نوشته‌های با برچسب ‘گیله وای شماره ی 115’

گیله‌وا/ صد و پانزده

آن چه در این شماره می‌خوانید :
بخش فارسی
«مشترک گرامی!» / سرمقاله
حرف اول از سال بیستم
نوروزبل ۱۵۸۵ مبارک
کوششی در راستای تأسیس موزه‌ هنرهای معاصر گیلان
کرنش به سخاوت (در حاشیه صاحب خانه شدن خانه فرهنگ گیلان)
آبراه آزادی (یک نامه ـ یک یادداشت ـ یک درخواست)
سرای میخچی رشت در خطر تخریب
خبرهای فرهنگی، هنری و… .
در یک دست: «کنستی توسیون» و در دست دیگر: بمب و باروت
(به مناسبت یکصد و پنجمین سالگرد انقلاب مشروطه ایران) / دکتر ناصر عظیمی
نشانه‌هایی از گیلان در گوشه و کنار ایران (قلعه گیلان و دره گیلان در فارس).
عقده‌های تاریخی / محمد هدی
پرونده خط گیلکی: زندگی یا مرگ، بحث در این است / سید فرزام حسینی
پیشینه طرح مساله خط گیلکی / م.پ. جکتاجی
خط و فاصله / مسعود پورهادی
زبان معیار / عباس گلستانی
گیلکی را چگونه باید نوشت؟ / امین حسن‌پور
رسم الخط زبان گیلکی بر سر یک راهی / بهرام کریمی
حفظ ویژگی‌های قومی دور از سرزمین مادری (یک روز خوش با گیلانی‌های مقیم کرج).
جشن نودمین سال تولد یک روزنامه‌نگار پیش‌کسوت (حاج محمد جوادی)
آرمیده بر روی حوصله‌ی هساشعر / ناهید فتوحی ابوابی
برگزاری دویستمین نشست کارگاهی شعر گیلکی خانه فرهنگ گیلان
تازه کتاب
تنفس با زبان مادری.
بخش گیلکی
داستان: توء / هادی غلام‌دوست.
مشتٌ یحیی / م.پ.جکتاجی
دس / نرگس مقدسیان.
هفت تومان / مهاپا
شعر: هوشنگ اقدامی ـ محمدرضا امیدوار توچایی ـ مسلم رمضانی گوایی ـ محمدرسول ساکن نویری ـ ابراهیم شکری ـ فریده صفرنژاد ـ‌زهرا علیزاده ـ‌ الهام کیانپور
* گیله‌وا در حک‌، اصلاح‌ و تلخیص‌ مطالب‌ آزاد است‌.
* چاپ‌ هر مطلب‌ به‌ معنای‌ تأیید آن‌ نیست‌.
* مطالب‌ ارسالی‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ مسترد نخواهد شد.
* استفاده‌ فرهنگی‌ از مطالب‌ گیله‌وا به‌ شرط‌ ذکر مأخذ، آزاد و استفاده‌ انتفاعی‌ از آن‌ منوط‌ به‌ اجازه‌ کتبی‌ است‌.

سرمقاله

«مشترک گرامی!»
اختلاس سه هزار میلیارد تومانی یکی از بانک‌ها و اختلاس‌های ریز و درشت پی در پی و تمام نشدنی دیگر در دیگر بانک‌ها، که سریال آن حتی در گیلان، در شهرهای سیاهکل و شفت و بندرانزلی هم به نمایش درآمد اعتماد عمومی را از بانک‌ها و جریان حاکم بر اقتصاد کشور سلب کرده است. عملکرد غلط و ناشیانه روابط عمومی برخی بانک‌ها در تور زدن مشتری با انواع و اقسام ترفندها، گاه آن چنان نازل، کودکانه و سبک است که هر آدم گول و ساده‌ای را دچار حیرت و تأسف می‌کند.
عادت دارم نیمه‌های شب به هر دلیل که خواب از سرم پرید، غلت بیهوده نزنم، بلند شوم و کار کنم. کار من نوشتن است. تعدادی از سرمقاله‌ها را نیمه‌های شب نوشتم یا ناتمام آن را تمام کردم. گاهی با ربع ساعت کار دوباره خوابم می‌گیرد و می‌خوابم، گاهی بی‌خوابی تا صبح طول می‌کشد و شب به سر می‌آید.
چند شب پیش که بی‌خوابی به سرم زده بود و شب را به دم دمای صبح رسانده بودم، تلفن زنگ زد. هراسان از جا پریدم تا پیش از آن که زنگ دوم دیگران را بیدار کند گوشی را بردارم. دلم شور می‌زد چه کسی است که این وقت صبح زنگ می‌زند. مسافری در راه داشتم که چهار صبح از تهران حرکت کرده بود، همین طور بیماری که با همراه، تمام شب در بیمارستان بود. ساعت پنج دقیقه به پنج بود. گوشی را برداشتم، صدایی آن سوی خط گفت: «مشترک گرامی برای ثبت نام در حج عمره می‌توانید به شعب بانک … رجوع فرمایید.»* نفسم بالا آمد و گوشی را با عصبانیت گذاشتم.
عصبیت در طلیعه صبح اصلاً برای آدم خوب نیست. چند دقیقه بعد زنگ ساعت اطاق بغلی‌ هم به صدا درآمد، وقت اذان صبح و نماز بود. «مشترک گرامی» اولین عبارتی بود که زیر لب زمزمه کردم. من «مشتراک گرامی!» مخابرات هستم. به صورت عادی گاهی پیام‌هایی از مرکز تلفن دریافت می‌کنم، اما پیام‌ها هیچگاه نابهنگام داده نشده و زنگ تلفن بی موقع به صدا در نیامده. یادم نمی‌آید مشترک گرامی بانک … بوده باشم. مشتری آن هستم، نه مشترک. ارتباط بانک با منِ مشتری و هر مشتری دیگر در هر نقطه کشور در ساعت کاری و اداری است نه غیر آن. گذشته از آن اگر تلفنی از هر مشتری پیش بانک است که یک اطلاع سرّی و خصوصی است بخاطر ارتباط مالی احتمالی است که آن هم مربوط به ساعات اداری است یا حداقل ساعات غیراداریِ متعارف. استفاده خصوصی و غیرمتعارف از این شماره تلفن‌ها سوء استفاده از مشتری و حس اعتماد اوست.
