آرشیو برای ‘سرمقاله’ دسته ها
یادداشت مدیر مسول
گیله وا، در گذر از بیست سالگی
همیشه مترصد روزی بودم که گیله وا به بیست سالگی برسد، آنگاه با خیالی آسوده، گردش امور آن را به تنی چند از روزنامه نگاران جوان بسپرم که با نگاهی نو، توانی افزون و حرکتی شاداب تر کار آن را پیش برند. به گمانم اینک چنین روزی فرارسیده است که دست آن را به دست کسانی بسپرم که با آن هم نفس اند.
قرار بر این است از قالب کار گیله وا که تنفس در فضای بومی گیلان و شمال ایران است گذر نشود. قالبی که عمری به پایش ریخته شد تا شکل خاص خود را گرفت و امروز مخاطبین بیشماری دارد. خوشحالم که از این پس ابتکار عمل و قدرت نمایش توانمندی های روزنامه نگاران جوان را در آن می بینم و من به عنوان یک نویسنده ی همکار و مشاور در کنارشان حاضر و ناظر باشم، ضمن این که مسئولیت سنگین نشریه، خواهی خواهی بر عهده من است.
دوستان جدید و جوان من همه از کسانی هستند که در حوزه ی گیلان پژوهی صاحب نظر و اثرند. برخی جوان تر از من، برخی جوان تر از آنان، اما همه روزی در گیله وا قلم زده اند و اینک قلم شان به چنان بالندگی ای رسیده که بتوان بی محابا و از سر وثوق و اعتماد، دل به آنان بست و خود در کنارشان نشست.
کار من اگر آسان شد، کار دوستان، به عکس سخت شده است. چرا که باید ثابت کنند گیله وایِ از این پس، از آنِ پیش، پیشی جسته و بِرُوز شده و می خواهد نقش پررنگ تری در مرجعیت آن ایفا کند. جز این اگر کند، با گذشته فرقی نکرده است.
پاشنه ی تکامل همیشه بر این محور چرخیده است و من مطمئنم دوستانم در ادامه ی کار موفق خواهند شد و دل من و مخاطبان گیله وا را شاد خواهند کرد.
شاید از پس ۲۰ سال کار بی وقفه و مستمر، چند صباحی فرصتی دست دهد به کارهای نیمه کاره و رها شده ی خود نگاهی دوباره کنم و چه باک اگر حاصل آن را، گاه و بیگاه، به گیله¬وا منتقل کنم و همچون یک نویسنده ی آزاد و سرخوش، فارغ از کار و دغدغه های ژورنالیستی فقط بنویسم و بنویسم.
اما در این جا باید از یک دوست قدیم و ندیم و یک همکار خوب و شریف یاد کنم. به پاس سال ها دوستی بی شائبه، گرم و صمیمی با هوشنگ عباسی که از نخستین شماره گیله وا با من همراه بود و در کنارم ماند و باز خواهد ماند. باید بگویم هیچ گاه به پایان رسیدن یک دوره ی همکاری، پایان دوستی نیست، به عکس شاید آغاز یک دوره همکاری دیگر و جدیدتر باشد. هوشنگ عباسی رفیق شفیق من، سرمایه ی معنوی گیله وا بود و هست. به اعتبار همین دوستی عمیق بود که «پاتوق گیله وا» به دستان پرمهرش سپرده شد تا به مخاطب پشت صحنه ی گیله وا، که بیشتر از جنس دانش آموزان و دانشجویان، استادان دانشگاه، هنرمندان، شاعران، نویسندگان و پژوهشگران دور و نزدیک بودند، پاسخگو باشد. به یمن خُلق خلقی اش، ماهی می گذشت و من هیچ عصری پا به دفتر مجله نمی گذاشتم. دفتر گیله وا، اینک عصرها «تاسیانی» او را در سینه دارد، عصرهای شلوغ با حال و هوای گیلان پژوهی و گاه پر سر و صدا از حضور شاعران، هنرمندان و دانشجویان. با این همه شرایط من و گیله وا ایجاب می کند، در آستانه ی ۲۰ سالگی و در گذر از آن، خون جوان تری به رگ های نشریه تزریق شود تا پرتاب تر و رنگین تر عرضه گردد. این همه آرزویی است که دوستان جوان من باید برآورده کنند.
سرمقاله
«مشترک گرامی!»
اختلاس سه هزار میلیارد تومانی یکی از بانکها و اختلاسهای ریز و درشت پی در پی و تمام نشدنی دیگر در دیگر بانکها، که سریال آن حتی در گیلان، در شهرهای سیاهکل و شفت و بندرانزلی هم به نمایش درآمد اعتماد عمومی را از بانکها و جریان حاکم بر اقتصاد کشور سلب کرده است. عملکرد غلط و ناشیانه روابط عمومی برخی بانکها در تور زدن مشتری با انواع و اقسام ترفندها، گاه آن چنان نازل، کودکانه و سبک است که هر آدم گول و سادهای را دچار حیرت و تأسف میکند.
عادت دارم نیمههای شب به هر دلیل که خواب از سرم پرید، غلت بیهوده نزنم، بلند شوم و کار کنم. کار من نوشتن است. تعدادی از سرمقالهها را نیمههای شب نوشتم یا ناتمام آن را تمام کردم. گاهی با ربع ساعت کار دوباره خوابم میگیرد و میخوابم، گاهی بیخوابی تا صبح طول میکشد و شب به سر میآید.
