عنوان : « زمین خواری ویژه خواران یا بلای جان منابع طبیعی» روی آنتن رفت. در این برنامه ، نعیمی زر نماینده آستارا به تصریح از برادران ، خواهران  و حسابدار نمایندگان و مسئولانی نام برد که در گردنه حیران زمین خریده ویلاسازی کرده اند از جمله پیرموذن ، نماینده اردبیل که خود عضو فراکسیون محیط زیست مجلس است و همچنین یک مدیر کل میراث فرهنگی که قاعدتاً باید اولی حافظ منابع طبیعی و زیست محیطی و دومی متولی مناطق گردشگری باشد.

بعد از پخش این خبر، درگیری دو نماینده در صحن مجلس اتفاق افتاد که نقل مجالس شد. طوری که آقای محسن اژه ای در سی و هشتمین نشست خبری در پاسخ به سوال یکی از خبرنگاران که درباره زمین خواری در منطقه حیران پرسیده بود به تلمیح و تلویح اظهار کرد این منطقه، یک منطقه خوش آب و هوا و گردشگری است و می بایست به همین صورت باقی بماند. یعنی که ایشان نیز به نرمی و نه به شدت و غلّاظ، اعلام کرد در این منطقه خوش آب و هوا اتفاق نامیمونی افتاده است که نباید می افتاد. پس صحت خبر دوچندان و مضاعف می شود.

از این که در مجلس شورای اسلامی گاه و بیگاه درگیری های لفظی پیش می آید ، حرجی نیست و موضوع تازگی ندارد. نه در این مجلس یک دست، نه در مجالس چند دست دوره های قبل. از زمان مشروطه تاکنون موارد عدیدۀ مشابه ای اتفاق افتاده است که گاهی وقت ها به زدوخورد و درگیری های فیزیکی هم انجامیده است. تازه این فقط مختص ایران نیست، در هر کشوری که قانون شکنی رایج است و نمایندگان قوانینی را که خود تصویب می کنند، می شکنند این اتفاق نامبارک می افتد. اما قاعدتاً نباید بیفتد چون مجلس جای وضع قانون و تصویب قوانین است اما چون پای منافع مناطق و مردم آن به میان می آید نمایندگان گاه جوگیر شده با هم درگیر می شوند تا حق مردم به اصطلاح ضایع نشود که البته بیشتر وقت ها زیر پوشش منافع جمعی مردم، منافع شخصی و خانوادگی یا طایفگی آن ها نهفته است.

راستی علت اصلی اختلاف چیست؟ علت اختلاف سرساخت و سازهای غیرمجاز در اراضی کشاورزی و منابع طبیعی گردنه حیران از توابع آستارا است که یکی از مناطق فوق العاده زیبای طبیعی و گردش پذیر گیلان و ایران است. سابق بر این در گذر از چم و خم های گردنه حیران ، چشم مسافران به طبیعت بکر و جنگل های انبوه و کرشمه کوه – و اگر هوا ابری بود به طراوت مه و غلظت عبور آخرین موج نم و رطوبت گیلان – که می افتاد انسان را به حیرت وا می داشت و حیران این جمال خدادادی می کرد و هر آدم صالح و ناصالحی را لحظاتی به خداوند نزدیک می کرد، از همین رو بود که گردنه، نام حیران به خود گرفت. اگر تکدر خاطری هم بود و احساس دلشوره ای ، در گذر از این گردنه، در پسِ پشت برج های دیده بانی مرزی این سو و آن سوی ایران عزیزمان بود و سیم های خارداری که این وسط کشیده شده بود و دوپاره عزیزتر از جان آستارا را نصفه نیمه کرده بود و نگران جوانان وطن که بر فراز آن برجک ها نگهبانی می دادند. خداوند همیشه سلامتشان دارد. اما در دو سه دهه گذشته، به ویژه از زمان استانداری آقای احمدی نژاد تا پایان ریاست جمهوری ایشان، این گردنه دیگر آن طراوت و زیبایی گذشته را ندارد و دچار ساخت و سازهای بی رویه و غیر مجاز پولداران قدرت مآب و سرمایه داران بومی و غیربومی شده است که راه گردنه را بر مسافران و اهالی محل بسته اند، نه از طریق گردنه گیری  و زدن جیب و غارت مال و اموال بلکه از طریق حذف حظ بصری و حق طبیعی و حقوق مدنی که هر چه هست به نفع خود مصادره کرده اند.

نگاه سابق ، نگاه بلند و شاکرانه در تکریم نعمات الهی به آسمان بود و آسمانی، حالا اما در حیرت ثروت و مکنت است و قدرت، و در برخی کسان ، از نفرت زمینی انباشته است. وقتی انسان ریشه و معرفت نداشته باشد و فقط پول داشته باشد و زیاد هم داشته باشد و این همه را از طریق رانت خواری و راه های ناصواب کسب کرده باشد حریص و آزمند می شود به همه چیز چنگ می اندازد، به حریم ملی و عمومی و حقوق دیگران تجاوز می کند و به هزار دوز و کلک اراضی کشاورزی و باغ ها را از کشاورزان فقیر و نیازمند به ثمن بخس می خرد. برخی از متنفذان که در گردنه حیران ویلا ساخته اند با هدایت چشمه های آب زیرزمینی و رساندن آن به ویلای خود اقدام به ساخت استخر اختصاصی کرده اند. در حالی که مردم فقیر منطقه با کمبود شدید آب شرب و کشاورزی مواجه اند. کدام اهل محل بومی و حتی غیربومی، بدون وابستگی به شبکه قدرت در منطقه یا پایتخت کشور، بدون مجوز می تواند دست به چنین عملی بزند. گرفتن مجوز با استفاده از رانت سیاسی و مدیریتی امروزه  کار ساده ای است کافی است به یک سر قدرت آویخته باشی. جالب است گفته شود برنامه ریزی آقایان آن قدر زیرکانه و رندانه بوده است که برای عبور از آن و به اصطلاح دور زدن، ساخت یک حوزه علمیه را هم در این پروژه ، پیش بینی کرده بودند که البته عملی نکردند.

