یادداشت‌های مدیرمسئول ـ ۴

کرنش به سخاوت
در حاشیه «صاحب خانه شدن» «خانه فرهنگ گیلان»
چند سال پیش در یکی از سرمقاله‌های گیله‌وا، از همت مردانه خانم دکتری ساروی یاد کردیم که با سخاوت جانانه‌ای خانه‌ای بزرگ، مجلل و مجهز در یکی از نقاط خوب شهر ساری به «فرهنگخانه مازندران» هدیه کرد و گردانندگان آن را برای همیشه از خانه بدوشی و درگیری مشکلات مالی مستمر به درآورد تا به جای پرداختن به دغدغه‌های روزمره اجاره‌خانه و مقابله با مخارج هزینه‌های روزانه، با خیال راحت به آفرینش‌های هنری و عرضه آثار فرهنگی بپردازند. و چه تأثیری گذاشت این کار خیر در جامعه ساری و میان اهل هنر آن سامان و منشأ چه آثار مثبتی شد فرهنگخانه مازندران در آن استان.
و گفتیم و نوشتیم چه خوب است کار مشابه‌ای در رشت اتفاق بیفتد و «خانه فرهنگ گیلان» نیز به چنین داشته‌ای برسد. چون آن سرمقاله در چرخه اصلی گیله‌وا چاپ نشد و در ویژه نامه‌ای چاپ گردید که ویژه یک طیف خاصی از جامعه ادبی و هنری بود، برای نیل به مقصود آن چه در نظر دارم مطرح کنم، یک بار دیگر به بازنویسی آن در این جا مبادرت می‌ورزم چون بخش حسی و عاطفی عرایضم را در خود نهفته دارد بویژه که خیرخواهی آن بانوی بزرگوار را یک بار دیگر مرور می‌کند. کار خیر نیاز به تبلیغ ندارد، یاد دوباره آن کرنشی است به سخاوت.
فرهنگِ خیرخواهی*
ماه گذشته فرصتی دست داد تا به ساری سفر کنم و با عده‌ای از دوستان نویسنده‌ی مازندرانی ملاقات داشته باشم. محل دیدار «فرهنگ خانه‌ی مازندران» مقرر شد. فرهنگ خانه‌ی مازندران که با مدیریت دوست هنرمند موسیقی‌دانم «احمد محسن‌پور» و تنی چند از دوستان شاعر، نویسنده و هنرمند آن دیار اداره می‌شود، بیش از بیست سال سابقه‌ی فعالیت فرهنگی و هنری، به ویژه در هنر موسیقی دارد.
فرهنگ‌خانه‌ی مازندران از بدو تاسیس تا همین دو ماه قبل، هرچند سال یک بار ناگزیر از نقل مکان در محل‌های استیجاری بود. شخصاً دو مکان آن را در دو ساختمان جداگانه در دوسوی شهر ساری دیده بودم. اما در دیدار اخیر بسیار خوشحال شدم از این که این موسسه‌ی فرهنگی و هنری فعال و تاثیرگذار در آن استان، عاقبت صاحب خانه‌ی ثابت و دائمی شده، آن هم ساختمانی بسیار بزرگ، مدرن و مجلل و در خور شان نامی که دارد و فعالیتی که می‌کند.
ساختمان جدید در یکی از بهترین نقاط شهر ساری در دو طبقه و با ۱۰ اطاق و یک سالن بزرگ و مناسب برای گردهمایی‌ها، دو اطاق مناسب و مجهز برای ضبط صدا و موسیقی که در مجموع به یک اداره‌ی بزرگ شبیه است، از طرف یکی از بانوان هنرمند، تحصیلکرده و خیر شهر ساری در اداره‌ی ثبت این شهرستان به نام فرهنگ خانه مازندران وقف شده است. ارزش مادی و پولی ساختمان یک طرف، ارزش معنوی کار واقف در این امر خیر وقتی روشن می‌شود که از این پس در این موسسه‌ی فرهنگی بسیاری از فعالیت‌های ادبی و هنری استان مازندران بی‌دغدغه‌ی خاطر کرایه و اجاره و بدون دل‌نگرانی‌های معمول موسسان این گونه واحدها، انجام می‌گیرد. به دیگر روایت، حاصل این اقدام خیرخواهانه، توسط گردانندگان فرهنگی آن عیناً به اهالی شهر ساری و استان مازندران برخواهد گشت.
جای امیدواری است «خانه‌ی فرهنگ گیلان» هم که موسسه‌ای مشابه است و در رشت فعالیت دارد و از نظر جا و مکان بسیار در مضیقه است و در مدت فقط ۶ سال سه بار تغییر مکان داده و هم اکنون نیز با مشکل جا و اجاره‌ی خانه مواجه است به همت یکی از خیران شهر رشت یا مسوولان فرهنگی شهر، صاحب خانه و کاشانه‌ی ثابت شود تا با خاطر جمع و بدون دغدغه‌های فکری مالی موسسان و مدیران آن به اصل و اساس کارهای فرهنگی خود برسد.
هرگز یادم نمی‌رود روزی یکی از دوستان شاعر و هنرمند شیرازی‌ام که خبر فعالیت‌های فرهنگی خانه‌ی فرهنگ گیلان را از دور شنیده بود در سفر به رشت وقتی اظهار تمایل کرد این خانه را از نزدیک ببیند، چقدر معذب شدم. اگر چه با او تعارف و رودربایستی نداشتم اما شرمند بودم که تابلوی خانه‌ی فرهنگ گیلان را بر سر در فکستنی دیوار ویرانه ببیند. دوستم که علو طبع داشت و جریان واقع را دریافته بود با تاثر و در عین حال امیدوارانه گفت مطمئنم که در این خانه اگر جمال نیست کمال هست و البته وقتی که برنامه‌های ماهانه‌ی خانه را دید و در یکی از جلسات روزانه‌ی آن شرکت کرد بسیار راضی و خوشحال برگشت.
نمی‌دانم که سزاوار است وقتی امکانات اقتصادی و مالی کاری فراهم نباشد باز چند تا آدم هنرمند و فرهنگ دوست ودلسوخته بنشینند و به صورت آرمانی شب و روز تلاش کنند که موسسه‌ای مثل خانه‌ی فرهنگ گیلان برپا دارند که مثلاً تحرکات فرهنگی در شهر و استان ایجاد کند! شاید اگر خیلی زود قضاوت کنیم سزاوار نباشد. حتی دیوانگی باشد، ولی وقتی دیده شود همین خانه‌ی به اصطلاح «دُرسفته» و مفلوک و محقر به همت موسسان و یاران و همراهان و جوانان هنرمند شهر رشت در سخت‌ترین شرایط مالی، نسبت به موسسات مشابه‌ی دولتی با بودجه‌ی کافی – که اغلب حیف و میل می‌شود – بسیار بهتر و درخشان‌تر عمل می‌کنند و رضایت عمومی را جلب می‌کنند، امیدوار می‌شویم.
نیکی‌ها را باید پاس داشت و از آن‌ها یاد کرد. به بانیان امور خیر و نیکی باید احترام گذاشت و مورد تکریم‌شان قرار داد. هر چند که نیکوکار واقعی هرگز در قبال کاری که کرده متوقع نیست، اما تشویق به کارشان موجب می‌شود تا فرهنگ خیرخواهی و خیراندیشی در جامعه‌ی ما جا بیفتد. کاری که هفتاد – هشتاد سال پیش در رشت بسیار جا افتاده و طبیعی بود.