چند شب پیش که بیخوابی به سرم زده بود و شب را به دم دمای صبح رسانده بودم، تلفن زنگ زد. هراسان از جا پریدم تا پیش از آن که زنگ دوم دیگران را بیدار کند گوشی را بردارم. دلم شور میزد چه کسی است که این وقت صبح زنگ میزند. مسافری در راه داشتم که چهار صبح از تهران حرکت کرده بود، همین طور بیماری که با همراه، تمام شب در بیمارستان بود. ساعت پنج دقیقه به پنج بود. گوشی را برداشتم، صدایی آن سوی خط گفت: «مشترک گرامی برای ثبت نام در حج عمره میتوانید به شعب بانک … رجوع فرمایید.»* نفسم بالا آمد و گوشی را با عصبانیت گذاشتم.
عصبیت در طلیعه صبح اصلاً برای آدم خوب نیست. چند دقیقه بعد زنگ ساعت اطاق بغلی هم به صدا درآمد، وقت اذان صبح و نماز بود. «مشترک گرامی» اولین عبارتی بود که زیر لب زمزمه کردم. من «مشتراک گرامی!» مخابرات هستم. به صورت عادی گاهی پیامهایی از مرکز تلفن دریافت میکنم، اما پیامها هیچگاه نابهنگام داده نشده و زنگ تلفن بی موقع به صدا در نیامده. یادم نمیآید مشترک گرامی بانک … بوده باشم. مشتری آن هستم، نه مشترک. ارتباط بانک با منِ مشتری و هر مشتری دیگر در هر نقطه کشور در ساعت کاری و اداری است نه غیر آن. گذشته از آن اگر تلفنی از هر مشتری پیش بانک است که یک اطلاع سرّی و خصوصی است بخاطر ارتباط مالی احتمالی است که آن هم مربوط به ساعات اداری است یا حداقل ساعات غیراداریِ متعارف. استفاده خصوصی و غیرمتعارف از این شماره تلفنها سوء استفاده از مشتری و حس اعتماد اوست.
باری بر عصبیت خود فائق آمدم و خودم را این طور توجیه کردم که بانک اگر چه تا ساعت کار رسمی، دو ساعت و نیمی وقت دارد، اما از نظر شرعی برای خود منعی نمیبیند چه از نظر بانک …، که یک بانک دولتی است و طبعاً سردمداران آن سیاسی ـ عقیدتی می اندیشند، صبح زود همه ملت ایران بیدارند و میخواهند وضو بگیرند و نماز بخوانند. پس چه خوب از این فرصت استفاده کنند و سربزنگاه برای مشتری خود زنگ بزنند و اطلاع رسانی کنند. تازه خود کارمند که نیست، ضبط صداست که پخش میشود. پس از نظر حقوقی هم مشکلی نخواهد داشت. شاید صاحب صدا اکنون خوابیده و خواب هفت پادشاه را میبیند!
خودم را توجیه میکنم که بانک کار بدی نکرده خواسته به مشتری خود خدمت کند و سورپریزم نماید. یادآوری کند که فرصت خوبی برای ثبت نام حج عمره است، از دستش ندهم. خودمانیم، اما این یادآوری نه از روی خیرخواهی و نفسِ حج، بلکه از روی سوداگری و کسب درآمد بیشتر است. باز مزاحمت تلفنی سرِ صبحی را به خاطر مشروعیت وقت نماز، عرف و عمومیت آن میشود تحمل کرد اما آلودن ارزش حج برای سوداگری بانکی را به هیچ وجه.
وقتی معرفت و عرفان و اخلاص کاری تا این جا آلوده به ریب و ریا و نهایتاً سودجویی شده با ظرافت و پیچیدگیهای عرفی و شرعی در میآمیزد و آلوده سیاست کاری میشود، دیگر نه بانکش با آن سابقه مشعشع مورد وثوق و اعتماد مردم است نه حجش عارفانه و ملکوتی.
من برای هر کس بخواهم تلفن بزنم، سعی میکنم صبح خیلی زود، ساعات بعدازظهر و شب دیرهنگام نباشد مگر که منتظر تلفنم باشد یا بدانم طرف من بیدار است. این را هر آدم عامی و شهروند سادهای میداند چگونه است که روابط عمومی قدیمیترین بانک کشور نمیداند. بانکی که حرمت زمان خواب و خلوت آحاد مشترکان خود را نگاه نمیدارد، مطمئناً برای زیارت خانه خدا هم احترامی قایل نیست تنها نیتش آلوده به مادیت و مادیات است.
افسوس که امروزه هر جا حرمتی است به حریمش تجاوز شده. مساجد قدیمی و تاریخی شهر ما تغییر چهره داده کوچک و کوچکتر شدهاند و در عوض فضای آنها تبدیل به مغازه و حجره و محل کسب درآمد حلال و حرام شده است ساختمانهای چوبی و آجری قدیمی آنها با مأذنههای هشت گوش سفالی تبدیل به سنگ و آهن و ورقهای حلب شده است و روح سرد و سختی بر خود گرفته است: مسجد لاکانی، مسجد چمارسرا، مسجد چله خانه و … نمونههای بارز آن است و … مصلی بزرگ رشت که تا چندی دیگر شوکت و جلال آن زیر سایه مجتمع بلند و هفت هشت طبقه تجاری آدینه خواهد شکست.
وقتی حرمتهای دینی و اخلاقی به این آسانی بشکند، طبیعی است که دزدی و دروغ به راحتی جایگزین میشود. اختلاس بانکها و بر هم زدن آرامش صبحگاهی پشت تبلیغ حج عمره هم «یک از هزاران کاندر عبارت آمد».
گیلهوا
* ما حرمت نام بانک را نگهداشتهایم اگرچه آن حرمت شکسته باشد
سرمقاله:«فسنجان» گفتی و کردی خلاصم!