باری بر عصبیت خود فائق آمدم و خودم را این طور توجیه کردم که بانک اگر چه تا ساعت کار رسمی، دو ساعت و نیمی وقت دارد، اما از نظر شرعی برای خود منعی نمی‌بیند چه از نظر بانک …، که یک بانک دولتی است و طبعاً سردمداران آن سیاسی ـ عقیدتی می اندیشند، صبح زود همه ملت ایران بیدارند و می‌خواهند وضو بگیرند و نماز بخوانند. پس چه خوب از این فرصت استفاده کنند و سربزنگاه برای مشتری خود زنگ بزنند و اطلاع رسانی کنند. تازه خود کارمند که نیست، ضبط صداست که پخش می‌شود. پس از نظر حقوقی هم مشکلی نخواهد داشت. شاید صاحب صدا اکنون خوابیده و خواب هفت پادشاه را می‌بیند!
خودم را توجیه می‌کنم که بانک کار بدی نکرده خواسته به مشتری خود خدمت کند و سورپریزم نماید. یادآوری کند که فرصت خوبی برای ثبت نام حج عمره است، از دستش ندهم. خودمانیم، اما این یادآوری نه از روی خیرخواهی و نفسِ حج، بلکه از روی سوداگری و کسب درآمد بیشتر است. باز مزاحمت تلفنی سرِ صبحی را به خاطر مشروعیت وقت نماز، عرف و عمومیت آن می‌شود تحمل کرد اما آلودن ارزش حج برای سوداگری بانکی را به هیچ وجه.
وقتی معرفت و عرفان و اخلاص کاری تا این جا آلوده به ریب و ریا و نهایتاً سودجویی شده با ظرافت و پیچیدگی‌های عرفی و شرعی در می‌آمیزد و آلوده سیاست کاری می‌شود، دیگر نه بانکش با آن سابقه مشعشع مورد وثوق و اعتماد مردم است نه حجش عارفانه و ملکوتی.
من برای هر کس بخواهم تلفن بزنم، سعی می‌کنم صبح خیلی زود، ساعات بعدازظهر و شب دیرهنگام نباشد مگر که منتظر تلفنم باشد یا بدانم طرف من بیدار است. این را هر آدم عامی و شهروند ساده‌ای می‌داند چگونه است که روابط عمومی قدیمی‌ترین بانک کشور نمی‌داند. بانکی که حرمت زمان خواب و خلوت آحاد مشترکان خود را نگاه نمیدارد، مطمئناً برای زیارت خانه خدا هم احترامی قایل نیست تنها نیتش آلوده به مادیت و مادیات است.
افسوس که امروزه هر جا حرمتی است به حریمش تجاوز شده. مساجد قدیمی و تاریخی شهر ما تغییر چهره داده کوچک و کوچک‌تر شده‌اند و در عوض فضای آن‌ها تبدیل به مغازه و حجره و محل کسب درآمد حلال و حرام شده است ساختمان‌های چوبی و آجری قدیمی آن‌ها با مأذنه‌های هشت گوش سفالی تبدیل به سنگ و آهن و ورق‌های حلب شده است و روح سرد و سختی بر خود گرفته است: مسجد لاکانی، مسجد چمارسرا، مسجد چله خانه و … نمونه‌های بارز آن است و … مصلی بزرگ رشت که تا چندی دیگر شوکت و جلال آن زیر سایه مجتمع بلند و هفت هشت طبقه تجاری آدینه خواهد شکست.
وقتی حرمت‌های دینی و اخلاقی به این آسانی بشکند، طبیعی است که دزدی و دروغ به راحتی جایگزین می‌شود. اختلاس بانک‌ها و بر هم زدن آرامش صبحگاهی پشت تبلیغ حج عمره هم «یک از هزاران کاندر عبارت آمد».
گیله‌وا
* ما حرمت نام بانک را نگهداشته‌ایم اگرچه آن حرمت شکسته باشد


سرمقاله؛ حرف اول از سال بیستم

عنوان «حرف اول از سال بیستم» گویای پشت سر گذاردن ۱۹ سال سابقه کار است. کاری که از تیرماه ۱۳۷۱ آغاز شد و تاکنون ادامه دارد، بی‌وقفه، اما گاه با تأخیر، تأخیری که هرگز به تعطیلی، ولو موقت نکشید. تنها تغییر عمده در فاصله انتشار گیله وا رخ داد که اوایل به صورت ماهنامه منتشر می‌شد و اواخر دوماه یک بار چاپ می‌شود.
باری، با انتشار این شماره گیله‌وا رسماً وارد بیستمین سال انتشار و فعالیت خود شده‌است. ۲۰ سال عمری است، کوتاه یا بلند، بسته به آن است که چه طور و از چه زاویه به آن دیده شود. هم زودگذشت، هم دیر، هم سخت گذشت، هم خوش اما هر چه بود و هر چه هست، دوره‌ای پشت سر گذاشته شد و عمری به پایش ریخته شد. گیله‌وا خود نباید در این باره بگوید یا بنویسد. مطمئناً درست و نادرست آن را تاریخ خواهد نوشت.