من در ساری نیستم که شخصاً از خانم «دکتر اکرم امیرافشاری» به خاطر کار بزرگ و سترگ‌شان تقدیر کنم، شاید هم اصلاً تمایلی به این کار نداشته باشند، ولی به عنوان یک مسافر فرهنگ دوست، یک شمالی و یک نفر روزنامه‌نگار وظیفه دارم در حد خود سپاسگزار خیرخواهی های ایشان باشم. عشق به امور خیریه و دل کندن از مال و منال و بخشیدن و انفاق آن به فرهنگ، خود یک هنر و شاهکار انسانی است.»
اکنون چهار سال از تاریخ این مقاله می‌گذرد. آرزو به گور نشدیم و دیدیم، زنده ماندیم و رسیدیم به آرزویی که هرگز در تصورمان نمی‌گنجید. خانه بدوشی که صاحب خانه شد! از پس آن همه دربدری، از پس آن همه شرمندگی پیش دوستان که ذکرش رفت، سربلند بیرون آمدیم به مدد یاوران همدل و یاران دریادل. سرفرازمان کردند یاران و یاوران، و خود سرفرازتر پیش مردم و گردن فراز در تاریخ. چرا که خانه فرهنگ گیلان، صاحب خانه‌ای بزرگ، قدیمی و باشکوه شد که خودبخشی از هویت تاریخ این شهر و استان است. خانه‌ای مربوط به دوران قاجار در دو طبقه با ۱۶ اطاق کوچک و بزرگ تو در تو، بیرونی و اندورنی با بافت معماری سنتی و یک تالار بزرگ با دو فیلپای چوبی هشت ضلعی مرتفع افراشته در جلو با سرستون‌های کار شده، اروسی‌های چوبی مشک با شیشه‌های رنگی در سه طرف و مقرنس کاری در هر گوشه، طاقچه‌ها و دولاب‌هاچه‌ها و چه و چه … حیاط سنگ فرش و باغ مشجر و یک حوض قدیمی با کاشی‌های رنگی و … سقف با چکش گردان دو پشته و بام سابق سفال سر که بعد از برف سنگین ۱۳۸۳ بر اثر آسیبی که بر آن وارد شد به ناچار به حلب بدل گردید و … دیوارهای بلند آجری که از همان نگاه اول آدم را مسحور خود می‌کند که داخل آن رمز و رازی شیرین نهفته است.
گروه یاوران خانه فرهنگ گیلان با یک «ایله جار» خودجوش و در میان گذاشتن اهمیت خرید این خانه برای مؤسسه پیش دوستان خیّر و نیک نفس و فرهنگ مدار به واقع از آبرو و اعتبار اجتماعی خودهزینه کردند و دوستان دریادل و غیرتمند نیز بی‌هیچ واهمه و دغدغه آن را به نام خانه فرهنگ گیلان خریداری کرده و به موسسه هدیه کردند.
با این اقدام سخاوتمندانه اولاً یک خانه قدیمی و تاریخی با بافت معماری بومی از خطر تخریب حتمی و ساخت و سازهای معمول روز که حکم این زمانه است نجات یافت که با ثبت آن در دفتر ثبت میراث فرهنگی یک اثر تاریخی – فرهنگی دیگر بر آثار تاریخی شهر و استان، افزوده شد تا گوشه‌ای از هویت معماری این شهر را متجلی کند.
ثانیاً خانه فرهنگ گیلان از خانه بدوشی ادواری و غم پرداخت اجاره بهای ماهانه رهایی یافت و گردانندگان و مسئولان خانه فرهنگ گیلان از محدودیت جا و عدم امکان گسترش فعالیت‌های فرهنگی و هنری بدر آمده میدان وسیعی برای عرصه کار و فعالیت پیدا کرده‌اند که اثرات آن در درازمدت در سطح محله، شهر و استان نمایان خواهد شد.
ثالثاً این عمل موجب شد تا تنی چند از خیران و نیک نفسان با گام پیش گذاشتن در این راه، مصدر حرکت‌های مشابه فرهنگی، هنری و علمی در جامعه باشند هم چنان که در گذشته بیمارستان پورسینا، کتابخانه ملی، پرورشگاه مژدهی و بعدها آسایشگاه معلولان و سالمندان ساخته شد و چه صالحات و باقیاتی بالاتر و بهتر از این که از خود به جای گذاشتند.
خانه فرهنگ گیلان، چگونه می‌تواند پاسخگوی این همه مهر و اعتماد و سخاوت و غیرت مردانِ مردی باشد که خواسته‌اند حتی نامی از ایشان برده نشود. جز با تلاش مضاعف هنری و عرق‌ریزی روح که پای آفرینش‌های خلّاقانه اعضای خانه ریخته می‌شود آیا می‌توان ادای دین دیگری کرد؟ با کرنشی پای سخاوت شاید!
در حاشیه
۱- ساختمان این خانه که همپای خانه‌های مشابه دیگر در محله قدیمی ساغریسازان رشت بنا شده و امروز تعدادشان در سطح شهر از انگشتان یک دست کمتر است مربوط به اواخر عصر ناصری است و در اصل متعلق به یک شاخه از خاندان قدیمی سمیعی‌هاست که به ارث به حسن‌خان رحمت سمیعی معروف به مفخم‌الدوله از پسران محمدعلی خان یکی از پسران عدیده حاج سمیع جد اعلای سمیعی‌ها رسید که البته در طول این سال‌ها چندبار دست خوش تغییرات و تعمیرات قرار گرفت. اوایل دهه ۱۳۶۰ به آقای حسن پورهمتی فروخته شد و ایشان با عشق و علاقه و تعصب بسیار و صرف هزینه‌ هنگفت درحفظ آن کوشید تا آن زمان که به دلایلی از جمله سکونت در تهران وخارج از ایران تصمیم به فروش آن گرفت و چون مطمئن شد بعد از فروش از خانه بعنوان یک میراث و اثر تاریخی و فرهنگی از آن استفاده و حفاظت می‌شود حاضر به فروش شد. به پشتوانه این اعتماد، همسر و دخترشان خانم‌ها شهره گرانمایه و نادیا پورهمتی نیز به فروش آن با حداقل قیمت رضایت دادند و با این اقدام خود در زمره یاران و یاوران خانه فرهنگ گیلان قرار گرفتند. مساعی مهندس بهزاد مشهودی نیز در این نقل و انتقال فراوان جای تقدیر دارد.
۲- هم‌زمان با خرید خانه مزبور، از سوی تنی چند از خیّران گیلانی، به مدد یاوران خانه قطعه زمینی مناسب در دهکده گیل (شهرک مهندسان) از سوی جامعه مهندسان گیلان به مؤسسه خانه فرهنگ گیلان هدیه شد که قرار است در آن فرهنگسرا و سالن‌های چندمنظوره طراحی و ساخته شود تا پاسخگوی نیازهای نمایشی و همایشی خانه فرهنگ در آینده قرار گیرد. طراحی ساخت آن که بسیار مدرن پیش‌بینی شده طی فراخوانی به مسابقه گذاشته  شده است. (در این مورد بخصوص و پراهمیت در آینده نزدیک گزارش مفصلی خواهیم داشت)
۳- خانه فرهنگ گیلان در آستانه دهمین سال فعالیت خود بزودی به محل جدید (خانه خریداری شده در ساغریسازان) منتقل خواهد شد و احتمالاً به صورت رسمی و با حضور جمعی قاطبه نویسندگان، هنرمندان و نیز متولیان امور فرهنگی در گیلان افتتاح خواهد شد و از تمامی کسانی که به آن یاری رسانده‌اند تقدیر خواهد کرد.
* گیله‌وا، ویژه فرهنگ، هنر و ادبیات، به کوشش خانه فرهنگ گیلان، با همکاری علی‌رضا پنجه‌ای، نوروز ۸۷، ضمیمه شماره ۹۷، صفحه ۱