منطقه حیران که از توابع آستاراست و آخرین پاره خاکی گیلان زمین است، یک بهشت واقعی است. آن ها که در این قطعه خاک بهشتی ویلا و استخر ساخته اند ، قصری در بهشت دارند. حیران تقریباً  ۲۲۰۰ هکتار وسعت دارد که ۱۰۰۰ هکتار آن مختص منابع طبیعی است و ۱۲۰۰ هکتار آن جزء اراضی کشاورزی و باغ و املاک یعنی مستثنیات اشخاص است. تعرض در هر دو مورد انجام گرفته است. اولی به صورت طرحی پیچیده در قالب یک پارچه کردن سه روستای حیران  برای تغییر کاربری ظاهراً به منظور راه اندازی تأسیسات گردشگری، دومی در واقع با تطمیع روستائیان حیران بالا و پایین و مرکزی و خرید زمین های آنان با قیمت های کاذب و غیر واقعی.

اما برویم عقب تر. حدود ۲۲-۲۰ سال پیش اوایل دهۀ هفتاد، وقتی استان جدید اردبیل تأسیس می شد هنوز برخی شرایط لازم را طبق موازین و مصوبات وزارت کشور نداشت. از این رو میان استاندار وقت گیلان و استان تازه تأسیس اردبیل که آقای احمدی نژاد رییس جمهور پیشین استاندار آن بود توافقی انجام شد که ۲۰ کیلومتر از جاده حوزه استحفاظی گیلان در حد فاصل محور مواصلاتی آستارا به اردبیل یعنی از آقچای تا حیران و  ونه بین به عنوان کمک به تأسیس اداره کل راه و ترابری اردبیل، به این استان واگذار شود.

ریز این توافق که البته آن زمان علنی نشد بعدها به صورت آشکار در چنگ اندازی مسئولان استان جدید التأسیس اردبیل به کل شهرستان آستارا از سوی نمایندگان اردبیل در مجلس بارها و بارها نمود پیدا کرد که هر بار از سوی مردم آستارا و نمایندگان گیلان به ویژه نمایندگان آستارا و تالش پاسخ متقابل و لازم داده شد. گیله وا در شماره ۲۲ و ۲۳ از سال سوم (مرداد ۷۳) مقاله ای در این خصوص چاپ کرد که از سوی برخی آستارائیان دل آگاه با استقبال مواجه شد و بازتاب خوبی در منطقه داشت.

در طول این زمان با استفاده از فرصت طلایی بدست آمده، آن دسته از مسئولان اجرایی تازه به مقام رسیده استان جدید که مسایل سیاسی را ارجح بر مسایل رفاهی و اجتماعی و فرهنگی مردم می کنند صدور هر گونه مجوز ساخت و ساز در این منطقه را در دست گرفتند. به روایت دیگر مجوز هر واحد مسکونی یا صنفی، صنعتی و معدنی، کشاورزی و خدماتی به جای این که از آستارا و گیلان اخذ شود از اردبیل صادر شد. کم کم این شبهه بر مسئولان و نمایندگان استان همجوار و همسایه عارض شد که این قطعه خاک ۲۰ کیلومتری با عرض و مساحت نامشخص در اصل متعلق به آنان بوده است. در همین ۲۰ یا ۲۲ سال است که منطقه حیران مورد تعرض و تهاجم انواع ساخت و سازها قرار گرفت. حتی جمعیت انبوهی از کارگران مهاجر از اردبیل و شهرهای اطراف آن جهت کارهای ساختمانی به حیران سرازیر شدند که اکنون ماندگار همان جایند.

این مسأله تداوم داشت تا این که در بازدید استاندار گیلان در اوایل تیرماه امسال از منطقه و پیگیری  مسأله از طریق وزارتخانه ها به این دوره واگذاری پایان داده شد و صدور هرگونه مجوزی در این ۲۰ کیلومتر بار دیگر به فرمانداری آستارا داده شد و اکنون سر تخریب سازه های بدون مجوز و رفع تصرف منابع طبیعی دعوا است.

جالب این جاست که نماینده اردبیل خود عضو فراکسیون محیط زیست مجلس است. ایشان گویا فراموش کرده است که فقط نماینده مردم شهر و استان خود نیست بلکه در حوزه محیط زیست نماینده ملت ایران و مدافع حقوق زیست محیطی همه استان های کشور است.

حالا  چرا استاندار وقت گیلان این ۲۰ کیلومتر راه را به استان اردبیل واگذار کرده است جای سوال دارد. آیا دستور از بالا و دولت بوده و او بخشنامه ای عمل کرده یعنی مأمور اجرا بوده است یا جریان داخلی بوده و او اغوا شده و گول خورده است یا تابع احساسات عاطفی شده خواست کمکی به همسایه کند! هر چه هست نشان از انفعال و بی تفاوتی و عدم فراست و کیاست وی بوده است. ضررش را در این سال ها مردم گیلان و مردم آستارا و طبیعت یک منطقه بکر و محیط زیست کشور دیده است اما سودش را عده ای از متنفذان محلی و پایتخت نشین برده اند.