در اصطلاح گیلکان «فسنجن» علاوه بر این که نام خورشتِ مجلسی ، پرهزینه و خوش مزهای است، مجازاً به معنی هر چیز پخته شده و آماده برای استفادهاست. بخصوص در مورد حرف رک و صریح و تمام کمال گفته شده به آدمی که یک کمی دیر میگیرد. مثل آن چه خیلی چیزها به ما مطبوعاتیها گفته میشود ولیما زیاد به خود نمیگیریم، سعی میکنیم یک جوری دور بزنیم و از کنارش بگذریم. بنابراین کسی، شخصی حقیقی یا حقوقیباید رک گویی کند و آب پاکی را رویدست ما بریزد، به اصطلاح «فسنجن» کند تا بفهمیم!
کاری که این بار اداره پست با ما کرد. امروزه کار فرهنگی به ویژه از نوع رسانهای و مکتوب، در جامعهای مثل جامعه ما، کار جنونآمیزی است و آدمی که کار فرهنگی میکند، در شرایط حاضر، بهواقع مجنونی بیش نیست بی آن که «جانِ لیلی» در کار باشد. چندی پیش جهت ارسال سه نسخه مجله برای سه مشترک جدید خارج از کشور به اداره پست مراجعه کردم. پست از جمله اداراتی است که هر روز هفته با آن کاردارم، به دلیل این که کار رسانهای و انتشاراتی بدون پست امکانپذیر نیست. اتفاق عجیبی افتاد و آن این که هزینه پست نسبت به روز گذشته بالا رفته بود. خوببالا رفتن قیمت در کشور ما چیز عجیبی نیست. اتفاقی است که همیشه میافتد و ما به آن عادت کردهایم. اما بالا رفتن داریم تا با «لا» رفتن. یک بار می بینی پله پلهو تدریجی است چندان فشاری بر آدم وارد نمیآید، یک بار هم پرشی و جهشی است که گردة آدم را میشکند. ولی این بار بالا رفتن از نوع دیگر، عرشی و فرشی بود،یعنی ترا آن چنان بالا برد و محکم به سقف آسمان کوبید که هوش از سرت پرید آنگاه فرش زمینت کرد. حرص و آز هم متر و متراژ و حد و مرزی دارد. گویا این بار خود حرص و آز هم دچار تورم شده و حذف یارانهها، روی این دو خصلت بد انسانی، بدتر! اثرگذاشته است. مجلهای که ۱۵۰۰ تومان قیمتش است و قبلاً چیزی همین حدود نقش تمبر میخورد و خارج از کشور میرفت این بار اما با بالا رفتن قیمت، هزینه پستیآن به ۸۵۰۰ تومان رسید یعنی بیش از ۵ برابر! جان کلام این که هزینه پستی سه تا مجله برای ما ۲۵ هزار تومان آب خورد تا برود آن طرف آب! ماندیم معطل فردا کهشماره جدید درآمد و بیش از ۱۸۰ مجله را باید بفرستیم سرتاسر دنیا چه کنیم؟
به قول ما گیلکها «آئو…» چه خبر است مگر سرآوردی! کفش و کلاه کردیم رفتیم ملاقات مدیرکل. منشی مدیر کل در عین ادب فرمایشی و با چرب زبانی نمایشی از پیش آموخته جوابمان گفت و حواله داد به روز سه شنبه که«آقا» ملاقات عمومی دارد! خدا و خلق خدا از این ملاقاتهای عمومی یک روز در هفتة ادارات خبر دارند. ما نیازی به این جور ملاقاتهای عمومی نداشتیم.اورژانسی کار دستمان مانده بود. تازه میدانستیم در ملاقات عمومی که گوش تا گوش آدم نشسته آقای مدیر کل چیزی برای گفتن ندارد، او هم تابعی از بالادستخود است، از مرکز پست کشور که دیکته می کند آن چه را که نشستند و گفتند و برخاستند و حکم به وارد کردن آخرین تیر خلاص بر پیکر فرتوت فرهنگ و کتاب ومطبوعات دادند. با این همه آن چه را که لازم بود به روابط عمومی پست گفتیم تا او بی کم و کاست به مدیر کل روزهای سه شنبه برساند و او هم اگر خواست غیرتی نشان دهد آنرا به بالادست خود، به وزارت متبوع منتقل کند.
در همه جای دنیا رسم است برای مطبوعات سوبسید میدهند حمل و نقل کتاب و مجله و روزنامه مشمول نوعی حمایت مخصوص و سوبسید دولتی است. چراکه فرهنگ هیچ وقت بی نیاز از کمک نبوده است. در کشورهای فرهنگ ساز و فرهنگ پرور به مطبوعات و انتشارات و هزینه ارسال کتاب و مجله کمک میشود. در کشورما این سوبسیدها در سالهای اخیر به حداقل میزان خود رسیده بود اما این بار نه فقط قطع شد بلکه مطبوعات یک چیز هم بدهکار شدند.
در جامعهای که به هر دلیل ممکن و ناممکن، چه از بالا، چه از پایین، بستر جوری فراهم آمده که تن به مطالعه نمیدهد یا بسیار کم میدهد و فرهنگ در حدشعار مانده است و به انواع حیل سعی میشود از آن بهرهبرداری کاذب شود، طبیعی است انسان در مواجهه با گذران زندگی و چنبرة گرانی و تورم در آخرین پستوینیازهای زندگی، فرهنگ را قربانی میکند. این کار پست و این عمل دولت به منزله بایکوت کردن فرهنگ و مات شدن آن در بازی شطرنج سیاست و اقتصاد از یک طرف و فرهنگ و معنویت از طرفدیگر است. جامعهای که کتاب نخواند یا کتاب و مطبوعات مطلوب نداشته باشد و طیف محدود و معدود مشتاقان آن هم به هر دلیل از آن دور باشند یا غافل بمانندفاتحه کار فرهنگی را باید خواند.