گیله وای شماره ی ۱۱۴- وِیژه ی انسان، طبیعت و محیط زیست استان گیلان

آن چه در ویژه نامه می خوانید

- سرمقاله

- یادداشت سردبیر

خبرهای فرهنگی و هنری و…

دیدگاهها و مقالات

- دریای خزر و ویژگی ها و ضرورت حفظ آن/ دکتر کریم ثابت رفتار

- باغ محتشم/ مهندس میلاد محمدی گیلانی

- چشمه ولی بزرگوار/ استاد جعفر خمامی زاده

- سوسن چلچراغ/ دکتر منصور افشار محمدیان

- معرفی گیاه حشره خوار/ ربابه شاهی شاوون

- آب و محیط زیست/ احمد محامد

- گوشه ای از مشکلات دریای خزر/ مهندس محمدرضا توسلی

- پاسداشت سزاوارانه محیط زیست/ مهندس محمد درویش

- گرمایش جهانی، بحران امروز، فاجعه فردا/ مهندس حقی

- سیر تحولات شیلات گیلان/ ایلیا اعتمادی دیلمی

- کوهنوردی و محیط زیست/ مهرداد رجبی

- چشمه سارانی مصفا در ارتفاعات غربی شهر رودبار/ محمد جعفری دوآبسری

- از آسپیناس تا سماموس/ مسعود سلیم پور

مصاحبه و گفتگو

- سازمان مدیریت پسماندهای شهرداری رشت/ مهندس سیامک دوستدار

- عوامل تخریب و نابودی جنگل های گیلان/ دکتر سعید نادری

- از بیماری های خاص می توان جلوگیری کرد/ دکتر مرتضی رهبر طارمسری

- وزارت بهداشت متولی سلامت است/ دکتر داداشی

هنر و ادبیات

- موسیقی، طبیعت و محیط زیست گیلان/ داریوش علیزاده

- کاسپین، تهدیدها و چالش ها/ سینا بزرگ چنانی

- هنر و محیط زیست در فرهنگ فولکلور گیلان- هوشنگ عباسی

-  طبیعت و زیبایی گیلان در اشعار شاعران گیلکی سرا

(محسن آریاپاد- عباس احمدی- محمدتقی بارور- کیاوش بحری- محمد بشرا- م.پ.جکتاجی- مسعود پورهادی- زهرا پرکار- لیلا پورکریمی- مهرداد پیله ور- رحیم چراغی- محمد دعایی- اکبر ستوده- ابراهیم شکری- علیرضا صدیق- فریده صفرنژاد- هوشنگ عباسی- غلام حسن عظیمی- زهرا علیزاده- محمد فارسی- فرزین کارگر- الهام کیانپور- عباس گلستانی- آذر مرادی- علی اکبر مرادیان- بهرام مژدهی- علی معصومی- محمد ابراهیم ملکی- حمید نظرخواه- پیمان نوری- سیامک یحیی زاده.)

همایش های زیست محیطی و گروههای سبز

- جمعیت زنان و جوانان حافظ محیط زیست

- همایش بگذاریم خزر زنده بماند/ مهندس محمدرضا توسلی

- گزارش نشست تحلیلی پروژه شهر سالم

- تازه کتاب

گیله وای شماره ی ۱۱۳

آن چه در این شماره می‌خوانید :

بخش فارسی

«فسنجان» گفتی و کردی خلاصم! / سرمقاله

یادداشت مدیرمسئول-۱ : نوروزبل ۱۵۸۵ در راه است.

یادداشت مدیرمسئول-۲ : کی داد، کی گرفت؟ (حدیث خانه میرزاکوچک جنگلی)

یادداشت سردبیر خبرهای فرهنگی، هنری و…

وضعیت غیرکلاسیک، راه حل غیرکلاسیک می‌‌طلبد (نقدی در حوزه زبان گیلکی)/ امین حسن‌پور

نظارت کامل بر منابع آبی، پای صحبت مهندس احمد محامد از کارشناسان پیشکسوت آب و آبیاری

اوخان: تاریخ شفاهی به روایت محمد شمس لنگرودی / س. آماردوس      

نامداران گیلان: عمادالدین محمود گاوان (به مناسبت پانصد و بیستمین سال شهادت او) / ناصر پویان

استادایرج افشار، ایران شناس نامدار درگذشت

هارای هارای (سرو صدای دست‌فروشان بازارهای روز و هفتگی) / رضا کوچصفهانی 

بحران روایت، حاشیه‌ای بر داستان گیلکی «حیکایت» مسعود پورهادی / امین حسن‌پور         

گزارش پنجمین همایش شعر گیلکی خانه فرهنگ گیلان / جلال رنجبر پویا

نام‌ها و نامگذاری‌های مناطق روستایی و جنگلی شمال ایران / سید نورالدین اکرامی

رابطه‌ها و علقه‌های انسان و حیوان در روستا (شهرستان رودبار) قسمت سوم ماکیان / محمدعلی جعفری دوآبسری

مقیاس‌ها در اشکور / علی یعقوبی اشکوری

نیناکی: چهل منبر (نقد و تحلیل فیلم مستند از آرش یزدانی) / سمیرا بزرگی     

صد شماره پیش: معرفی شماره ۱۳ گیله‌وا

گیله‌وا در آستانه بیست سالگی

خودمانی با مخاطبان خود/ گیله‌وا

تازه کتاب

بخش گیلکی

شعر گیلکی: عباس احمدی ـ منوچهر بخشی ـ م.پ.جکتاجی ـ ابراهیم شکری ـ فرامرز شکوری ـ حسین شهاب ـ حسینعلی صادقی سرشت ـ علیرضا صدیق ـ غلامحسن عظیمی ـ ناهید فتوحی ابوابی ـ حسین فدایی ـ محمدابراهیم ملکی

داستان: ‌شغل / سین سیامک

جنین / مهاپا

* گیله‌وا در حک‌، اصلاح‌ و تلخیص‌ مطالب‌ آزاد است‌.

* چاپ‌ هر مطلب‌ به‌ معنای‌ تأیید آن‌ نیست‌.

* مطالب‌ ارسالی‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ مسترد نخواهد شد.

* استفاده‌ فرهنگی‌ از مطالب‌ گیله‌وا به‌ شرط‌ ذکر مأخذ، آزاد و استفاده‌ انتفاعی‌ از آن‌ منوط‌ به‌ اجازه‌ کتبی‌ است‌.

سرمقاله:«فسنجان‌» گفتی‌ و کردی‌ خلاصم‌!

در اصطلاح‌ گیلکان‌ «فسنجن‌» علاوه‌ بر این‌ که‌ نام‌ خورشت‌ِ مجلسی‌ ، پرهزینه‌ و خوش‌ مزه‌ای‌ است‌، مجازاً به‌ معنی‌ هر چیز پخته‌ شده‌ و آماده‌ برای‌ استفاده‌است‌. بخصوص‌ در مورد حرف‌ رک‌ و صریح‌ و تمام‌ کمال‌ گفته‌ شده‌ به‌ آدمی‌ که‌ یک‌ کمی‌ دیر می‌گیرد. مثل‌ آن‌ چه‌ خیلی‌ چیزها به‌ ما مطبوعاتی‌ها گفته‌ می‌شود ولی‌ما زیاد به‌ خود نمی‌گیریم‌، سعی‌ می‌کنیم‌ یک‌ جوری‌ دور بزنیم‌ و از کنارش‌ بگذریم‌. بنابراین‌ کسی‌، شخصی‌ حقیقی‌ یا حقوقی‌باید رک‌ گویی‌ کند و آب‌ پاکی‌ را روی‌دست‌ ما بریزد، به‌ اصطلاح‌ «فسنجن‌» کند تا بفهمیم‌!