 این مساله را اگر بیشتر تحلیل و واکاوی کنیم دو برابر حرف و حدیث در پسِ پشت  خود دارد که نهایت به سیاست پهلو می زند. مساله سیاست داخلی استان ها باید همیشه مورد توجه استانداران و وزارت کشور و مردم مناطق باشد، چه در برهه های شوم تاریخی که تاریکی بر ملت و کشور سایه می افکند و دشمن و خشکسالی و دروغ غالب می شود، همین خرده ریزهای به ظاهر کوچک، بزرگ و بزرگ تر می شوند و برادران را به جان هم و مناطق را به آشوب می کشاند. تاریخ گذشته و معاصر کشور ما فراوان از این نمونه ها دارد.

* برگرفته از تصنیف «دختران تهران» اثر رشید بهبودف خواننده  معروف جمهوری آذربایجان.


دور باطل (سرمقاله مدیر مسئول/شماره ۱۳۶)

در همایشی که به منظور هفته محیط زیست امسال با حضور آقای رییس جمهور برپا شد، دکتر روحانی بیاناتی اظهار داشتند که از رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی پخش گردید . چند نکته مهم در سخنرانی ایشان وجود داشت. تازه ترین و مهم ترینش این که مسأله محیط زیست را از منظر امر به معروف و نهی از منکر عنوان کردند.  ایشان یکی از گناهان را ظلم به طبیعت مطرح کردند و عاملان آن را مستوجب عقوبت دانستند. یعنی قصد هرگونه تصرف، تجاوز، تخریب و آلودن محیط زیست را نوعی منکر مطرح کردندکه باید دولت و مردم آن را نهی کنند و مصراً خواستند که مسئولان به این امر ورود کرده بر آن نظارت کامل داشته باشند .
در این همایش که خانم دکتر ابتکار معاون ایشان و رییس سازمان محیط زیست کشور نیز حضور داشت از برخی زحمت کشان عرصه محیط زیست ، محیط بانان و فعالان امور زیست محیطی تشویق و تقدیر به عمل آمد. آقای رییس جمهور در بخشی از سخنان خود با افتخار بیان داشتند بعد از رسیدن به ریاست جمهوری اولین مصوبه دولت یازدهم رسیدگی به دریاچه ارومیه بوده است. دریاچه ای که می رود تا تبدیل به بیابان برهوتی مثل کویر نمک و بیابان لوت شود یا حتی مثل بیابان های عراق که بعد از وزش هر تندباد و طوفانی ، ریز گردهای آن تا دوردست ها به اطراف می پاشد و انسان را به انواع بیماری های تنفسی دچار می سازد.
در این میان، البته دوربین های فیلمبرداری هم گاهی خانم ابتکار را نشان می داد که با دست خود گوشه چشمانش را پاک می کرد طوری که اشک ما را هم در آورد.
یادم است حدود ۸-۴۷ سال پیش زمانی که سپاه دانش بودم و در آذربایجان غربی خدمت می کردم و دریاچه فوق به نام «رضائیه» شهرت داشت ، بعضی جمعه ها با دوستان سپاهی به صورت تفننی سری به ساحل آن می زدیم . هر چند ساحل آن دریاچه هیچگاه به پای ساحل دریای ما نمی رسید، اما مردم در آن شنا می کردند و چون غلظت نمک بسیار بالایی داشت، انسان اگر شنا هم نمی دانست مهم نبود چون خود بخود روی آب قرار می گرفت و دست و پایی هم اگر می زد چه بهتر. همان جا هم دوش های آب شیرین بود که بعد از آب تنی (بیشتر به عنوان آب درمانی) می توانستند بدن خود را  شستشو کنند.
از همه این ها مهمتر دریاچه قابل کشتیرانی بود. بخصوص بین دو بندر «گلمانخانه» در ساحل غربی دریاچه نزدیک به رضائیه (ارومیه امروز) و بندر «شرفخانه» در ساحل شرقی دریاچه در آذربایجان شرقی نزدیک به تبریز، تردد آبی  صورت می گرفت. تازه یک کشتی با نام «نوح» به آب  انداخته بودند که حمل بار و مسافر می کرد و من یک بار از سر تفنن و کنجکاوی با آن سفر کردم و از طریق گلمانخانه به شرفخانه و بعد از طریق راه آهن تبریز به قزوین آمدم. دریاچه چندین جزیره کوچک نمکی داشت که از همه بزرگ تر یک جزیره سنگلاخی بنام شاهی بود که از نزدیکش می گذشتیم. این جزیره پر از بز کوهی بود که از فرط ازدیاد جمعیت به هم شاخ می زدند و از صخره پرت می شدند و بعد محیط زیست آن زمان دو قلاده پلنگ میانشان رها کرد که جمعیت آن ها را تعدیل کند. چطور شد در عرض ۴۷ سال که البته ده سال آن تا سال ۱۳۵۷  با حفاظت محیط زیست و بعد از آن در عرض فقط ۳۷ سال بی حفاظت، این دریاچه رو به خشکی نهاد و اکنون به فاجعه ای ملی تبدیل شده که مستأصلمان کرده است. این مقدمه طولانی را از آن جهت گفتم که هم برای هم میهنان ما تداعی شود هم برای جوان تر ها آشکار گردد چه خسران عظیمی را  در طول این سال ها متحمل شده ایم.
ما نه فقط برای دریاچه رضائیه یا ارومیه که برای هر دریا و دریاچه و «سل» و «اسطلخ» ی که رو به نابودی بگذارد ، چه در ایران چه هر جای جهان، نگرانیم اما طبیعی است که در این جا – در گیله وا – برای تالاب ها و آب مندان های خود می نویسیم و هشدار می دهیم.
اوایل پیروزی انقلاب عده ای با نیت خیر سازندگی و توسعه کشاورزی اما بدون کارشناسی و آینده نگری به جان آبمندان ها، سل ها و تالاب های کوچک و بزرگ گیلان افتادند. بیش از ۹۰% این گونه آبمندان ها و سل ها را که برخی از آن ها دهها هکتار وسعت داشت به جهت توسعه کشت برنج خشکاندند و به صورت مزارع برنج درآوردند. حالا که ۳۷ سال از آن تاریخ می گذرد همان قطعات در مساحت های کم و زیاد برای ساخت ویلا به فروش گذاشته شده است. برخی از این سل ها و استخرهای طبیعی چنان بزرگ بود که می شد به عنوان تالاب کوچکی تلقی کرد، بعضی ها در فاصله های کم نسبت به هم قرار داشتند که اگر به هم راه پیدا می کردند تبدیل به دریاچه می شدند و محل فرود پرندگان مهاجر قرار می گرفتند. هم کار آبیاری مزارع برنج اطراف را به هنگام خشکسالی و کم آبی تأمین می کردند ، هم محل پرورش ماهی و صید پرنده بودند، ضمن این که می توانستند پای گردشگران را نیز به آن بکشانند.