در چنین جامعهای، کتابفروش، عروسک فروش، مداد پاک کن فروش، قهوه تلخ فروش و کارت ایرانسل فروش میشود ومطبوعات آن هم زرد و جدولی! همیشه با ترس و نگرانی کار کردن و با دغدغه ادامه دادن، مولّد را به تردید و عصبیت و خستگی سوق می دهد و آن گاه که با همه غیرت از روی پوست کلفتیفرهنگی استقامت و پایمردی نشان میدهد، این جور تیر خلاص است که بر او وارد میآید. میان همه رنجهای موجود، یک سرمستی برای ما مانده بود و آن این که بعد از تولید به هر جان سختی، مزه پخش آن را بچشیم که پست لذّت آن را هم از ماگرفت.
این گرانی و بالا بردن هزینه پستی اخیر یک پیام آشکار و صریح دارد. یک آب پاکی است که دولت روی دست فرهنگ و تولیدات سالم فرهنگی ریخته است.یک حرف نهایی و یک خط و نشان غایی است برای مولدان فرهنگ سالم و پویا که بابا چطور به شما بگویم تعطیلش کنی. تو که کاری نمیکنی پایت به زندان وتعطیلی نشریه بکشد، نمیخواهد کار کنی. تولید نکن، فرهنگ ملی و بومی خودت را نمیخواهد صادر کنی. بگذار در کوزه آبش را بخور! میبینی که خیلی راحتفرهنگ چشم بادامیها و ینگه دنیاییها وارد میشود. فرهنگ چیپ و ارزان و قابل دسترس چینی و کرهای، اروپایی و آمریکایی، حتی کلمبیایی و مکزیکی بدونهیچ هزینهای مستقیم و غیر مستقیم. «فسنجن» گفتی و کردی خلاصم!
سرمقاله
شوخی سبک به سبک اداری
گاهی برای اثبات نابسامانیهای اجتماعی، ناکارآمدی سازمانها و ناتوانیهای مدیریتی، فردی یا جمعی حتماً لازم نیست به نمونههای بارز و اساسی یا شاهد مثالهای بزرگ اشاره کرد، بلکه مثال یک موضوع خرد و ریز و شرح واقع یک مورد کوچک هم، خود گویای ماجرایی است که بر ما میگذرد. میتوان آن را در سطحکلان تسری داد و نتیجه گرفت، مثل نمونه آنچه در این مقاله یاد میکنیم.
هفتم اسفندماه معاون سازمان میراثفرهنگی کشور در سفری دو روزه به همراه هیأتی به منظور بررسی مصوبات سفر سوم رییسجمهوری به گیلان و نحوه پیشرفت فعالیتها و طرحهای میراثفرهنگی به گیلان سفر کرد و عمده برنامه سفر خودرا با عنوان ثبتجهانی موزه میراثروستاییگیلان و بازدید از آثار باستانی، ساختمانهای قدیم اداری، خانههای با ارزش تاریخی و هنری قرار داد. جالب اینجاست که از میان اماکنی که از سوی سازمان میراثفرهنگیگیلان برنامهریزی و قرارشد آقای علویانصدر از آنها دیدار کند. یکی هم خانه بازرگانی بود! خانهای که یک سال و یک ماه پیش، بر اثر حریقو بیمبالاتی مسئولانذیربط تخریب و این اواخر با گذر خیابانجدید از روی آنکاملاً محو گردید.
بگذارید دقدلم را خالیکنم. چند روز قبل موردی پیشآمد تا حینعبور از خیابان تازهاحداث ساحلیزرجوب(ساحلغربی)، در محلیکه یشترخانه معروف بهعلیکوچک(بازرگانی) در آنجا برپا بود توقف کنم. درست در محلی توقف کردمکه دو سالپیش برای اولینبار بهدعوت یکی از وراث خانه از آن بازدید داشتم. خانهای قدیمی و اعیانیبا بیش از صد سال قدمت، دو طبقه، کرسیبلند و با یک زیرزمین سرتاسری. قرینهساز با «تلار»(پیشایوان) بزرگو مشرف به رودخانه و ایوانکتابیسراسری(غربی) و ایوانهای شمالیجنوبی که ساکنان خانه را به مدد پلههایچوبی از طبقهاول به طبقهدوم هدایت میکرد.
سهاطاق در یک ردیف که هر یک از داخل به دیگری راه داشت و همه اطاقها به هر کدام از ایوانها و همه به «تلار»بزرگ. چهصفایی داشت آنروز وقتی بر «دستکتکائل» ایوان و بهستونش تکیهدادم و رودخانه زرجوب را بیآنکه بویتعفن از آن بلند شود به تماشا نشستم. بامسفالسر و حیاط سنگفرش، حوضِ آبیبا کاشیهای آبیقجری و ماهیهایقرمز و درختانانبه، اربه(خرمالو)، نارنج و پرتقال و درختچههای گل از نوعفوقالعادهزیبا و نادر و… گلیخ و بیدمشک. حتی اگر بر کف«پلکوبی» «تلار» مینشستی، باز میتوانستی رودخانه زرجوب را تا دورهای دور بنگری. خانه جایی بنا شدهبود که کمرکش رود بود، آنجا که عرضش بیشتر از جاهای دیگر بود. ۶ درخت آزاد تناور بلند پشت دیوار خانه بر لبرود قد کشیدهبود که اغلب بر شاخههای آن مرغان سیاهماهی خوار (سیا غار) نشستهب ودند و اطرافش دستههای آبکاکاییسفید در پرواز.