کاری‌ که‌ این‌ بار اداره‌ پست‌ با ما کرد. امروزه‌ کار فرهنگی‌ به‌ ویژه‌ از نوع‌ رسانه‌ای‌ و مکتوب‌، در جامعه‌ای‌ مثل‌ جامعه‌ ما، کار جنون‌آمیزی‌ است‌ و آدمی‌ که‌ کار فرهنگی‌ می‌کند، در شرایط‌ حاضر، به‌واقع‌ مجنونی‌ بیش‌ نیست‌ بی‌ آن‌ که‌ «جان‌ِ لیلی‌» در کار باشد. چندی‌ پیش‌ جهت‌ ارسال‌ سه‌ نسخه‌ مجله‌ برای‌ سه‌ مشترک‌ جدید خارج‌ از کشور به‌ اداره‌ پست‌ مراجعه‌ کردم‌. پست‌ از جمله‌ اداراتی‌ است‌ که‌ هر روز هفته‌ با آن‌ کاردارم‌، به‌ دلیل‌ این‌ که‌ کار رسانه‌ای‌ و انتشاراتی‌ بدون‌ پست‌ امکان‌پذیر نیست‌. اتفاق‌ عجیبی‌ افتاد و آن‌ این‌ که‌ هزینه‌ پست‌ نسبت‌ به‌ روز گذشته‌ بالا رفته‌ بود. خوب‌بالا رفتن‌ قیمت‌ در کشور ما چیز عجیبی‌ نیست‌. اتفاقی‌ است‌ که‌ همیشه‌ می‌افتد و ما به‌ آن‌ عادت‌ کرده‌ایم‌. اما بالا رفتن‌ داریم‌ تا با «لا» رفتن‌. یک‌ بار می‌ بینی‌ پله‌ پله‌و تدریجی‌ است‌ چندان‌ فشاری‌ بر آدم‌ وارد نمی‌آید، یک‌ بار هم‌ پرشی‌ و جهشی‌ است‌ که‌ گردة‌ آدم‌ را می‌شکند. ولی‌ این‌ بار بالا رفتن‌ از نوع‌ دیگر، عرشی‌ و فرشی‌ بود،یعنی‌ ترا آن‌ چنان‌ بالا برد و محکم‌ به‌ سقف‌ آسمان‌ کوبید که‌ هوش‌ از سرت‌ پرید آنگاه‌ فرش‌ زمینت‌ کرد. حرص‌ و آز هم‌ متر و متراژ و حد و مرزی‌ دارد. گویا این‌ بار خود حرص‌ و آز هم‌ دچار تورم‌ شده‌ و حذف‌ یارانه‌ها، روی‌ این‌ دو خصلت‌ بد انسانی‌، بدتر! اثرگذاشته‌ است‌. مجله‌ای‌ که‌ ۱۵۰۰ تومان‌ قیمتش‌ است‌ و قبلاً چیزی‌ همین‌ حدود نقش‌ تمبر می‌خورد و خارج‌ از کشور می‌رفت‌ این‌ بار اما با بالا رفتن‌ قیمت‌، هزینه‌ پستی‌آن‌ به‌ ۸۵۰۰ تومان‌ رسید یعنی‌ بیش‌ از ۵ برابر! جان‌ کلام‌ این‌ که‌ هزینه‌ پستی‌ سه‌ تا مجله‌ برای‌ ما ۲۵ هزار تومان‌ آب‌ خورد تا برود آن‌ طرف‌ آب‌! ماندیم‌ معطل‌ فردا که‌شماره‌ جدید درآمد و بیش‌ از ۱۸۰ مجله‌ را باید بفرستیم‌ سرتاسر دنیا چه‌ کنیم‌؟

به‌ قول‌ ما گیلک‌ها «آئو…» چه‌ خبر است‌ مگر سرآوردی‌! کفش‌ و کلاه‌ کردیم‌ رفتیم‌ ملاقات‌ مدیرکل‌. منشی‌ مدیر کل‌ در عین‌ ادب‌ فرمایشی‌ و با چرب‌ زبانی‌ نمایشی از پیش‌ آموخته‌ جوابمان‌ گفت‌ و حواله‌ داد به‌ روز سه‌ شنبه‌ که‌«آقا» ملاقات‌ عمومی‌ دارد! خدا و خلق‌ خدا از این‌ ملاقات‌های‌ عمومی‌ یک‌ روز در هفتة‌ ادارات‌ خبر دارند. ما نیازی‌ به‌ این‌ جور ملاقات‌های‌ عمومی‌ نداشتیم‌.اورژانسی‌ کار دستمان‌ مانده‌ بود. تازه‌ می‌دانستیم‌ در ملاقات‌ عمومی‌ که‌ گوش‌ تا گوش‌ آدم‌ نشسته‌ آقای‌ مدیر کل‌ چیزی‌ برای‌ گفتن‌ ندارد، او هم‌ تابعی‌ از بالادست‌خود است‌، از مرکز پست‌ کشور که‌ دیکته‌ می‌ کند آن‌ چه‌ را که‌ نشستند و گفتند و برخاستند و حکم‌ به‌ وارد کردن‌ آخرین‌ تیر خلاص‌ بر پیکر فرتوت‌ فرهنگ‌ و کتاب‌ ومطبوعات‌ دادند. با این‌ همه‌ آن‌ چه‌ را که‌ لازم‌ بود به‌ روابط‌ عمومی‌ پست‌ گفتیم‌ تا او بی‌ کم‌ و کاست‌ به‌ مدیر کل‌ روزهای‌ سه‌ شنبه‌ برساند و او هم‌ اگر خواست‌ غیرتی‌ نشان‌ دهد آن‌را به‌ بالادست‌ خود، به‌ وزارت‌ متبوع‌ منتقل‌ کند.

در همه‌ جای‌ دنیا رسم‌ است‌ برای‌ مطبوعات‌ سوبسید می‌دهند حمل‌ و نقل‌ کتاب‌ و مجله‌ و روزنامه‌ مشمول‌ نوعی‌ حمایت‌ مخصوص‌ و سوبسید دولتی‌ است‌. چراکه‌ فرهنگ‌ هیچ‌ وقت‌ بی‌ نیاز از کمک‌ نبوده‌ است‌. در کشورهای‌ فرهنگ‌ ساز و فرهنگ‌ پرور به‌ مطبوعات‌ و انتشارات‌ و هزینه ارسال‌ کتاب‌ و مجله‌ کمک‌ می‌شود. در کشورما این‌ سوبسیدها در سال‌های‌ اخیر به‌ حداقل‌ میزان‌ خود رسیده‌ بود اما این‌ بار نه‌ فقط‌ قطع‌ شد بلکه‌ مطبوعات‌ یک‌ چیز هم‌ بدهکار شدند.

در جامعه‌ای‌ که‌ به‌ هر دلیل‌ ممکن‌ و ناممکن‌، چه‌ از بالا، چه‌ از پایین‌، بستر جوری‌ فراهم‌ آمده‌ که‌ تن‌ به‌ مطالعه‌ نمی‌دهد یا بسیار کم‌ می‌دهد و فرهنگ‌ در حدشعار مانده‌ است‌ و به‌ انواع‌ حیل‌ سعی‌ می‌شود از آن‌ بهره‌برداری‌ کاذب‌ شود، طبیعی‌ است‌ انسان‌ در مواجهه‌ با گذران‌ زندگی‌ و چنبرة‌ گرانی‌ و تورم‌ در آخرین‌ پستوی‌نیازهای‌ زندگی‌، فرهنگ‌ را قربانی‌ می‌کند. این‌ کار پست‌ و این‌ عمل‌ دولت‌ به‌ منزله‌ بایکوت‌ کردن‌ فرهنگ‌ و مات‌ شدن‌ آن‌ در بازی‌ شطرنج‌ سیاست‌ و اقتصاد از یک‌ طرف‌ و فرهنگ‌ و معنویت‌ از طرف‌دیگر است‌. جامعه‌ای‌ که‌ کتاب‌ نخواند یا کتاب‌ و مطبوعات‌ مطلوب‌ نداشته‌ باشد و طیف‌ محدود و معدود مشتاقان‌ آن‌ هم‌ به‌ هر دلیل‌ از آن‌ دور باشند یا غافل‌ بمانندفاتحه‌ کار فرهنگی‌ را باید خواند.