یک نمونه از نمونه های بسیار ملموس آن را خدمتتان عرض می کنم. همه دریاچه و استخر پشت سد خاکی سقالکسر واقع در ۱۵ کیلومتری جنوب رشت را می شناسیم. تا چندی پیش کسی نمی دانست که در جوار شهر بزرگ رشت یک پدیده طبیعی بسیار زیبای آبی وجود دارد که می تواند آرام بخش تن های خسته مردم شهر باشد. وقتی استقبال از این دریاچه کوچک رونق گرفت چند صباحی آلودگی زیست محیطی سراغ آن آمد و کار آن چنان بالا گرفت که آرزو می شد کاش کسی از وجود آن مطلع نمی گردید. خوشبختانه اعضای خوش فکر و هشیار شورای ده سقالکسر و دهستان آقا سید شریف توانستند با مدیریت خوب و هوشمندانه مسأله زیست محیطی پیرامون آن را سامان دهند و جلوی فاجعه را بگیرند و نشان دهند هر چیز ولو هر قدر شکننده باشد با مدیریت صحیح و نظارت درست قابل کنترل است. اما منظور من از بیان این موضوع باز چیز دیگری است.
پیش از این، پدیده طبیعی دیگری، به همان نسبت وسیع و زیبا نزدیک تر از سقالکسر، در جوار« آقا سید شریف»  وجود داشت که فاصله آن با رشت بسیار کمتر بود. نزدیک به بازار آقا سید شریف جایی که اکنون پل روگذر جدید به آن می رسد قبلاً سل بسیار بزرگی وجود داشت که چشم هر بیننده و رهگذری را به خود جلب می کرد. نمونه ای از سل های خشک شده دوران انقلاب که اول تبدیل به مزارع برنج شد، بعدها دچار کم آبی گردید و به حال خود رها شد و  اکنون دچار ساخت و سازهای کنار جاده ای شده است. اگر آن سل همچنان برقرار می بود به کمک سقالکسر، شاید تمام ناحیه ورزلات را نان می داد و اقتصاد آن را پررونق می کرد. صدها سل در آن سال ها تابع احساسات آنی انقلابی مورد تجاوز قرار گرفتند ، جهاد سازندگی اگرچه به قصد خیر و توسعه وارد شد اما بدون کارشناسی و دوراندیشی همه آن ها را خشکاند که دودش به چشم اهالی، استان و محیط زیست منطقه رفت.
زمانی که طرح دریاچه مصنوعی در شمال غرب تهران ریخته شد تا با احداث این حوضه آبی مصنوعی، زیبایی و لطافت هوا به برج نشین های اطراف داده شود ما در گیلان استخرها و دریاچه های طبیعی را بر اثر سوء مدیریت غیربومی ، تحمیلی و بیگانه با محیط یکی یکی خشکاندیم و آفتابه خرج لحیم کردیم. مزارعی ایجاد کردیم که فقط ۳۰ سال دایر بود و بعد از آن برای ساخت ویلا به معرض فروش گذاشتیم. این ها همه نگین های طبیعی خدادادی بود که با مدیریت درست می توانست بدل به فرصت های چند منظوره شود. ما مدیریت الهی را یعنی نظم طبیعت را برهم زدیم بی آن که بتوانیم یک روستا را مدیریت کنیم چه رسد به شهر و استان و کشور! با حرص و آز سیری ناپذیر، به اصطلاح ظاهراً به فکر توسعه کشاورزی افتادیم ولی دور باطل زدیم. اکنون نه فقط آن مزارع برنج را نداریم که واردات برنج داریم . در این میان چند نفری شاید صاحب آلاف و الوفی شدند اما شهری و استانی از نعمت وجود این تالاب ها و آبمندان ها محروم ماندند. از قدیم گفته اند آب روشنایی و مایه حیات است ما آن را بی بها شمردیم و آلوده کردیم و بجایش تاریکی آوردیم و زندگی مان را بی روح ساختیم. ظاهراً آسایشی داریم اما در عمل آرامش نداریم.
روزنامه گیلان امروز مورخ ۳۱ خرداد نوشت: ۱۰ هکتار از پناهگاه حیات وحش سلکه خشک شد. سلکه بخشی از جنوب تالاب انزلی است که ۳۶۵ هکتار وسعت دارد. جالب این جاست که این بخش از تالاب «پناهگاه حیات وحش» است و سالانه محل فرود و زادآوری میلیون ها پرنده مهاجر است . ظاهراً رقم ۱۰ هکتار رقم درشتی نیست ولی اگر این روند خشکی به هفته و ماه و فصل برسد دیگر از آن چیزی باقی نمی ماند. علت خشکی سلکه کاهش تراز آب دریا و ورود حجم بالای رسوبات  اعلام شده است . جلوگیری ازکاهش تراز آب ظاهراً از عهده ما خارج است اما جلوی ورود رسوبات را نمی شود مدیریت کرد؟ وقتی سلکه بخشکد دیگر پناهگاه حیات وحش چه معنا دارد. سلکه که بخشکد به دنبالش کل تالاب انزلی می خشکد،  امروز نه، فردا. دیر یا زود اتفاق می افتد.
در پروژه عمق سنجی رسوبات سلکه، به عمق دومتری رسیده اند. یعنی سلکه دو متر فقط رسوب دارد که باید برداشته شود. خدا می داند در این عمق دومتری چه طلای کثیفی نهفته است. کاش قدر آن دانسته شود و سازمان محیط زیست و گروههای طبیعت محور و محیط زیستی و رسانه ها  ارزش آن را برجسته کنند بلکه سوداگران طلا، دست از شن و ماسه رودخانه ها بردارند و به جان این حجم ثروت ناشناخته بیفتند. سودش را ببرند ولی لااقل دو متر عمق تالاب را از وجود رسوبات پاکسازی کنند تا به جایش آب جریان یابد. وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم منطقه شدیداً به این تالاب وابسته است.
منتظر بودیم آقای رییس جمهور یک بار، فقط یک بار در سخنان روز محیط زیست، از تالاب انزلی هم نام ببرد. دریغ انگار که باید این یک متر آب هم فرو بنشیند و به زانو و قوزک پا برسد، تا به فکر تالاب بیفتند. تالابی که نفسش به شماره افتاده اسمش در فهرست مونترو وارد شده است. رودخانه هایی که از وسط شهرها می گذرند اما مسیل فاضلاب و منبع آلودگی ها شده اند. جنگل هایی که نه فقط هر سال از وسعت آن ها کاسته می شود که محل دپوی زباله های شهرها شده اند. سواحل رویایی دریا که دیگر نه تنها از تپه های شنی آن ها خبری نیست که کرانه های آن محل مزبله مردم شده است و آب های ساحلیش آلوده به مواد نفتی و سمی دیگر. آلودگی آب، خاک،هوا حتی سرسبزترین و پرآب ترین استان کشور را در چنبره خطر زیست محیطی قرار داده  است. گیلان بدون طبیعت بهشتی موجودش، با وسعت کم و جمعیت زیادی که دارد ، جهنمی بیش نخواهد بود. دولت باید از گیلان و دو استان شمالی دیگر بعنوان تنفسگاه کشور حفاظت ویژه زیست محیطی به عمل آورد، موردی که کوچکترین اشاره ای در بیانات آقای رییس جمهور نشد.