این بیستمین «حرف اول…» ی است که نوشته می‌شود. «حرف اول» های گیله‌وا یادداشتی است که در پیشانی اولین شماره از هر سال جدید نوشته می‌شود. بیان حال سالی است که بر گیله‌وا گذشته است. «حرف‌اول» ها بیشتر مشابه هم هستند اما نه آن قدر تکراری که توی ذوق خواننده بزنند. شاید چون بیان درد همیشگی و شرح مشکل هر سال نشریه است به ظاهر تکراری جلوه می‌کند، اما مروری از سر دقت بر آن‌ها، نشان از گذشت آرام زمان، لاینحل بودن مشکلات و معضلات کار و افزایش تدریجی و بی امان آن‌ها در دوره‌ای است که به اذعان بسیاری کسان دوران سخت و پرمشقتی بر مطبوعات می‌گذرد.
آن روز که گیله‌وا را منتشر کردیم تنها ۹ نشریه در گیلان چاپ می‌شد و گیله‌وا دهمی آن‌ها بود. در کنار تنها روزنامه وقت «نقش قلم» (که هنوز هم ادامه دارد) و هفته‌نامه‌های دیگر گیلان، تنها مجله‌ای بود که در استان چاپ می‌شد.
در حرف اول از سال اول گیله‌وا آمده است: «آرزوی روزی را داریم که مثل گذشته سرزمین فرهنگ پرور گیلان چندین مجله دیگر را نیز در دامن داشته باشد» خوشحالیم که امروزه در گیلان بیش از ۱۱۰ نشریه چاپ می‌شود که تنها ۹ عنوان آن روزنامه هستند و تعداد مجلات آن از ۲۰ عنوان هم تجاوز کرده است که برخی از آن‌ها جزء مجلات معتبر استان‌اند. از این منظر باید خوشحال بود که گیلان نسبت به جمعیت خود از نظر کمّی در صدر استان‌های کشور است، مطمئناً کمیت، کیفیت نیز در پی دارد.
«حرف اول» شماره اول گیله‌وا طولانی‌ترین «حرف اول»ی بود که داشتیم به این خاطر که باید از هدف و روش کار و aعلت انتشار آن صحبت می‌شد. اما آن چه در گیله‌وا به عنوان هدف مطرح شد، بی‌کم و کاست تاکنون ادامه یافت، بدون خطا و لغزش، شاید به آرمان‌های وعده داده شده، کاملاً نزدیک نشده باشد اما به هدف اصلی کار کاملاً وفادار مانده است. بی‌آنکه آلوده مسایل ایدئولوژیک این خط یا آن خط شود. به مددیاران و یاوران، مخاطبان و خوانندگان خود روی پای خویش مانده است.
اکنون که «حرف اول» سال بیستم نوشته می‌شود می‌بینیم از آرمان‌های خود که نوشتیم: «هدف ما یک کلام، شناخت هویت بومی، احیای آداب و سنن خوب مردمی، حفظ زبان گیلکی و شکوفایی ادبیات آن است» عدول نکردیم، بلکه در این مورد مخصوصاً سعی کردیم منبع و مرجعی سودمند و اولیه پیش روی مشتاقان فرهنگ بومی گیلان و ایران بگذاریم. منبعی ۲۰ جلدی با حدود ۸۰۰۰ صفحه قطع بزرگ و رحلی که از گیلان هر چه بخواهی در آن هست، به قول عزیزی، نسل فردای گیلان که از خود بریده بار می‌آید – که امیدواریم چنین نباشد – هر جا کم آورد خود را در گوشه‌ای از آیینه تمام نمای گیله‌وا ببیند.
«حرف اول» بیستمین سال گیله‌وا نیز به درازا کشید. شاید به خاطر پشت سر گذاشتن یک دوره طولانی و قرار گرفتن در آستانه تحولی جدید که التزام دارد بیشتر صحبت شود. گیله‌وا هم چنان قصد دارد تداوم یابد و امیدوار است ۲۰ سال دیگر بپاید و ۲۰ سال بعد هم و …. تا ۲۰۰ سال دیگر. این تداوم و پایداری طبیعتاً بر عهده‌ی نسلی است که با آن بار آمده‌اند و باورش کرده‌اند و نسل‌هایی که این باور را بارور می‌کنند.
شماره حاضر تداوم شماره‌های گذشته است با اندکی تغییر در «پز» مجله و کمی هم در محتوی آن که بیشتر به خاطر آماده‌سازی ذهن خوانندگان و مخاطبان دائمی مجله بوده است. گیله‌وا از شماره‌ آینده تغییرات محسوس در فرم و محتوا خواهد داشت و امیدوار است این تغییرات در روند مجله مورد پسند و اقبال مخاطبان آن قرار گیرد. به گمان ما ۲۰ سالی که گذشت دوره‌ای معین و مشخص پیش رو گذاشت که جا دارد در آغاز بیست سالگی به اقتضای زمان با تحولی همراه شود.
از این پس با حفظ قالب و چهارچوب اصلی آن که حول محور گیلان شناسی و گیلان پژوهی قرار دارد، نشریه به همتِ تنی چند از گیلان پژوهان جوان‌تر به راه خود ادامه ‌می‌دهد با نفسی تازه‌تر، نگاهی جدیدتر و تلاشی جمعی‌تر و متقابلاً انتظار بر این است که در پرتو اندیشه‌های کلان‌تر قرار گیرد تا گسترده‌تر عمل کند و فراتر رود.
باری … به دور و کنار از همه این حرف‌ها … اما باز به سیاق سال‌های گذشته در انتهای هر حرف اول می‌نویسیم و می‌گوئیم و می‌خواهیم: «دستانمان را بگیرید دوستان، دستانی را که برای شما کار می‌کنند. بی‌هیچ توقع، بیگانگی نکنید. سخن از عشق است به زادبوم و زادگاه نه سودای دیگر. عاشقان پاکباز را دوست داشته باشید. بر کارمان ناظر باشید، کنارمان حاضر باشید. با مهربانی اما… بی‌هیچ توقع».