در چنین‌ جامعه‌ای‌، کتابفروش‌، عروسک‌ فروش‌، مداد پاک‌ کن‌ فروش‌، قهوه‌ تلخ‌ فروش‌ و کارت‌ ایرانسل‌ فروش‌ می‌شود ومطبوعات‌ آن‌ هم‌ زرد و جدولی‌! همیشه‌ با ترس‌ و نگرانی‌ کار کردن‌ و با دغدغه‌ ادامه‌ دادن‌، مولّد را به‌ تردید و عصبیت‌ و خستگی‌ سوق‌ می‌ دهد و آن‌ گاه‌ که‌ با همه‌ غیرت‌ از روی‌ پوست‌ کلفتی‌فرهنگی‌ استقامت‌ و پایمردی‌ نشان‌ می‌دهد، این‌ جور تیر خلاص‌ است‌ که‌ بر او وارد می‌آید. میان‌ همه‌ رنج‌های‌ موجود، یک‌ سرمستی‌ برای‌ ما مانده‌ بود و آن‌ این‌ که‌ بعد از تولید به‌ هر جان‌ سختی‌، مزه‌ پخش‌ آن‌ را بچشیم‌ که‌ پست‌ لذّت‌ آن‌ را هم‌ از ماگرفت‌.

این‌ گرانی‌ و بالا بردن‌ هزینه‌ پستی‌ اخیر یک‌ پیام‌ آشکار و صریح‌ دارد. یک‌ آب‌ پاکی‌ است‌ که‌ دولت‌ روی‌ دست‌ فرهنگ‌ و تولیدات‌ سالم‌ فرهنگی‌ ریخته‌ است‌.یک‌ حرف‌ نهایی‌ و یک‌ خط‌ و نشان‌ غایی‌ است‌ برای‌ مولدان‌ فرهنگ‌ سالم‌ و پویا که‌ بابا چطور به‌ شما بگویم‌ تعطیلش‌ کنی‌. تو که‌ کاری‌ نمی‌کنی‌ پایت‌ به‌ زندان‌ وتعطیلی‌ نشریه‌ بکشد، نمی‌خواهد کار کنی‌. تولید نکن‌، فرهنگ‌ ملی‌ و بومی‌ خودت‌ را نمی‌خواهد صادر کنی‌. بگذار در کوزه‌ آبش‌ را بخور! می‌بینی‌ که‌ خیلی‌ راحت‌فرهنگ‌ چشم‌ بادامی‌ها و ینگه‌ دنیایی‌ها وارد می‌شود. فرهنگ‌ چیپ‌ و ارزان‌ و قابل‌ دسترس‌ چینی‌ و کره‌ای‌، اروپایی‌ و آمریکایی‌، حتی‌ کلمبیایی‌ و مکزیکی‌ بدون‌هیچ‌ هزینه‌ای‌ مستقیم‌ و غیر مستقیم‌. «فسنجن‌» گفتی‌ و کردی‌ خلاصم‌!

یادداشت‌ مدیرمسئول‌ – ۱

نوروزبل‌ ۱۵۸۵ در راه‌ است‌

«نوروزبل‌» جشن‌ سال‌ نو گیلان‌ باستان‌ در راه‌ است‌. شب‌ ۱۷ مردادماه‌ امسال‌ مصادف‌ با اول‌ نوروزماه‌ ۱۵۸۵ آیین‌ تحویل‌ سال‌ کهن‌ گیلانی است‌ که‌از دیرباز به‌ صورت‌ سنتی‌ با اجرای‌ مراسم‌ خاص‌ میان‌ گالشان‌ رشته‌ کوههای‌ البرز در گیلان‌ و مازندران‌ (دامداران‌ شمال‌ کشور) برگزار می‌شود. اجرای‌این‌ رسم‌ دیرپا به‌ گواه‌ اسناد تاریخی‌ قرن‌ها با شدت‌ وحدت‌ تمام‌ تداوم‌ داشت‌ تا نزدیک‌ به‌ سه‌ دهه‌ پیش‌  که‌ با بروز تحول‌ در نظام‌ دامداری‌ و مهاجرت‌دامداران‌ و عدم‌ توجه‌ جوانان‌ به‌ این‌ پیشه‌ و گسل‌ بی‌ توجهی‌ به‌ آداب‌ و سنن‌ قومی‌ و ملی‌ و گسست‌ نسل‌ها رو به‌ فراموشی‌ گذاشت‌.

در مرداد ۱۳۸۵ به‌ همت‌ دوستداران‌ فرهنگ‌ بومی‌ گیلان‌ نخستین‌ اجرای‌ نمادین‌ آن‌ در روستای‌ ملکوت‌ از توابع‌ شهرستان‌ املش‌ برگزار شدو مورد استقبال‌ قرار گرفت‌. از سال‌ ۱۳۸۶ با همت‌ و یاری‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌ این‌ مراسم‌ سه‌ سال‌ متوالی‌ برگزار شد. سال‌ گذشته‌ در برگزاری‌پنجمین‌ سال‌، متأسفانه‌ به‌ دلایل‌ نه‌ چندان‌ قانع‌ کننده‌ جلوی‌ مراسم‌ گرفته‌ شد و علی‌ رغم‌ دعوت‌ عمومی‌ و فراخوان‌ گسترده‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌،چاپ‌ پوستر و نصب‌ بنر و انتشار کتابچه‌ ویژه‌ نوروزبل‌ در روز موعود جلوی‌ برگزاری‌ مراسم‌ گرفته‌ شد. شرح‌ کامل‌ ماجرا و گزارش‌ دقیق‌ آن‌ و دلایل‌عدم‌ برگزاری‌ در شماره‌ ۱۱۰ گیله‌وا مورخ‌ مرداد – شهریور ۱۳۸۹ چاپ‌ شده‌ است‌.

دلایل‌ عمده‌ عدم‌ برگزاری‌ به‌ طور کلی‌ به‌ علل‌ زیر بوده‌ است‌:

از سوی‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌، صنایع‌ دستی‌ و گردشگری‌ گیلان‌، مسأله‌ عدم‌ هم‌ آهنگی‌ دستگاههای‌ اجرایی‌ با سازمان‌ عنوان ‌ شد.

از سوی‌ نماینده‌ شهرستان‌ رودسر و املش‌ عدم‌ برگزاری‌ بخاطر فراهم‌ آوردن‌ تمهیدات‌ لازم‌ و بیشتر باشکوه‌ اجرا کردن‌ آن‌ در سال‌ آتی‌ عنوان‌ شد.

از سوی‌ فرمانداری‌ محترم‌ املش‌ و نیروی‌ انتظامی‌ منطقه‌ بخاطر رعایت‌ پاره‌ای‌ ملاحظات‌ امنیتی‌ عنوان‌ شد.

اکنون‌ با گذشت‌ ده‌ ماه‌ از آن‌ تاریخ‌ و ماندن‌ دو ماه‌ دیگر که‌ فرصت‌ بسیار زیادی‌ بوده‌ و هست‌ امیدواریم‌ نوروزبل‌ امسال‌ باشکوه‌ خاص‌ و با هم‌آهنگی‌ همه‌ نهادها در روز موعود برگزار شود.

بنابراین‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌ ،صنایع‌ دستی‌ و گردشگری‌ علاوه‌ بر ۱۰ ماه‌ گذشته‌ دو ماه‌ دیگر فرصت‌ دارد تا هم‌ آهنگی‌های‌ لازم‌ با ادارات‌دیگر را فراهم‌ آورد و جبران‌ قصور سال‌ گذشته‌ را بنماید.

نماینده‌ محترم‌ رودسر و املش‌ که‌ اتفاقاً خود را از مشوقان‌ و مبلغان‌ فرهنگ‌ بومی‌ منطقه‌ و فردی‌ گیلان‌ دوست‌ و گیلان‌ مدار معرفی‌ می‌ کند و به‌خاطر حضور در مجلس‌ قاعدتاً دید فراخ‌تری‌ دارد، آن‌ قدر فرصت‌ داشتند و هنوز دارد که‌ برای‌ باشکوه‌تر برگزارکردن‌ این‌ مراسم‌ نیک‌ آن‌ طور که‌سال‌ گذشته‌ قول‌ دادند آستین‌ همت‌ بالا زند و نگاه‌های‌ منفی‌ را از چشم‌ مسئولان‌ شهرستان‌ که‌ معمولاً نگاه‌ محدودتری‌ دارند، بزداید.