اینک اما هیچ نشانی از اینخانه نیست. خانهای با قدمت طولانی و معماری دوره قاجار که اگر سرسوزنی ذوق، توجه و تکلیف مسئولانه وجود میداشت، امروز بهعنوان یکخانه تمام عیار شهری دوران قجری میتوانست کنار ساحل بر روی عابرانپیاده و سواره جلوهگری کند و نمودی از معماری بومی شهر رشت را نشاندهد. همچنانکه خانه روستایی بوستان ملت(کلبه گردشگری) کهنمودی از یکخانه روستایی در دل شهر رشت است و یکیدو خیابانجلوتر برپاست، اینخانه نیز میتوانست کاربری خاصی مثل خانه معمار – نه، خانهزرجوب- بانک مطالعات مربوط به اینرودخانه- خانهشطرنج و خیلی نمونههای دیگر برای شهرداری ایجاد کند.
خانه با چه مشقتی و با چه مصیبتی به ثبت میراثفرهنگی رسیدهبود، دریغ از ذرهایدلسوزی و تعهد. خانه میتوانست بعد از بازسازی برای شهرداری یک مکان خوب فرهنگی- توریستی به حسابآید، دریغ از سرسوزنی توجه و دوراندیشی. میتوانست برای محلههای اطراف نمادی از هویتمحلی باشد، دریغ از هشیاری و خردجمعی، که شب۲۲ بهمن۸۸ بهعلتی نامعلوم- و شاید معلوم- دچار حریق و آتشسوزی شد و آسیب جدی دید و بعد از یک دوره رهاسازی بر اثر بارندگی طولانی و ممتد زمستانی، بار دیگر طعمه آتش گردید و اینبار راه کاملاً باز شد برای تخریبکامل، تسطیع و ادامه خیابانی کهصد البته مورد نیاز است اما نه بهای مرگ هویت معماریشهرمان. تنها مشکل، کمی- بسیار کم- کمانهکردن خیابان و اندکیکجکردن مسیر آن بود و لاغیر.
اکنون کسی نمیداند آنجا کهرودخانه چرخی میزند و خیابان راست میشود، تا چندیپیش چه خانه قدیمیخوشساز و ساختیوجود داشت! هنوز سفالهای شکسته و پارههای آجر قدیمی آن در محل ریخته است ولی دیگر نشانی از خانه نیست. تنها وجود چهار درخت آزاد سوخته و آتشگرفته کنار رودخانه میتواند محدوده اینخانه را به عابران نشاندهد.
از شهرداری کلانشهر رشت بعید بود از اینسازه قدیمی خوشساخت و قوارهشهری به اینسادگی و مفتی بگذرد. وجود اینخانه و چند خانه دیگر در کنار هم یا دور از هم در شهر، شهری که هویت معماریخود را به شدت از دستداده، نادر نمونههاییاستکه باید با تمامتوش و توان حفظشان کرد نه کمر به تخریبآنها بست. گاهی بهکلانشهری شهرمان و مسئولانآن شک میکنم، چهسود از اینکه در شعار کلان باشیم، در اندیشه و عمل باید کلان بود.
برنامهریزیبرای دیدار معاون سازمانمیراثفرهنگی از خانهبازرگانی از هر سازمان و مرجع و مسئولی صورت گرفتهباشد نشان میدهد که مسئولان و کارشناسان ادارات ما (شمول نمیدهم لااقل بخشی از آن) اساساً با آنچه در پیرامونشان و زیرمجموعهشان میگذرد بیخبرند. تراکمکار، بیتفاوتی و انفعال دیوانهواریکه مبتلا بهمسئولان ماست، عدماطلاع و شناخت از موضوع در سطوح مختلفکاریموجبمیشود.
در عمل از اینگونه اشتباهاتفاحش فراوان صورتگیرد.اشتباهاتی که به هیچروی بخشودنی نیست و در میان مردم نوعی شوخیسبک تلقیمیشود. اینیک از هزاران استکه برشمردیم وگرنه هزارانهزار نمونه زنده دیگر وجود دارد که انباشت آنها عین تجاهل است، تجاهلیکه سلب اعتماد عمومی میکند.
یادداشت مدیر مسول
نگینی در شهر
تقدیم به مردم خسته دل رشت
شهر رشت مرکز استان به اصطلاح سرسبز گیلان ازکمبود فضای سبز شهری به شدت رنج میبرد. گفتهمیشود سرانه فضای سبز آن خیلی پایینتر از حدمتعارف کشوری است. تعداد پارکها و وسعتبوستانهای آن حتی از برخی شهرهای کویری نیز کمتراست. شهری که به شهادت سیاحان اروپایی روزگاریبه «سبزه شهر» و «باغ شهر» مشهور بود و با برخیشهرهای اروپایی مقایسه میشد، اینک به شهریبیرنگ و روح، خسته و مغموم تبدیل شده است. اگردرختان حیاط خانههای قدیمی موجود، که روز به روزکوبیده و تبدیل به آپارتمان میشوند نبود، این رنگسبز پریدهای هم که به آن پاشیده است از رخسار شهرپاک میشد. درختان خیابانها که جای خود دارند واین چند سال اخیر شهرداری بیمحابا کمر به قتل و قطعآنها بسته است.
باغهای قدیمی شهر هم دچار ساخت و سازهایبیرویه و غیر هم سو شدهاند. بخش عظیمی از باغمحتشم (پارک شهر) که باغ خاطره رشتیهای قدیماست تبدیل به شهربازی شده و گوشهای دیگر که پیشتردر تصرف ساختمانهای استانداری بود اکنون اگرچهتخریب شده اما قرار است ساختمان چندین طبقهکتابخانه مرکزی در آن احداث شود.
سبزه میدان، دیگر باغ قدیمی شهر رشت،سالهای سال است با کف بتونی کنده کنده، باحوضچههای سیمانیِ سکو بلندِ بدون آب و یک دکهبزرگ بیقواره به ظاهر کتابفروشی اما در واقع تعطیلدر وسط باغ که دید و منظر عمومی را گرفته، همه و همهتوی ذوق آدم میزند. سبزه میدان به مرور زمان چنانکوچک شده که به میدانی معمولی بیشتر شباهت داردتا یک پارک.گزافه نیست اگر شهرداری نام آن را میدانسید جمالالدین اسدآبادی گذاشته است.