نوروز بل ۱۵۸۵ مبارک

تقریبا از دو ماه قبل از زمان برگزاری نوروز بل امسال، تماس‌های مداوم و مکرر از سوی علاقمندان برگزاری این مراسم با دفتر مجله برقرار شد و گیله‌وا به تبع از این اشتیاق، درخواست و مطالبه عمومی با مدیریت سازمان میراث فرهنگی و گردش‌گری گیلان و نماینده مردم رودسر و املش در مجلس (دقیقاً دو بار در همایش اشکورشناسی، هم در سالن دانشگاه گیلان و هم در روز دوم همایش در روستای زیاز اشکور) از نزدیک به گفتگو نشست. مخصوصاً در زیاز بعد از سخنرانی آقای عباسی نماینده مردم رودسر و املش در مجلس که از برگزاری جشنواره‌های فندق، گل گاوزبان، بازیهای بومی محلی با هیجان سخن می‌راند و آن را انگیزه‌ای برای جذب توریست و رونق اقتصادی منطقه می‌دانست بعد از یادآوری درباره برگزاری جشن نوروز بل که اتفاقاً در اشکور بیش از هر جای دیگر حفظ شده است خواسته شد تا امسال از آن غفلت نشود. اما حاصل گفتگو در هر دو مورد اگر چه به ظاهر با نظر موافق همراه بود اما عملاً‌مشخص بود که حرجی بر این توافق نیست.
تجربه تلخی که پارسال بعد از فراخوان سازمان میراث فرهنگی و فعالان عرصه فرهنگ بومی گیلان مبنی بر برگزاری مراسم نوروزبل در ییلاق خسیل دشت املش حاصل شد و جمعیت زیادی را راهی ییلاق محل کرد و آنگاه با یک عمل انفعالی از سوی سازمان میراث مواجه گردید این بار به کنار گذاشته شد. بعکس نوروزبل ۱۵۸۵ امسال در خلوت «ملکوت» و با خلوص کامل برگزار شد. طیفی از عاشقان واقعی این گونه مراسم سنتی و مردمی کهن دیار گیلان و میراث داران واقعی گیلان زمین از همه‌جای گیلان جمع شدند و در کنار برادران و خواهران «ملکوت»ی خود رسم دیرپای نوروزبل را بر پا داشتند و آتش نوروزی را برفراز بلندترین تپه حاشیه روستا روشن کردند.
طرح نوروزبل (روی جلد شماره ۲۲ گیله‌وا)
اهالی صمیمی و خون گرم و زحمت کش روستای «ملکوت» در کنار گروه جوانان که از شهرهای رودسر، لنگرود و لاهیجان و حتی دورتر از رشت مرکز استان آمده بودند، بویژه یاران جوان گیله‌وا که نخستین بازسازی نوروزبل را در ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ در این روستا تجربه کرده بودند، به لطف هنرنمایی شاد صفرعلی رمضانی و یاران هنرمند و دلشادش از هیچ فروگذار نکردند. شعله آتش نوروزی بل کشید و بل کشید و بل کشید و آواز گروم گروم گروم بل در فضای کوهستان البرز پیچید و به همه سو طنین انداخت.
دور نمی‌بینیم روزی را که این آیین با همه شأن و شوکتش و با همه دیرینگی‌اش و با همه جلوه شادی بخش و نشاطش بزودی به یک جشن ملی و عمومی تبدیل شود. همه آن‌هایی که امروز مخالف برپایی مراسم نوروز بل هستند یا در شرایطی هستند که نمی‌خواهند درگیر تبعات مخالفت‌ها باشند روزی خود در پرتو نوروزبل (آیین نوروز گیلان باستان) سرود شادمانه گروم گروم گروم بل سر می‌دهند، به باورهای خود و ریشه‌های هویتی خویش بازمی‌گردند. در این مورد نباید نومید بود باید فرصت داد تا آن‌ها که از باور افتاده‌اند در گذر زمان و در پرتو مطالعه به باورهای خود و ریشه‌ها، هویتی خویش بازگردند.
برای آن‌ها که می‌خواهند در مورد نوروز بل، اطلاعات بیشتر کسب کنند، مراجع زیر معرفی می‌شود:
نوروزبل، شماره ۲ گیله‌وا (مرداد ۱۳۷۱)
نوروزبل، شماره ۲۳ و ۲۲ گیله‌وا (تیر و مرداد ۱۳۷۳)
نوروزبل، ۱۵۸۰ شماره ۹۰ (شهریور و مهر ۱۳۸۵)
نوروزبل ۱۵۸۱، شماره ۹۵ (مرداد و شهریور ۱۳۸۶)
نوروزبل ۱۵۸۲، شماره ۱۰۰ (مرداد و شهریور ۱۳۸۷)
نوروزبل ۱۵۸۳، شماره ۱۰۵ (مرداد و شهریور ۱۳۸۸)
نوروزبل، مجموعه نظرها، سندها و … (سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی  و گردشگری گیلان)
نوروزبل ۱۵۸۴، شماره ۱۱۰ (مرداد و شهریور ۱۳۸۹)
نوروزبل ۱۵۸۵ در راه است، شماره ۱۱۳ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۹۰)
مطالب پراکنده در برخی کتاب‌ها و نشریات که لازم است کتابشناسی و مقاله‌ نامه‌ای از آن تدوین شود.