چهار – هیچ به نفع مهمان(قضیه اندر حکایت میزبان و مهمان)/ سرمقاله مدیر مسئول

این سلسله مقالاتِ «حکایت میزبان و مهمان» هم که هر از گاهی در گیله وا به رشته تحریر در می آید خود حکایتی دارد. یک سریال چهار قسمتی شده از دیدار چهار رییس جمهور از گیلان که اولین آن با سفر آقای هاشمی رفسنجانی تیتر خورد تا این چهارمی که آقای روحانی تشریف آوردند؛ و آن بیان  خواسته ها و وعده های میزبان و مهمان از هم یعنی گیلان و گیلانی از چهار رییس جمهور وقت است و شرح دیده ها و شنیده های سفر و پس از آن. نخست مروری کوتاه بر سه تای اول می کنیم تا بعد  به چهارمی برسیم.
۰:۱
حکایت اول میزبان و مهمان
از زمان سفر رییس جمهور هاشمی رفسنجانی به گیلان در تاریخ اردیبهشت ۷۳ تاکنون درست بیست و یک سال می گذرد. آن زمان وی به سردار سازندگی و دوران ریاست جمهوری ایشان به دوران سازندگی شهرت داشت. بعد از ده سال که هیچ رییس جمهوری پا به گیلان نگذاشته بود ایشان ساعت ۵/۷ صبح روز پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ۷۳ با هیأت همراه وارد گیلان شد و چهار روز در رشت و گیلان ماند.
آقای هاشمی در آن سفر در سخنرانی هایشان اظهار داشتند:
«استان شما از نظر مساحت کوچک اما به لحاظ استعداد دریا و کوه و مردم توانمند است.»
«تحصیلکرده ها اکثراً به استان شما تعلق دارند.»
«خواسته های مردم بجا و تحقق آن ها موکول به آینده است.»
«رفع مشکلات و تنگناها در برنامه دوم صورت وقوع خواهد یافت.»
« در استان شما بیکاری هست اما با توجه به این که گیلان استان زرخیزی است نباید در آن بیکاری باشد.»
از این پنج فراز گفته ی آقای هاشمی که نمونه مثال آورده شد، دو تای اول در سفرهای رؤسای جمهور بعدی به گیلان در مضمون مشترک و در شکل گفتار متغیّر مانده اند و هنوز تکرار می شوند. اما فرازهای  سوم تا پنجم همچنان ناکارآمد مانده اند. کلمه «آینده» به زعم آقای رفسنجانی قاعدتاً باید تا حالا که ۲۱ سال از آن دیدار گذشته، به سر رسیده باشد. مشکلات نه تنها در برنامه دوم رفع نشد که در برنامه پنجم هم تحقق نیافت. جمله آخر هم سرکاری است و گیلان هم چنان در بیکاری پیشتاز است.
سالی که آقای رفسنجانی به عنوان رییس جمهور به گیلان آمد گیلان به این وسعت از عقب ماندگی ها نرسیده بود. تازه در مسیر پسرفت گام برمی داشت چه هنوز تتمه پیشرفت های نسبی سال های گذشته را در تن بیمار خود داشت که هزینه کند ولی نشانه های عقب ماندگی آن برای خواص و آن ها که مشام تند و تیز  در این زمینه دارند کاملاً مشهود بود. سال های پس از جنگ بود . گیلانی با گذشت و ایثار باز به نفع دیگر استان ها کنار کشید و مطالبه نکرد و خوش بینانه به قضایا و مسئولان مملکتی نظر دوخت تا قدر سهم خود از عدالت اجتماعی را متمدنانه از دولت سازندگی و حکومت اسلامی بگیرد، غافل از این که دوره چنگ اندازی، یقه گیری، رفتارهای ایلی و طایفگی در شرف وقوع بود و قرار بود حق به حقدار نرسد بلکه حق به زور ستانده شود. سال هایی بود که مدیران غیربومی و نظر کرده مرکز و بدبین به گیلان و گیلانی بر گیلان حکومت می کردند و بیش از آن که در فکر توسعه استان و انجام وظایف محوله در محل مأموریت خویش باشند جلوی همه گونه پیشرفت را از استان سلب کردند ، مخصوصاً سرمایه ها را به استان های موطن خود سوق دادند. این مدیران غیر بومی وارداتی حتی کارمندان ادارات تابعه را از قوم و خویشان و ایل و تبار خود وارد می کردند و کارمندان بومی آشنا به محیط و فرهنگ گیلان و کارشناسان خوش فکر و مبتکر و دلسوز را به خاطر برخی تصورات غلط و توهمات بیجا و عدم اعتماد، از کار بر کنار یا بازخرید می کردند. عقب ماندگی گیلان خود به خود پیش نیامده و ابتدا به ساکن نیست، ریشه های عمیق اداری اجرایی دارد که باید شناخته شود. چه طور شد استان اول ما به چنین حال و روزی افتاد و «استان آخر» شد حکایت نانوشتۀ غریبی دارد.