بوستان نسبتاً بزرگ ملت هنوز از سمت جنوب وشرق آزادسازی نشده و هنوز زمین وسیعی از آن درجانب شمالی که گفته میشود متعلق به یک نهادنظامی است محصور و بلااستفاده مانده است. در پارککشاورز اگر چند لحظه بر روی نیمکتهای کسل کنندهآن بنشینی بوی تعفن رودخانه زود بلندت میکند.تالاب زیبا و بهشتی عینک بر اثر بیمبالاتی مردماطراف آن و بیتوجهی مفرط مسئولان شهر چونمردابی لکنده میماند که قطعه قطعه شده در تصرفحاشیهنشینان، کارواشها، تعویض روغنیها و… قرارگرفته است. پارکهای کوچک گوشه و کنار شهر بههیچ وجه پارک محسوب نشده، به حساب نمیآیند،این در حالی است که شهر رشت بیش از یک سال استعنوان کلان شهری را بدک میکشد ولی هیچ یک اززیرساختهای کلان شهرها را ندارد. هر چند سرسوزنیاز تب و تاب سازندگی این اواخر در آن مشهود است وباید آن را به فال نیک گرفت، اما شهر در سی چهل سالگذشته آن چنان عقب نگهداشته شده است که با اینمحدودیت پروژهها و کندی کار به این زودیهانمودی نشان نخواهد داد. پروژهها باید بیشتر،اقدامات عملیتر و سرعت کار چند برابر شود تا اندکیجبران عقبماندگیها شود.
برای رهایی از محاق فضای سبز اگرچه شورایشهر و شهرداری در احیای پارکهای کوچک ساحلیکنار دو رودخانه زرجوب و گوهررود اقداماتی کردهاندو ظاهراً احیای باغ معروف به سالار مشکات را درپروژه پارکسازی خود دارند اما باز اراضی بایر ومتروک و مناسب حال پارکسازی در گوشه و کنار شهروجود دارد که شهرداری نسبت به آنها – نمیشود گفتبیخبر – بیتوجه و منفعل مانده است.
یکی از بهترین زمینهایی که جا دارد شهرداریشهر رشت سریعاً وارد طرح آن شده خریداری وبازسازی کند و به عنوان تنفسگاه جدید مردم رشتقرار دهد، زمین چند هکتاری محدوده شرق شهر استکه در محلههای اطراف به باغ زربافی مشهور است.این باغ که حدود هفت هکتار (کمتر یا بیشتر) وسعتدارد در واقع باغ چای متروکهای است که به تنهایی ازمجموع باغ محتشم و بوستان ملت بزرگتر است و بااین همه چون نگینی در دل شهر رشت قرار دارد و کسیاز آن باخبر نیست. باغی است که در موقعیت کلی ازغرب به خیابان فلسطین، از جنوب به بلوار شهیدچمران، از شرق به بزرگراه مدرس و از شمال بهگورستان تازهآباد محدود میشود. در موقعیت جزییترمحدود است از غرب به کوچه نوبهار و مجتمعمسکونی لاله و انتهای کوچه سمیعی منشعب از خیابانفلسطین، از جنوب به سازمان عمران شهرداری رشت وهنرستان چمران، از شرق به پشت حوزه قضایی شمارهیک (دادگستری کل استان) و بالاخره از شمال بهمخابرات منطقه ۸ و پارک بازی کودک لاله.
این باغ به واقع بهشتی گمشده و جواهری در دلشهر رشت است که تاکنون مغفول مانده و اینک کهشهر به مرتبه کلان شهری ارتقا یافته، اقتضا میکند بادید کلان و اراده کلان و اقدام کلان مورد توجهمسئولان شهر قرار گرفته، احیا و بازسازی شود و بهعنوان تنفسگاه جدید مردم محروم از فضای سبز شهررشت قرار گیرد.
اطراف باغ، آن جا که مسکونی است از غربمیتوان از مسجد اما جعفر صادق و دو مدرسه شاهد ومدرسه راهنمایی تحصیلی ویژه فرهنگیان نام برد که بهنظر میآید قبلاً جزیی از باغ بوده باشند. در واقع برایورود به باغ از بهترین نقطه باید از همین محل و از کنارمدرسه شاهد شروع کرد. در بخش جنوب غربی باغهنوز بوتههای چای سبز پابرجا است که درخچههایتوسه به صورت انبوه و وحشی در آن روییده است.اطراف این بخش را درختان آزاد قطور فرا گرفتهاند کهاز سوی شهرداری پلاک گذاری شده برخی درختانقدیمی هم بریده شدهاند ولی در اطراف آنپاجوشهای زیادی بیرون زده است که سازمان فضایسبز شهرداری میتواند از این پاجوشها در خود باغ یادر پارکهای دیگر یا خیابانهای جدیدالاحداث شهراستفاده کند.
قسمت شرقی و شمالی باغ، جنگلی و آبگیر است ودر یک بارندگی شدید به سرعت تبدیل به استخرمیشود که این خود بر جذبه باغ میافزاید و دربازسازی احتمالی آن و ورود شهرداری، باید حتماً ازاین وضعیت طبیعی و وحشی استفاده و محافظت شودو بدون نقشه و طراحی دچار تغییر نگردد. جالب استگفته شود این قطعه زمین جنگلی با زمینهای تختاطراف آن که با چمن زیبا و یکدستی پوشیده شده هنوزمحل فرود دستههای کوچک پرندگان بومی و مهاجرریزنقش نظیر «کوات» است. به راستی چه کسی باورمی کند در دل شهر بیمار و مبتلا به تنگی نفس رشت،باغی با این وسعت و موقعیت طبیعی و زیست محیطیوجود داشته باشد. باغی در فاصله یک خیابان با ادارهکل محیط زیست گیلان. باغی که بعد از بازسازیمیتواند مردم خسته شهر و مسافران و گردشگران را درساعتی از روز به سمت خود بکشاند و تخلیه روحی کندو آرامش خاطر دهد.