کوششی در راستای تأسیس موزه هنرهای معاصر گیلان

در شماره ۱۰۰ گیله وا که به صورت ویژه منتشر شد (مرداد ۱۳۸۷) یادداشتی داشتیم با تیتر «گیله‌وا پیشنهاد می‌کند» و سوتیتر «قابل توجه نقاشان و طراحان گیلانی، شورای اسلامی شهر و شهرداری رشت، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان و آن دسته از شهروندان گیلانی که برای توسعه فرهنگی استان دل می‌سوزانند» سوتیتر خیلی طولانی و درشت در پنج سطر بود صرفا به خاطر این که جلب توجه کند و نوشتیم:
«حداقل از دهه بیست خورشیدی تاکنون بیش از سی نقاش نوآور گیلانی در سطح ملی و بین‌المللی درخشیده‌اند که مایه افتخار گیلانی‌هاست. با این پشتوانه درخشان هنری و بر این اساس، سال‌ها پیش دو سه سالی قبل از انقلاب قرار شد، اولین موزه نقاشی ایران بعد از تهران در گیلان و در سالن شهرداری رشت برپا شود. مسئولین این کار خطیر و بزرگ هم به روایتی برعهده‌ی با کفایت نقاش مطرح معاصر استاد آیدین آغداشلو (متولد ۱۳۱۹، رشت) گذاشته شد. به دعوتی که از برخی اساتید نقاشی از جمله حسین محجوبی، عبدالرضا دریابیگی، بهمن محصص و … بعمل آمد، قرار شد از هر نقاشی یکی دو اثر گرفته شود و به رشت منتقل گردد. همه تابلوها به اضافه تابلوهای زنده یاد استاد حبیب محمدی (که از پیشکسوتان نقاشی در گیلان بود و آثارش به وسیله استاد بهمن محصص به جمع تابلوها اضافه شد) همه در موزه رضا عباسی جمع آوری شد. اما انتقال صورت نگرفت و این کار به مرحله اجرا در نیامد.
چه عامل یا عواملی موجب شد تا این کار بزرگ زمین بماند مشخص نیست. اگر چه تنی چند از آن نقاشان بزرگ اینک رخ در نقاب خاک کشیده‌اند، اما تعداد زیادی حی و حاضرند و می‌توانند گواهی دهند که مسأله چه بوده، چطور گذشته و چرا در عمل متوقف شده است. جای امیدواری است این مسأله از طریق گیله‌وا پیگیری شده و به سامان برسد…»
حدود دو سال بعد متن فوق را با چاپ دو تصویر از خانه چسبیده به مجتمع خاتم ارشاد که اداره‌ای ارشاد آن را از آقای آوانسیان بازرگان ارمنی خریداری کرده و قصد کوبیدن آن را داشت تا تبدیل به پارکینگ کند، با سوتیتر «حیف نیست این نوع خانه‌ها تخریب شود» بار دیگر در ویژه‌ی «مرکز اسناد گیلان» ضمیمه شماره ۱۰۸ (۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹) چاپ کردیم و پیگیر کار شدیم که مورد توجه استاندار وقت مهندس قهرمانی قرار گرفت طوری که علی الحساب ۴۰ میلیون تومان جهت سربندی خانه مزبور اختصاص داده شد و خوشبختانه خطر تخریب خانه از سر گذشت. اما البته اکنون نیمه ویران مانده است.
در شماره ۱۱۲ (اسفند ۱۳۸۹ بعد از وصول نامه استاد حسین محجوبی نقاش نام آور و برجسته کشور در صفحه یادداشت مدیر مسئول با عنوان «یک نامه، یک یادداشت، یک درخواست» موضوع را مفصل‌تر پی‌ گرفتیم و هم زمان با برخی مسئولان فرهنگی شهر و یکی دو عضو شورای اسلامی از نزدیک صحبت کردیم و موافقت ضمنی آنان را جلب کردیم. اینک با توجه به این که شهرداری رشت بزودی از ساختمان فعلی به ساختمان جدید در میدان گیل نقل مکان می‌کند عنوان می‌کنیم بهترین فرصت و زمان مناسب برای انتقال تابلوها به رشت و استقرار آن‌ها در این بنای تاریخی فراهم آمده است. جایی که گویا از اول هم محل موزه در آن پیش بینی شده بود.
افزون بر این، اخیراً نامه‌ای به امضای تعدادی از هنرمندان و نویسندگان به دست ما رسیده است که متضمن همین درخواست از مقامات مسئول فرهنگی و هنری استان می‌باشند. به خاطر اهمیت موضوع و مواردی که در متن نامه مندرج است عینا به چاپ آن مبادرت می‌ورزیم و امیدواریم متولیان امور فرهنگی و هنری استان به مفاد نامه و پیشنهاد گیله‌وا عنایت فرمایند و هر چه سریعتر زمینه انتقال تابلوها و تأسیس موزه هنرهای معاصر گیلان را فراهم آورند. گویا هم اکنون از این نوع موزه‌ها در برخی مراکز استان‌ها از جمله اصفهان، شیراز ، تبریز، مشهد و … تأسیس شد. و طولانی شدن زمان آن در رشت بیش از این مصلحت نیست.
متن نامه واصله از سوی هنرمندان
جامعه فرهنگی و هنری گیلان به ویژه نقاشان و پدید آورندگان هنرهای تجسمی گیلان مصرانه از مقامات محترم استان تقاضا دارند با توجه به مصوبات اخیر هیات دولت در گیلان در سفر سوم رییس جمهور که به سفر فرهنگی شهرت یافته است و اعتبارات کلان و قابل ملاحظه‌ای که در حوزه فرهنگ و هنر تخصیص یافته، در تأسیس موزه هنرهای معاصر گیلان اقدام نمایند.