اما آن چه در سفر آقای هاشمی رییس جمهور نصیب گیلان شد دندان گیرترینش افتتاح یک کارخانه بزرگ پستانک سازی با ظرفیت ۱۷ میلیون شیشه شیر و «چوچو» ی نوزاد بود! البته آقای رییس جمهور هاشمی مسیر اتوبان رشت – لاهیجان را که هنوز نصفه نیمه بود افتتاح کردند و قول ایجاد اتوبان رشت قزوین و احداث چند سد بزرگ را هم دادند. بندر انزلی را نیز منطقه ویژه اقتصادی اعلام کردند . (نقل به مضمون از شماره ۲۱ گیله وا مورخ خرداد ۱۳۷۳)
از میان قول ها و وعده های آقای رفسنجانی بعد از  گذشت ۲۱ سال و عبور از سه دوره ریاست جمهوری، آزادراه رشت –  قزوین افتتاح شد که البته ۱۱ کیلومتر آن هنوز به بهره برداری نرسیده و گویا سخت ترین و پرهزینه ترین بخش کار و در عین حال پرترددترین و پرترافیک ترین قسمت آن هم ، همین قطعه است. از میان سدها تنها سدی که افتتاح شده  سد شهر بیجار با نام آیت الله بهجت است که بهمن ماه ۹۳ به دست دکتر جهانگیری معاون اول رییس جمهور افتتاح شد. از سرنوشت کارخانه پستانک سازی هم اطلاعی در دست نیست، آیا همچنان کار می کند یا به خیل عظیم کارخانه های تعطیل شده پیوسته است. منطقه آزاد انزلی هم البته از قوه به فعل درآمده است. آن همه قول و قرار و وعده ، بعد از گذشت بیست و یک سال، که هنوز برخی از آن ها نتیجه نهایی هم نداده یعنی آفتاب به آفتاب چهل قدم. این همان آینده ای بود که قرار بود در برنامه دوم صورت وقوع یابد.
۰:۲
حکایت دوم میزبان و مهمان
در شماره ۶۸ مورخ مهر و آبان ۸۱ گیله وا سرمقاله ای با عنوان «دیرتر از موعد، کمتر از انتظار » چاپ گردید. این مقاله در واقع حکایت میزبان و مهمانی بود از جنس دیگر ، در حاشیه سفر رییس جمهور خاتمی. آقای رییس جمهور خاتمی بعد از پنج سال و چند  ماه که از دوران ریاست جمهوری شان گذشت و تقریباً از همه استان ها دیدار کرد هشتم مهر ماه ۱۳۸۱ قدم به خاک گیلان گذاشت. به دیگر روایت ،گیلان، آخرین استانی بود که ایشان از بدو انتخاب به ریاست جمهوری به آن سفر کردند، تقریباً نیمه دوم دوره دوم ریاست جمهوری. شاید به خاطر این که برنامه و پروژه شاخصی برای افتتاح نداشتند و شاید اگر آن زمان هم نمی آمدند هیچ وقت فرصت سفر پیدا نمی کردند، چون پروژه کامل درخور افتتاحی در گیلان وجود نداشت.
ایشان در بدو ورود به رشت در مورد گیلان و گیلانی چنین گفتند: « گیلان استعدادهای فوق العاده ای دارد که اگر ما به گیلان برسیم نه فقط به گیلان رسیده ایم بلکه در حقیقت در عرصه اقتصاد ملی نیز پیشرفت کرده ایم. پیشرفت گیلان برای کشور بسیار مؤثر است» جان کلام همان است که پیشتر شنیدیم و بعدها هم شنیدیم و باز می شنویم. عبارات جزمی و کلی بی پشتوانه عملی، کلمات قصار کلیشه ای که همیشه در قالب قوه می ماند و همان جا هم می ماسد، هیچگاه عملی نمی شود و به فعل درنمی آید.
اما توشه سفر ایشان به گیلان در حد کلان چه بود؟ هیچ. گیلان پروژه کلانی که در حد افتتاح به دست یک رییس جمهور باشد نداشت الّا مصوبات کلانی از نوع طرح تبدیل اتوبان (دوبانده)  رشت قزوین مصوبه دولت آقای هاشمی به آزادراه (چهار بانده) – کلنگ احداث راه آهن رشت قزوین – اعلام ارتقاء موقعیت منطقه ویژه اقتصادی انزلی به منطقه آزاد تجاری. اگر هم کارخانه ای در سفر ایشان افتتاح شد در حد خرد بود نه کلان. از دوره اصلاحات هم گیلان طرفی نبست و باز از قافله توسعه عقب افتاد.
۰:۳
حکایت سوم میزبان و مهمان