در میانه بخش غربی و جنوبی باغ قطعه زمینمصفایی وجود دارد با چمن یک دست و سبز کهاهالی محلهای اطراف از آن به عنوان زمینفوتبال استفاده میکنند (در نقشه شهر رشت به اینزمین فوتبال اشاره شده است). آقای مرتضیابوالحسنی یکی از اهالی محل است که مدتهایمدید است بر این باغ یک جور نظارت کلی وعاطفی دارد. او مدیر باشگاه پاسارگاد و مربیفوتبال است. به تأسیسات مخروبه و رها شده باغ تاحدودی میرسد، مرغ و خروس و بوقلمون و غازدارد. مرغان پا کوتاه پرسیخی و کاکلی زیادی آندور و بر میچرخند. به طور تفننی و ذوقی باغچهکوچکی را دور کرده و وسط آن گیاه بومی«آقوزی» (گیاهی معطر شبیه چوچاق) که بهصورت وحشی میروید، تکثیر کرده است.
در قسمت وسط باغ که سابق ساختمانهایویلایی قرار داشت بخشهایی از سازههای قدیمیفروریخته در طول زمان به صورت تل و «کُول»(= تپه) درآمده است که آقا مرتضی در آن جا بنابه ذوق خود نی کاشته که اکنون قد کشیدهاند وفضایی را محصور کرده به شکلی بسیار زیبا ودلانگیز در آوردهاند. کاری که بعداً، بعد از ورودشهرداری، میتواند توسعه یافته به صورت سامانیافتهای تسرّی یابد.
گوشههایی از باغ در حال حاضر محل اطراقمعتادان است. در گوشه و کنار آن پتو و تشک کهنهانداختهاند. وسایل تدخین و دم و دود به وفوریافت میشود. به گفته اهالی محله، محل بگیر وببند پلیس و فرار معتادان است. چند فقرهخودکشی در این باغ صورت گرفته است.
یک درخت آزاد بسیار قطور و گشن در همینمحدوده است که محل نشانهگیری بچههای محله بادارت است و جای زخم فراوان بر تنه دارد.درخت، زمین، باغ و… حتی جوانان محلههایاطراف آن، همه زخم خوردهاند. این باغ زخمیاگر مورد توجه مسئولان شهر قرار گیرد و زخمشالتیام یابد بی شک زخم اندوهبار مردم شهر را وزخم جوانان محله را نیز مداوا خواهد کرد. کاریکه شهرداری رشت باید هر چه زودتر با ارائهطرحی ضربتی به آن ورود کند وگرنه چه سودفقط بار اسمی شهرداری کلان شهری را بردوشکشد.
در پرس و جوی محلی گفته شد زمانی آقایجاسپی برای توسعه دانشگاه آزاد رشت تا پایخرید آن پیش رفته بود و زمانی هم یکی ازاعضای خانواده آقای هاشمی به منظور احداثمیدان سوارکاری قصد خرید آن را داشت. هر چهبود و هر چه هست این که باغ مزبور پیش از آن کهتبدیل به قطعات کوچک جدا از هم و واحدهایمسکونی شود از طرف شهرداری و شورای شهر ازمالک یا مالکین آن خریداری و تصرف گردد و بهعنوان یک پارک بزرگ و طبیعی به مردم شهرهدیه گردد و در عین حال از آن به عنوان باغپرندگان، باغ تنیس، برکه و آبگیر و … استفادهشود تا بدینوسیله مسافران و گردشگران عبوریرشت را پاگیر و ماندگار کند.
این کار چنانچه در فرصت دورهای باقیماندهبرای اعضای شورای شهر رشت و شهردار صورتگیرد مطمئناً برای همیشه به عنوان صالحات باقیاتآنان در ذهن مردم باقی خواهد ماند.
* با تشکر از دوست نویسنده عزیزم مجید دانشآراسته که در تهیه گزارش باغ پا به پا همراه من شد.
یادداشت مدیر مسئول
حرف اول از سال نوزدهم
سالی دیگر بر گیلهوا گذشت، سخت و شیرین! سخت از نظر موانع و مصایب کار و شیرین از جهت بازتاب مثبت و بازخورد کار. سختی همیشه از آن ما، شیرینی همیشه از آنِ مخاطبان.
با پشت سر گذاشتن سالی از عمر گیلهوا و سربرآوردن سالی دیگر، همیشه یاددداشتی بر صفحه اول شماره اول سال جدید نوشتیم و گذاشتیم.
امسال نیز، این « حرف اول» را در آستانه ورود به نوزدهمین سال انتشار گیله وا قلم می زنیم. اگر این «حرف اول» های را که در آن جوهر کار و هدف و لُپ کلام گیله وا را در یک یال تلویحا به چشم می خورد، کنار هم بچیند نوزده یادداشت پیاپی می شود که به نحوی جوهر کار و هدف و لپ کلام گیله وا در نوزده سال فعالیت مطبوعاتی در آن متجلی است، نوزده سالی که عمری پای آن ریخته شد.
«حرف اول از سال نوزدهم» در عین حال « حرف آخر از دهه دوم» یا به عبارتی « حرف آخر از دو دهه» تلاش فرهنگی گیله وا از نوع قومی، بومی و اقلیمی است که فراز و فرود، بد و خوب و زشت و زیبای آن را، مردم و تاریخ باید بگویند.