سابقه تأسیس دومین موزه هنرهای معاصر (بعد از تهران) در رشت، به یک سال پیش از انقلاب اسلامی بر می‌گردد که طی آن تعداد قابل ملاحظه‌ای از تابلوهای نفیس نقاشی از هنرمندان برجسته گیلان و ایران خریداری و جمع آوری شد و طی صورت جلسه‌ای به موزه رضا عباسی واقع در محل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، میدان بهارستان تهران) سپرده شد تا در اولین فرصت به رشت منتقل شود و هم اینک به صورت امانت در آن موزه محفوظ است. با بروز انقلاب شکوهمند مردم ایران امکان انتقال این تابلوها و تأسیس موزه فراهم نیامد و تا مدتی قضیه انتقال آن مسکوت ماند اینک بانیان نخستین و هنرمندان این طرح که خود گیلانی و از نام آوران هنر نقاشی در ایران هستند قصد دارند تا با کمک مسئولان محترم فرهنگی و هنری استان و حمایت مردم هنردوست رشت و گیلان تمهیداتی فراهم آورند تا مجموعه بزرگ و بی‌نظیر فوق به رشت منتقل شود و در مکانی شایسته به نام موزه هنرهای معاصر گیلان موقتا دایر گردد و زمینه را برای تاسیس کامل موزه فراهم آورد.
امضاء کنندگان ذیل پیشنهاد می‌کنند با توجه به جابجایی در شرف انجام شهرداری و شورای شهر به مکان جدید یکی از ساختمان‌های تاریخی شهرداری، هتل ایران، ساختمان استانداری قدیم یا ساختمان قدیمی شورای اسلامی شهر جهت تشکیل موزه هنرهای معاصر گیلان برای این کار در نظر گرفته شود یا حداقل یکی از خانه‌های معدود و قدیمی شهر را که مناسب و در شان برپایی این موزه باشد خریداری نمایند.
و به این کار اختصاص دهند. بدیهی است با احداث این موزه و انتقال تابلوها به آن و تداوم کار، بستر مناسب و ایده آلی برای جذب گردشگران هنری از سراسر کشور و بروز استعدادهای جوان  و رویکرد جوانان مستعد به مقوله هنرهای تجسمی بیشتر شده و از به هدر رفتن این استعدادها جلوگیری می‌شود.
محل امضاء

یادداشت‌های مدیرمسؤول ـ ۴

کرنش به سخاوت
در حاشیه «صاحب خانه شدن» «خانه فرهنگ گیلان»
چند سال پیش در یکی از سرمقاله‌های گیله‌وا، از همت مردانه خانم دکتری ساروی یاد کردیم که با سخاوت جانانه‌ای خانه‌ای بزرگ، مجلل و مجهز در یکی از نقاط خوب شهر ساری به «فرهنگخانه مازندران» هدیه کرد و گردانندگان آن را برای همیشه از خانه بدوشی و درگیری مشکلات مالی مستمر به درآورد تا به جای پرداختن به دغدغه‌های روزمره اجاره‌خانه و مقابله با مخارج هزینه‌های روزانه، با خیال راحت به آفرینش‌های هنری و عرضه آثار فرهنگی بپردازند. و چه تأثیری گذاشت این کار خیر در جامعه ساری و میان اهل هنر آن سامان و منشأ چه آثار مثبتی شد فرهنگخانه مازندران در آن استان.
و گفتیم و نوشتیم چه خوب است کار مشابه‌ای در رشت اتفاق بیفتد و «خانه فرهنگ گیلان» نیز به چنین داشته‌ای برسد. چون آن سرمقاله در چرخه اصلی گیله‌وا چاپ نشد و در ویژه نامه‌ای چاپ گردید که ویژه یک طیف خاصی از جامعه ادبی و هنری بود، برای نیل به مقصود آن چه در نظر دارم مطرح کنم، یک بار دیگر به بازنویسی آن در این جا مبادرت می‌ورزم چون بخش حسی و عاطفی عرایضم را در خود نهفته دارد بویژه که خیرخواهی آن بانوی بزرگوار را یک بار دیگر مرور می‌کند. کار خیر نیاز به تبلیغ ندارد، یاد دوباره آن کرنشی است به سخاوت.
فرهنگِ خیرخواهی*
ماه گذشته فرصتی دست داد تا به ساری سفر کنم و با عده‌ای از دوستان نویسنده‌ی مازندرانی ملاقات داشته باشم. محل دیدار «فرهنگ خانه‌ی مازندران» مقرر شد. فرهنگ خانه‌ی مازندران که با مدیریت دوست هنرمند موسیقی‌دانم «احمد محسن‌پور» و تنی چند از دوستان شاعر، نویسنده و هنرمند آن دیار اداره می‌شود، بیش از بیست سال سابقه‌ی فعالیت فرهنگی و هنری، به ویژه در هنر موسیقی دارد.
فرهنگ‌خانه‌ی مازندران از بدو تاسیس تا همین دو ماه قبل، هرچند سال یک بار ناگزیر از نقل مکان در محل‌های استیجاری بود. شخصاً دو مکان آن را در دو ساختمان جداگانه در دوسوی شهر ساری دیده بودم. اما در دیدار اخیر بسیار خوشحال شدم از این که این موسسه‌ی فرهنگی و هنری فعال و تاثیرگذار در آن استان، عاقبت صاحب خانه‌ی ثابت و دائمی شده، آن هم ساختمانی بسیار بزرگ، مدرن و مجلل و در خور شان نامی که دارد و فعالیتی که می‌کند.
ساختمان جدید در یکی از بهترین نقاط شهر ساری در دو طبقه و با ۱۰ اطاق و یک سالن بزرگ و مناسب برای گردهمایی‌ها، دو اطاق مناسب و مجهز برای ضبط صدا و موسیقی که در مجموع به یک اداره‌ی بزرگ شبیه است، از طرف یکی از بانوان هنرمند، تحصیلکرده و خیر شهر ساری در اداره‌ی ثبت این شهرستان به نام فرهنگ خانه مازندران وقف شده است. ارزش مادی و پولی ساختمان یک طرف، ارزش معنوی کار واقف در این امر خیر وقتی روشن می‌شود که از این پس در این موسسه‌ی فرهنگی بسیاری از فعالیت‌های ادبی و هنری استان مازندران بی‌دغدغه‌ی خاطر کرایه و اجاره و بدون دل‌نگرانی‌های معمول موسسان این گونه واحدها، انجام می‌گیرد. به دیگر روایت، حاصل این اقدام خیرخواهانه، توسط گردانندگان فرهنگی آن عیناً به اهالی شهر ساری و استان مازندران برخواهد گشت.