فرمانداری‌ محترم‌ املش‌ هم‌ که‌ با برگزاری‌ این‌ گونه‌ جشنواره‌ها و مراسم‌ نیک‌ گذشتگان‌ جان‌ فرهنگی‌ می‌گیرد فرصت‌ آن‌ را داشته‌ و دارد که‌ برای‌فراهم‌ آوردن‌ موجبات‌ رشد و توسعه‌ گردشگری‌ و ایجاد اشتغال‌ و پذیرش‌ توریست‌ بتواند از پس‌ کم‌کاری‌ سال‌ گذشته‌ برآید.

فراموش‌ نکنیم‌ این‌ رسم‌ نیکوی‌ مردمی‌ هزاران‌ سال‌ است‌ برگزار شده‌ و می‌شود و جلوگیری‌ از اجرای‌ آن‌ ادارات‌ ما را از مردمی‌ بودن‌ خود دورمی‌کند.

به‌ اندازه‌ کافی‌ در مورد نوروزبل‌ در سال‌های‌ اخیر گفته‌ و نوشته‌ شد. حتی‌ سال‌ گذشته‌ کتابچه‌ مستقلی‌ از سوی‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌ چاپ‌ شد تابرای‌ پیشگیری‌ از کج‌تابی‌های‌ برخی‌ نظرات‌، سندی‌ مکتوب‌ موجود باشد ولی‌ چون‌ ما اهل‌ مطالعه‌ نیستیم‌ نمی‌خوانیم‌ و دوست‌ داریم‌ بیشتر رودررو به‌توضیح‌ واضحات‌ و ادای‌ شفاهیات‌ بپردازیم‌، پس‌ سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌ که‌ تولیت‌ این‌ گونه‌ امور را دارد باید بیشتر زحمت‌ بکشد.

برای‌ برون‌ رفت‌ از این‌ بن‌ بست‌ و هضم‌ آن‌ توسط‌ مدیرانی‌ که‌ بیش‌ از مستندات‌ و مستدلات‌ تاریخی‌ و علمی‌ به‌ سلیقه‌های‌ شخصی‌ و دریافته‌های‌محدود خود تکیه‌ می‌کنند، پیشنهاد می‌شود سازمان‌ میراث‌ در چند مورد ذیل‌ پیشگام‌ و پیشقدم‌ شود:

۱ – رسم‌ دیرپا، مردمی‌ و شاد نوروزبل‌ را اول‌ از  همه‌ ثبت‌ میراث‌ فرهنگی‌ کشور کند تا مصون‌ از هرگونه‌ تفسیرهای‌ شخصی‌ و سلایق‌ فردی‌ وکج‌تابی‌های‌ حاصله‌ بتوان‌ آن‌ را بعنوان‌ یک‌ میراث‌ فرهنگی‌ و معنوی‌ عموم‌ گیلانیان‌ و ایرانیان‌ مطرح‌ کرد.

۲ – «نوروزبل‌» را به‌ عنوان‌ یکی‌ از مواریث‌ فرهنگ‌ ایران‌ در سطح‌ ملی‌ بشناساند و بر روی‌ آن‌ برنامه‌ریزی‌ کرده‌ با حمایت‌ بخش‌ خصوصی‌سرمایه‌ گذاری‌ کند تا بدین‌ وسیله‌ گردشگران‌ ایرانی‌ و خارجی‌ را به‌ سوی‌ منطقه‌ کشانده‌، ایجاد اشتغال‌ و رونق‌ اقتصادی‌ نماید.

۳ – روز برگزاری‌ آیین‌ نوروزبل‌ را به‌ عنوان‌ روز استان‌ اعلام‌ نماید همچنان‌ که‌ در برخی‌ استان‌ها اینک‌ یک‌ روز را به‌ عنوان‌ روز نماد استان‌شناسایی‌ و معرفی‌ کرده‌ جشن‌ می‌گیرند و برنامه‌های‌ متنوع‌ اجرا می‌ کنند (به‌ عنوان‌ مثال‌ ۱۴ مرداد روز مشروطه‌ در آذربایجان‌ شرقی‌)

متأسفانه‌ در این‌ مورد نیز گیلان‌ در زمره‌ استان‌های‌ عقب‌ مانده‌ و آخر است‌ و با همه‌ روشنایی‌های‌ تاریخی‌ و فرهنگی‌ هنوز در معرفی‌ روز استان‌خود اقدامی‌ نکرده‌ است‌. شاید کم‌کاری‌ پژوهشگران‌ گیلانی‌ هم‌ در این‌ زمینه‌ بی‌ تأثیر نبوده‌ باشد. چون‌ سازمان‌های‌ ذیربط‌ نسبت‌ به‌ این‌ گونه‌ مواردچندان‌ مسئولیتی‌ احساس‌ نمی‌کنند و یا اساساً آن‌ را نمی‌شناسند. مقوله‌ فرهنگی‌ را باید از طریق‌ پژوهشگران‌ به‌ متولیان‌ اداری‌ آن‌ شناساند و گرنه‌ دربوته‌ فراموشی‌ خواهد ماند.

باری‌، به‌ امید این‌ که‌ نوروزبل‌ امسال‌، ما را پیش‌ روی‌ گذشتگان‌ ما سربلند کرده روحشان‌ را شاد کند.

یادداشت‌ مدیر مسئول‌ – ۲

کی‌ داد، کی‌ گرفت‌؟

حدیث خانه میرزاکوچک جنگلی ۲۰ آذر ماه‌ گذشته‌ بود که‌ از سوی‌ مأموران‌ شهرداری‌ رشت‌ درب‌ خانه‌ معروف‌ به‌ «خانه‌ میرزا کوچک‌ جنگلی‌» در محله‌ استادسرای‌ رشت‌ قفل‌ شدو پرده‌ای‌ بر آن‌ نصب‌ گردید با این‌ عبارت‌ «به‌ علت‌ تعمیرات‌ تا اطلاع‌ ثانوی‌ تعطیل‌ است‌»! تا نوروز امسال‌ درِ این‌ خانه‌ همچنان‌ بسته‌ ماند بی‌ آن‌ که‌ شن‌و ماسه‌ای‌، گچی‌ یا سیمانی‌ بیرون‌ در ریخته‌ باشد. هیچ‌ گاه‌ صدای‌ پتکی‌، کلنگی‌ یا غژغژ چرخ‌ فرغونی‌ درنیامد. حتی‌ هوار کارگر و سرکارگری‌ را هم‌هیچ‌ کس‌ نشنید. شب‌ عید بالاخره‌ طلسم‌ تعمیرات‌! شکست‌ و پرده‌ کذایی‌ برداشته‌ شد. در عوض‌ چند گلدان‌ گل‌ زیبا در فضای‌ شاد نوروزی‌ روی‌ کنده‌های‌ درخت‌بیرون‌ در گذاشته‌ شد و در خانه‌ به‌ روی‌ مسافران‌ نوروزی‌ گیلان‌ گشوده‌ شد که‌ جای‌ تشکر داشت‌. اگر غیر از این‌ اتفاق‌ می‌افتاد جای‌ نقد و نکوهش‌فراوان‌ داشت‌ چرا که‌ مردم‌ محل‌ سال‌ها به‌ تردد نوروزی‌ این‌ خانه‌ عادت‌ کرده‌ بودند.