تا این جا نمره صوری و عمری- و نه ارزشی- ما ۱۹ شده است و هنوز دوره نوجوانی و به اصطلاح فرنگی ها تین ایجری آن به سر نرسیده اما در حال به سر رسیدن است.
آغاز نوزده سالگی، شروع پایان یک دوره ۲۰ ساله است. پس یک سال دیگر مانده است. تمام سعی ما بر این است این یک سال را نیز مثل سالهای گذشته- اگر بهتر نه، هم طراز آن- به هر قیمتی شده به پایان ببریم و دوره فعالیت آن را به رقم تام و تمام بیست برسانیم. یک دوره به اصطلاح «رُند» و مثال زدنی، حال می خواهد به مذاق هر کس و هر سلیقه هر جور تعبیر شود: بیهوده یا درخشان، بی اثر یا تأثیرگذار.
شاید در این «حرف اول»- که سه ماه با تأخیر چاپ می شود – کمی بوی یأس و خستگی به چشم آید آن طور که در سال های نخست انتشار احساس می شد. اما این حس نه از روی خستگی و یأس بلکه به خاطر نزدیکی به پایان دوره است که سر رسیده، هر چند به سر نیامده است و یک سال دیگر مانده است.
در این یک سال، هم ما، هم مخاطبان ما و فرصت آن را داریم که در کنار تداوم عادی انتشار گیله وا، برای دگردیسی و پوست اندازی دوره ای دیگر با هم به تبادل نظر بنشینیم. برای ما الزام به تغییراتی به شیوه، شکل و روش کار نشریه- با حفظ وفاداری به اصل هدف گیه وا که صیانت از فرهنگ بومی گیلان است- امری کاملا محسوس و ضروری است و سعی دربرنامه ریزی آن داریم اما بیشتر دوست داریم مخاطبان ما، به ویژه آنها که با گیلهوا عشق و الفتی از جنس شیشه و آیینه دارند، ما را در این راه و کار- راهکار- تنها نگذارند و کوچکترین نقطه نظرات خود را با ما در میان بگذارند. شاید در تصمیم گیری برای انتشار دوره دیگری که پیش رو داریم مؤثر افتد.
فراموش نکنیم که گیله وا نشریه اس شخصی، خصوصی و وابسته به یک نفر نیست، بلکه به جامعه ای و مردمی تعلق دارد که رنگ و بوی قومی از اقوام ایرانی دارند. پس گفتمان، مشارکت، رایزنی درآن جای ویژه ای دارد. تمام سیاست گذاریما در شیوه تداوم آن همه برای دهه سوم انتشار منوط به مشورت با مخاطبان ما است. برای این کار سال نوزدهم فرصت خوبی است تا پذیرای نظرات دقیق و کارشناسانه خوانندگان باشیم.
جان کلام اینکه می خواهیم بعد از گذر از سال نوزدهم، در آستانه بیست سالگی، بابی تازه در گیله وا بگشاییم.
مثل پارسال و هرسال و تمام سالهای گذشته، این بار هم همام جملات و کلمان پایانی حرف اول سال اول و حرف اول همان سال را تکرار میکنیم بی آنکه از تکرار آن کراهت داشته باشیم، یک سال دیگر هم آمده ایم تا با شما باشیم پس:
« دستانمان را بگیرید دوستان. بیگانگی نکنید. سخن از عشق است به زادبودم و زادگاه، نه سودای دیگر. برکارمان ناظر باشید، کنارمان حاضر باشید، با مهربانی، اما بی هیچ توقع»
«گیله وا»
مصرف مدرن، رفتار سنتی! (سرمقاله شماره ۱۰۸ گیله وا)
چند سال پیش در یکی از شماره های گیله وا، عکسی چاپ کرده بودیم از فردای روز عروسی در یکی از روستاهای گیلان که تلی از ظروف یک بار مصرف را نشان می داد و یادداشتی بر آن گذاشته بودیم مبنی بر این که وقتی «در یک جامعه ی سنتی، الگوی مصرف به سرعت برق و باد (درمقیاس تاریخی) تغییر می کند و الگوهای ذهنی رفتار نمی توانند به همان سرعت خود را با تغییرات تطبیق دهند، نتیجه همیشه به صورت عوارض ناهنجار بروز می کند.»
در یک خانه و با هم* یادداشت مدیر مسئول (به جای سرمقاله)
گاهی، برخی از عزیزان خواننده از ما می خواهند و انتظار دارند که در کنار مطالب مختلف در هر شماره، به مسایل سیاسی روز هم که در کشور می گذرد، بپردازیم. نمونه مستند و مسجل آن اشاره به حوادث اخیری است که بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در کشور رخ داد. راستش گیله وا نشریه ای است که در زمینه های مختلف فرهنگی، هنری و پژوهشی، آن هم در حال و هوای جغرافیای گیلان و کم و بیش در پهنه استان های شمالی کشور نفس می کشد. ورود در حوزه سیاست، در حیطه کاری گیله وا نیست. جایگاه و خاستگاه سیاست که بسیار هم التزام دارد و ضروری است در نشریات دیگری است که به همین منظور منتشر می شوند و خوشبختانه هم در استان، هم در پایتخت و هم در دیگر استان ها فراوان وجود دارند.
ما خیلی اگر به سیاست نزدیک شویم، انتقاد از سیاست اجرایی و اداری دولتمردان کشور در زاویه دیدشان نسبت به گیلان و تذ کار به مسئولان استان در جهت رشد، توسعه و اعتلای گیلان و رسیدگی به وضعیت فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی مردم استان است، که البته در این مورد کوچک ترین کم کاری نکرده ایم.