اسفند ۸۴ شایع شد که آقای رییس جمهور احمدی نژاد به رشت می آید. آن سال این شایعه چندین بار بر سر زبان ها افتاده بود اما این بار خیلی جدی و از زبان مسئولان استان هم شنیده شد. بر اساس این شایعه سرمقاله ای در شماره ۸۷ (اسفند ۸۴ – فروردین ۸۵)  با عنوان « این مطلب را به اطلاع آقای رییس جمهور برسانید» چاپ شد. به اصطلاح خواستیم پیشدستی کرده به قول خودمان یک سری واقعیات تلخ را به اطلاع ایشان برسانیم. اما آقای احمدی نژاد نیامدند. بهار سال ۸۵ شایعه آمدن ایشان باز قوت گرفت. این بار در شماره ۸۸ (اردیبهشت و خرداد ۸۵) تیتری زدیم با عنوان «حکایت مهمان و میزبان هم چنان باقی است» و آن چه را در شماره پیش کم آورده بودیم افزودیم. اما آقای رییس جمهور باز نیامد. امروز که آن دو مقاله را خوانده ام، اگر حمل  بر خود ستایی نشود، می بینم  هیچ  چیز  فروگذار نکرده ام.  به عنوان یک روزنامه نگار که برای  مردمش  و  سرزمینش می نویسد کم نگذاشته ام و از این حیث رضایت درون دارم. باری ماه ها گذشت و گذشت و شایعه ادامه داشت تا بالاخره در روزهای پایانی سال ۸۵  آقای احمدی نژاد در بیست و پنجمین سفر استانی خود حوالی ظهر روز سه شنبه اول اسفند ۸۵ به گیلان آمد و صبح جمعه چهارم اسفند به تهران بازگشت. در آن سفر ۴۰۰ هزار نامه به رییس جمهور نوشته شد. به گفته یک مقام مسئول استانی آقای احمدی نژاد طی ۲۵ سفر استانی خود بیشترین نامه ها را از گیلان دریافت داشت. طبیعی است این نامه ها نامۀ فدایت شوم به آقای احمدی نژاد نبود بلکه نشان می داد که مشکل استان و مردم آن تا چه حد بغرنج است. ارسال این همه نامه برای رییس جمهور و این نوع نامه نگاری غیر متعارف نشان از چه داشت؟ جز تبیین بیماری مزمن فقر و فاقه و بیکاری و رکود اقتصادی و عدم توسعه که بر استان حاکم بوده و هست . مردمی که برای رفع مشکل خود برای رییس جمهورشان ۴۰۰ هزار نامه بنویسند و بنا بر اظهار مسئولان ۹۰% آن ها فقط درخواست کمک مالی و دریافت وام و تقاضای شغل باشد نشان از چه دارد جز نداری و استیصال و بالا آوردن قرض و ورشکستگی ! یک کلام  عدم توسعه پایدار.
آقای رییس جمهور از گیلان و گیلانی چه گفت؟ خوب همه رییس جمهور احمدی نژاد را می شناسیم و به خلقیاتش آشنائیم. جدا از بیان یکی دو جمله حسی که بازتاب منفی داشت و مورد انتقاد جامعه گیلانی قرار گرفت همان حرف های قدیمی را تکرار کرد اما این بار با بیانی تیزتر، عریان تر و نزدیک تر به زبان مردم کوچه و بازار. به اصطلاح رودست همه زد  و گفت از همه چیز خبر دارد ، عقب ماندگی ها و نیازهای استان  را می شناسد و آمده که آن ها را از پیش پا بردارد و به همین خاطر در نشست شورای دولت در گیلان ۱۲۰ طرح تصویب شد. اما چه سود که باز چیزی برای افتتاح و گشایش وجود نداشت جز یکی دو کارخانه کوچک. اما آن چه از میان مصوبات درآمد غیر از دو سه پروژه بزرگ در حد کلان، نظیر کلنگ احداث یک واحد پتروشیمی ، پروژه احداث سد شهر بیجار و شروع مطالعات یکی دو سد دیگر و کلنگ مسکن مهر آن هم در اراضی کشاورزی سپیدرود، بیش از ۱۰۰ مصوبه آن کم اهمیت و گاه بی اهمیت بود نظیر «تصویب تغییر نام فرودگاه رشت به فرودگاه سردار جنگل» «تصویب احداث ۴۰ مجموعه سرویس  بهداشتی» « تصویب اعتبار جهت تکمیل ساختمان مسجد دانشگاه» « تصویب لحاظ شدن اردوگاه دانش آموزی خشکبیجار در زمره اردوگاه های ملی کشور » و … کمیت مصوبات و کیفیت آن ها را ببینید!
البته آقای رییس جمهور احمدی نژاد در دوره دوم ریاست جمهوری خود یک بار دیگر هم به رشت سفر کرد تا پیگیر مصوبات دوره قبل سفر باشد ولی حاصل سفر دوم هم چیزی بر تعهدات دولت در اجرای پروژه ها اضافه نکرد و نفعی به حال گیلان نداشت. از این رو گیله وا  نه گذاشت نه برداشت، نه شور گفت نه «سس» بس که دید هوا پس!
۰:۴
حکایت چهارم میزبان و مهمان