جای امیدواری است «خانه‌ی فرهنگ گیلان» هم که موسسه‌ای مشابه است و در رشت فعالیت دارد و از نظر جا و مکان بسیار در مضیقه است و در مدت فقط ۶ سال سه بار تغییر مکان داده و هم اکنون نیز با مشکل جا و اجاره‌ی خانه مواجه است به همت یکی از خیران شهر رشت یا مسوولان فرهنگی شهر، صاحب خانه و کاشانه‌ی ثابت شود تا با خاطر جمع و بدون دغدغه‌های فکری مالی موسسان و مدیران آن به اصل و اساس کارهای فرهنگی خود برسد.
هرگز یادم نمی‌رود روزی یکی از دوستان شاعر و هنرمند شیرازی‌ام که خبر فعالیت‌های فرهنگی خانه‌ی فرهنگ گیلان را از دور شنیده بود در سفر به رشت وقتی اظهار تمایل کرد این خانه را از نزدیک ببیند، چقدر معذب شدم. اگر چه با او تعارف و رودربایستی نداشتم اما شرمند بودم که تابلوی خانه‌ی فرهنگ گیلان را بر سر در فکستنی دیوار ویرانه ببیند. دوستم که علو طبع داشت و جریان واقع را دریافته بود با تاثر و در عین حال امیدوارانه گفت مطمئنم که در این خانه اگر جمال نیست کمال هست و البته وقتی که برنامه‌های ماهانه‌ی خانه را دید و در یکی از جلسات روزانه‌ی آن شرکت کرد بسیار راضی و خوشحال برگشت.
نمی‌دانم که سزاوار است وقتی امکانات اقتصادی و مالی کاری فراهم نباشد باز چند تا آدم هنرمند و فرهنگ دوست ودلسوخته بنشینند و به صورت آرمانی شب و روز تلاش کنند که موسسه‌ای مثل خانه‌ی فرهنگ گیلان برپا دارند که مثلاً تحرکات فرهنگی در شهر و استان ایجاد کند! شاید اگر خیلی زود قضاوت کنیم سزاوار نباشد. حتی دیوانگی باشد، ولی وقتی دیده شود همین خانه‌ی به اصطلاح «دُرسفته» و مفلوک و محقر به همت موسسان و یاران و همراهان و جوانان هنرمند شهر رشت در سخت‌ترین شرایط مالی، نسبت به موسسات مشابه‌ی دولتی با بودجه‌ی کافی – که اغلب حیف و میل می‌شود – بسیار بهتر و درخشان‌تر عمل می‌کنند و رضایت عمومی را جلب می‌کنند، امیدوار می‌شویم.
نیکی‌ها را باید پاس داشت و از آن‌ها یاد کرد. به بانیان امور خیر و نیکی باید احترام گذاشت و مورد تکریم‌شان قرار داد. هر چند که نیکوکار واقعی هرگز در قبال کاری که کرده متوقع نیست، اما تشویق به کارشان موجب می‌شود تا فرهنگ خیرخواهی و خیراندیشی در جامعه‌ی ما جا بیفتد. کاری که هفتاد – هشتاد سال پیش در رشت بسیار جا افتاده و طبیعی بود.
من در ساری نیستم که شخصاً از خانم «دکتر اکرم امیرافشاری» به خاطر کار بزرگ و سترگ‌شان تقدیر کنم، شاید هم اصلاً تمایلی به این کار نداشته باشند، ولی به عنوان یک مسافر فرهنگ دوست، یک شمالی و یک نفر روزنامه‌نگار وظیفه دارم در حد خود سپاسگزار خیرخواهی های ایشان باشم. عشق به امور خیریه و دل کندن از مال و منال و بخشیدن و انفاق آن به فرهنگ، خود یک هنر و شاهکار انسانی است.»
اکنون چهار سال از تاریخ این مقاله می‌گذرد. آرزو به گور نشدیم و دیدیم، زنده ماندیم و رسیدیم به آرزویی که هرگز در تصورمان نمی‌گنجید. خانه بدوشی که صاحب خانه شد! از پس آن همه دربدری، از پس آن همه شرمندگی پیش دوستان که ذکرش رفت، سربلند بیرون آمدیم به مدد یاوران همدل و یاران دریادل. سرفرازمان کردند یاران و یاوران، و خود سرفرازتر پیش مردم و گردن فراز در تاریخ. چرا که خانه فرهنگ گیلان، صاحب خانه‌ای بزرگ، قدیمی و باشکوه شد که خودبخشی از هویت تاریخ این شهر و استان است. خانه‌ای مربوط به دوران قاجار در دو طبقه با ۱۶ اطاق کوچک و بزرگ تو در تو، بیرونی و اندورنی با بافت معماری سنتی و یک تالار بزرگ با دو فیلپای چوبی هشت ضلعی مرتفع افراشته در جلو با سرستون‌های کار شده، اروسی‌های چوبی مشک با شیشه‌های رنگی در سه طرف و مقرنس کاری در هر گوشه، طاقچه‌ها و دولاب‌هاچه‌ها و چه و چه … حیاط سنگ فرش و باغ مشجر و یک حوض قدیمی با کاشی‌های رنگی و … سقف با چکش گردان دو پشته و بام سابق سفال سر که بعد از برف سنگین ۱۳۸۳ بر اثر آسیبی که بر آن وارد شد به ناچار به حلب بدل گردید و … دیوارهای بلند آجری که از همان نگاه اول آدم را مسحور خود می‌کند که داخل آن رمز و رازی شیرین نهفته است.