خوشبختانه‌ تا اوایل‌ اردیبهشت‌ ماه‌ در خانه‌ میرزا به‌ روی‌ عموم‌ بازدیدکنندگان‌ گشوده‌ بود و آن‌ طور که‌ روی‌ تابلوی‌ کوچکی‌ هم‌ کنار در نوشته‌شده‌ بود، صبح‌ها تا ساعت‌ ۲ بعدازظهر محل‌ خانه‌ برای‌ بازدید عموم‌ باز بود. این‌ هم‌ جای‌ تقدیر و تشکر داشت‌، چه‌ سابق‌ بر این‌، حتی‌ بعدازظهرها هم‌در این‌ خانه‌ به‌ روی‌ عموم‌ گشوده‌ بود. اما اکنون‌ دو هفته‌ است‌ که‌ دوباره‌ درِ خانه‌ قفل‌ خورده‌ و معلوم‌ نیست‌ تا چه‌ زمانی‌ بسته‌ باشد. ۱۱ آذر امسال‌، سالروز شهادت‌ میرزا؟… نوروز ۹۱؟کی‌ و چه‌ وقت‌؟

آیا در تبریز با خانه‌ مشروطه‌ و ستارخان‌ این‌ طور برخورد می‌شود؟ آیا در بوشهر هم‌ با خانه‌ رئیس‌ علی‌ دلواری‌ چنین‌ رفتاری‌ می‌شود؟ این‌ باراگرچه‌ پرده‌ تعمیرات‌ بر در خانه‌ آویزان‌ نشده‌ اما تابلویی‌ نصب‌ شده‌ است‌ به‌ عبارت‌ «خانه‌ میرزا کوچک‌ جنگلی‌» و با حروفی‌ ریزتر در پایین‌«سازمان‌ فرهنگی‌ ورزشی‌ شهرداری‌ رشت‌». آیا می‌خواهد «سازمان‌ فرهنگی‌ ورزشی‌» در آن‌ مستقر شود؟

هنوز اتفاقی‌ نیفتاده‌ است‌ پس‌ زود است‌قضاوت‌ شود. جدای‌ از پیوندی‌ که‌ راقم‌ این‌ سطور با این‌ خانه‌ داشت‌ و باخشت‌ خشت‌ آن‌ آشناست‌، به‌ عنوان‌ یک‌ شهروند ساده‌، ایام‌ عید از آن‌ بازدید کرد ولی‌هیچ‌ نشانی‌ از کوچکترین‌ تعمیرات‌ در آن‌ ندید. پرسش‌ این‌ است‌ پس‌ چرا سه‌ ماه‌ تمام‌ بر سر در این‌ خانه‌ تاریخی‌، آن‌ هم‌ خانة‌ میرزا کوچک‌ جنگلی‌،مردی‌ که‌ بخاطر استقلال‌ میهن‌ و آزادی‌ وطن‌ با صداقت‌ عمل‌ و گفتار مثال‌ زدنی‌اش‌ با بیگانه‌گان‌ و سرسپردگان‌ مبارزه‌ کرد، این‌ پرده‌ نصب‌ بود؟

متأسفانه‌ اقدام‌ شهرداری‌ علاوه‌ بر این‌ که‌ در متن‌ و نفس‌ کار شتابزده‌ و غیرمترقبه‌ بود، در عمل‌ هم‌ با صداقت‌ گفتار و کردار همراه‌ نشد. اما داستان‌ این‌ خانه‌ بسیار مفصل‌، دردناک‌ و شورانگیز است‌. آن‌ قدر که‌ در این‌ مختصر نمی‌گنجد. همین‌ قدر به‌ اختصار گفته‌ شود در این‌ مکان‌روزی‌ کودکی‌ زاده‌ شد که‌ در جوانی‌ و هنگامه‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌ و اشغال‌ ایران‌ و گیلان‌ از سوی‌ روس‌ و انگلیس‌، برای‌ استقلال‌ کشور و کسب‌ آزادی‌ وغرور ملی‌ نهضتی‌ علم‌ کرد که‌ دامنه‌ نفوذ آن‌ مناطق‌ وسیعی‌ از ایران‌ را دربرگرفت‌ و آوازه‌ آن‌ سرتاسر قفقاز را درنوردید.

در گذر زمان‌ بخاطر برخی‌ پیامدهای‌ تاریخی‌، مالکیت‌ این‌ خانه‌ دست‌ به‌ دست‌ گشت‌، تا ده‌ سال‌ پیش‌ که‌ عرصه‌ و اعیان‌ فروریخته‌ خانه‌ مزبور درآخرین‌ سند ملکی‌ به‌ دست‌ مالکی‌ افتاد که‌ قصد داشت‌ آن‌ را بکوبد و تسطیح‌ کند و یک‌ مجتمع‌ مسکونی‌ چند واحده‌ بسازد. خوشبختانه‌ با هشیاری‌ وهمت‌ تنی‌ چند از فرهنگیان‌ و فرهنگ‌ پروران‌ گیلانی‌ که‌ در «بنیاد پژوهشی‌ فرهنگی‌ میرزاکوچک‌ جنگلی‌» گرد آمده‌ بودند این‌ زمین‌ و خانه‌ شناسایی‌شد و با تعرفه‌ آن‌ به‌ شورای‌ اسلامی‌ دور اول‌ و تصویب‌ شورا و موافقت‌ و امضای‌ شهردار وقت‌ رشت‌، طبق‌ پیمان‌ نامه‌ای‌ معتبر و مستند در اختیار بنیادقرار گرفت‌ تا خانه‌ را مثل‌ روز اول‌ بازسازی‌ کند و مادام‌ که‌ فعالیت‌ فرهنگی‌ می‌کند در اختیار خود داشته‌ باشد. خانه‌ بر روی‌ پی‌ اولیه‌، طبق‌ عکس‌های‌ موجود و به‌ استناد شهادت‌ همسایگان‌ و معمران‌ محل‌ که‌ قبلاً به‌ آن‌ خانه‌ آمد و شد داشتند با تلاش‌های‌ شبانه‌روزی‌ اعضای‌ بنیاد و تحمل‌ مصائب‌ فراوان‌ و فوق‌ توان‌ با کمک‌ مالی‌ خیّران‌ و غیرتمندان‌ گیلانی‌ و غیرگیلانی‌ و یکی‌ دو اداره‌ از جمله‌ سازمان‌ برنامه‌ وبودجه‌ و سازمان‌ میراث‌ فرهنگی‌ در دو طبقه‌ به‌ شکل‌ اولیه‌ بازسازی‌ شد. بنایی‌ با معماری‌ سنتی‌ و بومی‌ با مصالح‌ ساختمانی‌ خاص‌ اقلیم‌ گیلان‌ با بام‌ سفال‌هم‌ اکنون‌ به‌ عنوان‌ یک‌ اثر فرهنگی‌ و تاریخی‌ در شهر رشت‌ جلب‌ توریست‌ می‌کند. در فرصت‌های‌ بعد و سال‌های‌ بعد در طبقه‌ پایین‌ِ خانه‌، کتابخانه‌ ومرکز اسناد نهضت‌ جنگل‌ و در طبقه‌ دوم‌ موزه‌ نهضت‌ تأسیس‌ شد ضمن‌ این‌ که‌ از ایوان‌ سراسری‌ بالا نیز به‌ عنوان‌ تالار اجتماعات‌ و سخنرانی‌ ونمایشگاه‌ استفاده‌ گردید.

متأسفانه‌ شهرداری‌ رشت‌ به‌ علت‌ نوعی‌ نگاه‌ منفی‌ و تزریقی‌ و غیرمنصفانه‌ و طرح‌ مسأله‌ای‌ غیرواقعی‌ ادارة‌ خانه‌ را به‌ دلیل‌ این‌ که‌ عرصه‌ از آن‌اوست‌ در اختیار خود گرفت‌. به‌ نظر نگارنده‌ چند مورد بسیار باریک‌ و حساس‌ به‌ عنوان‌ آسیب‌ پذیری‌ عمل‌ شهرداری‌ به‌ چشم‌ می‌آید که‌ چون‌ جای‌بحث‌ دارد و مربوط‌ به‌ شهر رشت‌ و عموم‌ شهروندان‌ می‌شود در این‌ جا نقل‌ می‌ شود. بسیار بجاست‌ شهرداری‌ محترم‌ شهر رشت‌ برای‌ روشن‌ شدن‌ اذهان‌عمومی‌ اگر هنوز خود را محق‌ می‌داند به‌ پاسخ‌ آن‌ بنشیند.