آقای روحانی رییس جمهور در نخستین ماه سال نو، ظهر چهارشنبه ۲۶ فروردین ۹۴ وارد رشت شد و عصر روز پنجشنبه ۲۷ فروردین به تهران بازگشت. رسانه ها بیش از حد این سفر آغازین سال را بزرگ کردند در حالی که اگر سفر ایشان سفر چندم یا آخر رییس جمهور در سال جدید هم می شد از اصل قضیه نه چیزی می کاست، نه می افزود. اولین سفر استانی از سال جدید یا آن طور که بعضی ها گفته و نوشته اند اولین سفر استانی بعد از توافق لوزان چیزی بر بار سفر ایشان به گیلان کم یا زیاد نمی کند و نکرد. اصولاً این گونه حرف و حدیث ها ،کنش های انحرافی ، تزئینی و حاشیه ای است که به اصل قضیه ارتباط ندارد. مهم این است که چه اتفاق بزرگی برای گیلان افتاده باشد و چه سودی عاید استان شده باشد حتی اگر روزهای پایانی دوره ریاست جمهوری ایشان به گیلان می آمد .
اما آقای روحانی در گیلان چه گفت و دولت او چه کرد؟
آقای روحانی در جایگاه یک رییس جمهور بسیار آدم هوشمند و دقیقی است. بر خلاف همتایان سلف خود کلمات قصار نگفت یا به حداقل بسنده کرد و وعده و وعید نداد و اگر هم داد با تأکید و قاطع ادا نکرد. همان مشی همیشگی و شعاری خود را، یعنی اعتدال را ، نشانه کرد و نشان داد. جملۀ هوشمندانه و جامعی بیان داشت که «گیلان بزرگ، سرسبز و قهرمان، چه کسی قادر است از این همه مهمان نوازی ، احساسات ، لطف و محبت تشکر و قدردانی کند. جز آن که بگویم خادمان شما کوچکند و شما مردمی بس بزرگ!» راستی آیا مهمان نوازی، بیان احساسات، لطف و محبت صفات کمی هستند؟ این صفات ممکن است در جامعه شرقی و نظام آسیایی و اتوریته پسندی مثل جامعه ایرانی، محلی از اعراب نداشته باشد اما فی نفسه از خصایل و خصایص پایدار بشری است. اگر حکومتی و دولتی صرفاً به خاطر نرم خویی، طمأنینه ، نجابت و روحیۀ گذشتی که بر بخشی از اقلیم و مردمش غالب است کمتر به آن توجه داشته باشد و در عوض همه توجهات خود را به بخش های ناآرام، مطالبه گر و مساله آفرین معطوف کند چنین حرکتی نشان از بزرگی و اقتدار و عدالت و اعتدال ندارد، بلکه نشانه کوچکی ، ضعف مدیریتی و بی خردی است.
اما چه اتفاق بزرگی در سفر آقای رییس جمهور روحانی در گیلان افتاد؟ باز هیچ. تنها لطفش در این بود که با کلمات  و جملات ریاآمیز با آن بازی نشد و وعده های سرکاری داده نشد. تنها قول داده شد طرح های نیمه کاره به اتمام برسد. قول اتمام ۱۱ کیلومتر باقیمانده آزادراه رشت – قزوین ، اتمام راه آهن در آینده نزدیک، احداث بندر کاسپین جهت تقویت منطقه آزاد تجاری انزلی ، یک پارچه سازی اراضی کشاورزی در درازمدت ( که خدا می داند درازیش تا چه سالی سر آید و تا آن زمان آیا زمینی برای زراعت مانده باشد) و بالا بردن سقف اعتبارات و بودجه استانی و چند قلم دیگر در همین ردیف . بقیه هر چه بود خرد و ریز بود، اگر چه خرده ریزها هم اگر جمع شود کلان می شود، اما همین چند رقم کلان هم که گفتیم در برخی استان های توسعه یافته چندان کلان هم به حساب نمی آید.
باری گیلان حداقل از دوران سازندگی تا اصلاحات و بعد، دوره دولت مهرورز و عدالت گستر! و اخیراً هم اعتدال و توسعه، همیشه یک جورهایی منتظر التیام زخم ها و بهبود بیماری لا علاج خود است ولی گویا هیچ وقت درمان نمی یابد. هم چون آدم قرض بالا آورده ای که هر چه بیشتر می دود کمتر می رسد، به اصطلاح نان سوار است و او پیاده! چاره کار در انتظار نیست. چاره کار در گیلان باوری است ، در خودباوری است . در ایجاد و داشتن تشکیلات است، در مطالبه خواهی گسترده و همگرایی  است، در تغییر نگاه و وسعت اندیشه ، در رجحان بهره جمعی بر منافع فردی. در گرفتن دست یکدیگر و ول کردن پای همدیگر. اگر این چهار رئیس جمهور که سهل است چهل رئیس جمهور دیگر هم بیاید و ما در نگاه خود نسبت به مطالبات ما چون گذشته منتظر بنشینیم که دولت کاری انجام دهد سخت اشتباه کرده ایم. باید ضعف های خود را بشناسیم و از بین برداریم. توان هایمان را بشناسیم و افزایش دهیم و مطالبات خود را به طور منطقی و اصولی ارتقا دهیم و در همه حال متمدنانه پیگیر آن باشیم. از قدیم گفته اند تا بچه گریه نکند، مادر پستان به دهنش نمی گذارد. مام وطن که جای خود دارد.