نوشته‌های با برچسب ‘گیله‌وا ۱۲۴’

هر چه هست، هن است؛ می‌خوای بردار، می‌خوای نردار!

دوستی اهل قلم و نظر که هم‌محله‌ای ماست می‌گفت ایام عید بوی آمدن بهار را حس نکردم چون بوی گند طاق کوچه هوش از سر آدم می‌ربود! بهار که بی‌اختیارِ انسان، خود پنجره‌ها را می‌گشاید، این بار نتوانست پنجرۀ رو به کوچه خانه‌ام را بگشاید! هر دم که از در خانه بیرون می‌آمدم باید جلوی دماغم را می‌گرفتم و سریع رد می‌شدم تا بوی گند و تعفن آن به مشامم ننشیند. و ادامه داد جلوی خانۀ ما یک خوابگاه دانشجویی است. ایام عید مطابق معمول، خوابگاه در اختیار مسافران نوروزی قرار گرفت. می‌دیدم یکی دو ماشین پلاک ۱۲ چند شبی جلویش پارک بود. بیچاره مسافران مشهدی هم با بوی این تعفن درگیر بودند چون هر صبح دماغ‌ها را گرفته صدای «ایف ایف» از کوچک و بزرگ شنیده می‌شد. یک بار بزرگِ مسافران رو کرد به من و گفت آقا این شهر شما که الان کلان شهر است این جوری است، آن وقت که نبود، چه بود؟
چه داشتم به او بگویم. بوی تعفن و پکیج استاندارد شهرداری، یعنی محتویات بنفش رنگ و سبز لجنی داخل کیسه‌های آرد و کود شیمیایی که چهارطرف طاق چیده شده بود جای حاشا نداشت. تیکه انداخته بود، داغمه طعنه بدجوری بر من اثر کرده بود. عرق شرم رویم نشست تنها توانستم بگویم آخر جان برادر، شهر ما که درآمد آستان قدس رضوی شما را ندارد! طرف هم شنید و زود غلاف کرد و من یک نفس بالا آمدم.
دوست صاحب‌نظر و حاضر جوابم راست می‌گفت. من هم صفای صبح‌های زود و آفتابی و بهاری ایام عید را درک نکردم. هر چند که این روزها صدای زنده‌باد بهار، زیاد هوار می‌شود! اواخر اسفند و روزهای پایانی سال ۹۱ سرپوش آخرین طاق‌های فاضلاب کوچه ما را گذاشتند و چند روز بعد یعنی در روز سوم و چهارم عید ۹۲ سر چند تا طاق دیگر را برداشتند: خلاصه بگویم سال ما با طاق تمام شد و با طاق شروع شد! (بیشتر…)


میراثی که دود می‌شود…

(یادداشت سردبیر)

شاید هنگامی که اسکندر بنای باشکوه تخت جمشید را آتش می‌زد، می‌دانست که بهترین راه برای از بین بردن همیشگیِ تاریخ و تمدن یک ملت «سوزاندن» آن است. نه ویران کردن، نه غارت و نه استیلای بر یک میراث، آن را از حافظه‌ی تاریخ نمی‌زداید. می‌توان «ویرانه» را از نو ساخت، «غارت شده» را احیا کرد و از زیر «یوغ و استیلای» یک نیروی خودکامه به‌در آمد اما آن‌چه را که دود شده و به هوا رفته است، هرگز نمی‌توان بازیافت.
خبر چون همیشه کوتاه است: «خانه و کتابخانه‌ی محقق گیلانی، استاد جعفر خمامی‌زاده، در آتش سوخت».
در کمتر از یک دهه‌ی گذشته از این دست «حریق‌های فرهنگی» به دفعات در گوشه و کنار گیلان رخ داده است: سوختن کتابخانه‌ی محمد بندری در لنگرود، سوختن عمارت امین‌الدوله در لشت‌نشا، حریق بخشی‌هایی از بافت امام‌زاده ابراهیم، آتش گرفتن بخش‌هایی از مدرسه شاپور (دکتر بهشتی فعلی)، خاکستر شدن تنها کتابخانه منجیل (مرداد ۹۱)، آتش گرفتن بخشی از بازار ماسوله (نوروز ۹۲) و این آخری که خانه و کتابخانه و میراثِ ماندگار یک پژوهشگرِ دیرسال را بر باد داد. خانه‌ای با قدمت چند ده ساله، کتابخانه‌ای چند هزار جلدی، مجموعه‌ای چند صد برگی از اسناد و تصاویر و اشیاء و یادگارهایی از خاطرات و یادهای خانواده‌ای دیرپا، همه و همه در آنی دود ‌شد. (بیشتر…)