گروه یاوران خانه فرهنگ گیلان با یک «ایله جار» خودجوش و در میان گذاشتن اهمیت خرید این خانه برای مؤسسه پیش دوستان خیّر و نیک نفس و فرهنگ مدار به واقع از آبرو و اعتبار اجتماعی خودهزینه کردند و دوستان دریادل و غیرتمند نیز بی‌هیچ واهمه و دغدغه آن را به نام خانه فرهنگ گیلان خریداری کرده و به موسسه هدیه کردند.
با این اقدام سخاوتمندانه اولاً یک خانه قدیمی و تاریخی با بافت معماری بومی از خطر تخریب حتمی و ساخت و سازهای معمول روز که حکم این زمانه است نجات یافت که با ثبت آن در دفتر ثبت میراث فرهنگی یک اثر تاریخی – فرهنگی دیگر بر آثار تاریخی شهر و استان، افزوده شد تا گوشه‌ای از هویت معماری این شهر را متجلی کند.
ثانیاً خانه فرهنگ گیلان از خانه بدوشی ادواری و غم پرداخت اجاره بهای ماهانه رهایی یافت و گردانندگان و مسئولان خانه فرهنگ گیلان از محدودیت جا و عدم امکان گسترش فعالیت‌های فرهنگی و هنری بدر آمده میدان وسیعی برای عرصه کار و فعالیت پیدا کرده‌اند که اثرات آن در درازمدت در سطح محله، شهر و استان نمایان خواهد شد.
ثالثاً این عمل موجب شد تا تنی چند از خیران و نیک نفسان با گام پیش گذاشتن در این راه، مصدر حرکت‌های مشابه فرهنگی، هنری و علمی در جامعه باشند هم چنان که در گذشته بیمارستان پورسینا، کتابخانه ملی، پرورشگاه مژدهی و بعدها آسایشگاه معلولان و سالمندان ساخته شد و چه صالحات و باقیاتی بالاتر و بهتر از این که از خود به جای گذاشتند.
خانه فرهنگ گیلان، چگونه می‌تواند پاسخگوی این همه مهر و اعتماد و سخاوت و غیرت مردانِ مردی باشد که خواسته‌اند حتی نامی از ایشان برده نشود. جز با تلاش مضاعف هنری و عرق‌ریزی روح که پای آفرینش‌های خلّاقانه اعضای خانه ریخته می‌شود آیا می‌توان ادای دین دیگری کرد؟ با کرنشی پای سخاوت شاید!
در حاشیه
۱- ساختمان این خانه که همپای خانه‌های مشابه دیگر در محله قدیمی ساغریسازان رشت بنا شده و امروز تعدادشان در سطح شهر از انگشتان یک دست کمتر است مربوط به اواخر عصر ناصری است و در اصل متعلق به یک شاخه از خاندان قدیمی سمیعی‌هاست که به ارث به حسن‌خان رحمت سمیعی معروف به مفخم‌الدوله از پسران محمدعلی خان یکی از پسران عدیده حاج سمیع جد اعلای سمیعی‌ها رسید که البته در طول این سال‌ها چندبار دست خوش تغییرات و تعمیرات قرار گرفت. اوایل دهه ۱۳۶۰ به آقای حسن پورهمتی فروخته شد و ایشان با عشق و علاقه و تعصب بسیار و صرف هزینه‌ هنگفت درحفظ آن کوشید تا آن زمان که به دلایلی از جمله سکونت در تهران وخارج از ایران تصمیم به فروش آن گرفت و چون مطمئن شد بعد از فروش از خانه بعنوان یک میراث و اثر تاریخی و فرهنگی از آن استفاده و حفاظت می‌شود حاضر به فروش شد. به پشتوانه این اعتماد، همسر و دخترشان خانم‌ها شهره گرانمایه و نادیا پورهمتی نیز به فروش آن با حداقل قیمت رضایت دادند و با این اقدام خود در زمره یاران و یاوران خانه فرهنگ گیلان قرار گرفتند. مساعی مهندس بهزاد مشهودی نیز در این نقل و انتقال فراوان جای تقدیر دارد.
۲- هم‌زمان با خرید خانه مزبور، از سوی تنی چند از خیّران گیلانی، به مدد یاوران خانه قطعه زمینی مناسب در دهکده گیل (شهرک مهندسان) از سوی جامعه مهندسان گیلان به مؤسسه خانه فرهنگ گیلان هدیه شد که قرار است در آن فرهنگسرا و سالن‌های چندمنظوره طراحی و ساخته شود تا پاسخگوی نیازهای نمایشی و همایشی خانه فرهنگ در آینده قرار گیرد. طراحی ساخت آن که بسیار مدرن پیش‌بینی شده طی فراخوانی به مسابقه گذاشته  شده است. (در این مورد بخصوص و پراهمیت در آینده نزدیک گزارش مفصلی خواهیم داشت)
۳- خانه فرهنگ گیلان در آستانه دهمین سال فعالیت خود بزودی به محل جدید (خانه خریداری شده در ساغریسازان) منتقل خواهد شد و احتمالاً به صورت رسمی و با حضور جمعی قاطبه نویسندگان، هنرمندان و نیز متولیان امور فرهنگی در گیلان افتتاح خواهد شد و از تمامی کسانی که به آن یاری رسانده‌اند تقدیر خواهد کرد.
* گیله‌وا، ویژه فرهنگ، هنر و ادبیات، به کوشش خانه فرهنگ گیلان، با همکاری علی‌رضا پنجه‌ای، نوروز ۸۷، ضمیمه شماره ۹۷، صفحه ۱