۱ – چرا در ضبط‌ و تصرف‌ خانه‌ میرزا از سوی‌ شهرداری‌ محترم‌ و خلع‌ ید از بنیاد شفاف‌ سازی‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌. فراموش‌ نشود عرصه‌ این‌خانه‌ که‌ شهرداری‌ ظاهراً صاحب‌ آن‌ است‌ در اصل‌ از نظر میراث‌ فرهنگی‌ و معنوی‌ متعلق‌ به‌ شخصیتی‌ تاریخی‌ است‌ که‌ چهره‌ ملی‌ و تاریخ‌ ساز کشوراست‌.سزاوار نیست‌ زمین‌ خانه‌ منسوب‌ به‌ او را که‌ بر سرِ مهرِ به‌ وطن‌، سر بر باد داده‌ است‌ تیول‌ شخصی‌ افرادی‌، نهادی‌ مثل‌ شهرداری‌ یا حتی‌ بنیادی‌ که‌آن‌ را ساخته‌ بدانیم‌. مال‌ عموم‌ مردم‌ گیلان‌ و ایران‌ است‌.

۲ – این‌ خانه‌ با کمک‌ طیفی‌ از مردم‌ نیک‌ نفس‌ و خیراندیش‌ و پاک‌ نهاد ساخته‌ شد که‌ تنها به‌ خاطر عشقی‌ و ارادتی‌ که‌ به‌ میرزا و یاران‌ جنگلی‌ او واهداف‌ نهضت‌ داشتند و احیاناً شناختی‌ که‌ از اعضای‌ بنیاد داشته‌اند همکاری‌ و همیاری‌ بی‌دریغ‌ کردند تا این‌ خانه‌ بازسازی‌ شود. نهادی‌ که‌ اکنون‌ این‌خانه‌ را در تصرف‌ دارد اگر به‌ هر دلیل‌ حقوقی‌ با بنیاد طرفیتی‌ خصوصی‌ و شخصی‌ دارد داشته‌ باشد اما مدیون‌ کسانی‌ است‌ که‌ در بازسازی‌ خانه‌ شرکت‌داشتند و در آن‌ هزینه‌ کردند. پس‌ بسیار بجاست‌ شهرداری‌ در این‌ مورد با مردم‌ روراست‌ باشد و شفاف‌ عمل‌ کند. در حالی‌ که‌ نصب‌ پرده‌ و عبارت‌نوشته‌ بر آن‌، سه‌ ماه‌ تمام‌، کاری‌ دور از صداقت‌ گفتار و کردار عمل‌ بوده‌ است‌.

۳ – این‌ به‌ اصطلاح‌ «جوخوس‌ بازی‌» و این‌ باز و بسته‌ کردن‌های‌ متناوب‌ خانه‌ نشانه‌ سردرگمی‌ و بی‌ برنامه‌گی‌ شهرداری‌ کلان‌ شهر رشت‌ است‌ که‌هم‌ خود را ناتوان‌ و منفعل‌ نشان‌ می‌دهد، هم‌ دون‌ شان‌ و حیثیت‌ تاریخی‌ «سردار جنگل‌» رفتار می‌کند، ضمن‌ این‌ که‌ برارزش‌ کار بنیاد می‌افزاید که‌ مردانی‌ با دستان‌ خالی‌ عزم‌ خود را جزم‌ کردند تا این‌ خانه‌ را که‌ می‌رفت‌ برای‌ همیشه‌ از صحنه‌ تاریخ‌ رشت‌ محو شود احیاکنند و به‌ شهر باز گردانند و ضمناً هر صبح‌ و عصر به‌ روی‌ مردم‌ باز نگهدارند.

۴ – این‌ که‌ زیر هر کتیبه‌ و قاب‌ عکس‌ و پوستری‌ که‌ بر در و دیوار خانه‌ نصب‌ است‌ و آرم‌ بنیاد پژوهشی‌ فرهنگی‌ میرزا کوچک‌ جنگلی‌ را داشت‌ بایک‌ اتیکت‌ «سازمان‌ فرهنگی‌ ورزشی‌ شهرداری‌ کلان‌ شهر رشت‌» گرفته‌ شود روا نیست‌ و هیچ‌ نشان‌ از کلان‌ اندیشی‌ ندارد. کار آن‌ گاه‌ درست‌ و کلان‌است‌ که‌ زیر نشانه‌های‌ بنیاد، آرم‌ سازمان‌ فرهنگی‌ ورزشی‌ شهرداری‌ نصب‌ می‌شد که‌ هم‌ رعایت‌ حرمت‌ نهادی‌ را که‌ پیشتر کمر به‌ ساخت‌ آن‌ بسته‌ بودنگه‌ می‌داشت‌ و هم‌ خود را امین‌ کار و ادامه‌ دهنده‌ راه‌ معرفی‌ می‌ کرد. بویژه‌ آن‌ زمان‌ که‌ بهتر و بیشتر از نهاد قبلی‌ بتواند موفق‌ شود و خدمت‌ کند. این‌کار شهرداری‌ و سازمان‌ فرهنگی‌ وابسته‌ به‌ آن‌ بیشتر به‌ نمونه‌ خرد و کارتونی‌ از عملکرد سلسله‌های‌ حکومتی‌ تاریخ‌ ما می‌ماند که‌ بعد از ظهور در صحنه‌و غلبه‌ بر سلف‌ خود، تمام‌ آثار بد و خوب‌ آن‌ را یک‌ جا از میان‌ می‌برند. آن‌ عدم‌ شفافیت‌ در عمل‌، آن‌ عدم‌ صداقت‌ در گفتار و این‌ عدم‌ صراحت‌ِکردار هیچ‌ نشان‌ از کلان‌ اندیشی‌ شهرداری‌ شهر ما ندارد.

۵ – حالا که‌ خانه‌ دست‌ شهرداری‌ کلان‌ شهر رشت‌ است‌ باید این‌ صفت‌ «کلان‌» را که‌ یدک‌ می‌کشد در عمل‌ ثابت‌ کند برازنده‌ اوست‌. حرمت‌ خانه‌ رابیش‌ از آن‌ که‌ دست‌ بنیاد بود، نگهدارد و فقط‌ به‌ باز نگهداشتن‌ آن‌ اکتفا نکند. چیزی‌ را که‌ ساده‌، آماده‌ و آسان‌ فراچنگ‌ آورده‌، بزرگ‌تر، پویاتر وکاراتر کند. امیدکه‌ چنین‌ کند. نقد ما البته‌ با راه‌ کار همراه‌ است‌. پیشنهاد می‌ شود کاری‌ را که‌ بنیاد، بخاطر عدم‌ توانایی‌های‌ مالی‌ نتوانسته‌ انجام‌ دهد، سازمان‌ فرهنگی‌ ورزشی‌شهرداری‌ کلان‌ شهر رشت‌ با قدرت‌ و اعتباری‌ که‌ دارد انجام‌ دهد.

یک‌) مغازه‌ خواربارفروشی‌ چسبیده‌ به‌ بدنه‌ ساختمان‌ که‌ برای‌ این‌ خانه‌ تاریخی‌ همچون‌ زائده‌ای‌ مخل‌ و مزاحم‌ و دملی‌ چرکین‌ است‌ خریداری‌ وتخلیه‌ شود و بعنوان‌ بخشی‌ از ساختمان‌ اصلی‌ خانه‌ کاربری‌ مناسب‌ پیدا کند.

دو) در حریم‌ خیابان‌ و کوچه‌، کناره‌ دیوارهای‌ خانه‌ پارک‌ اتومبیل‌ ممنوع‌ شود و از نصب‌ هرگونه‌ بنر و پرده‌ پرهیز گردد تا برای‌ عکسبرداری‌وضعیت‌ مطلوب‌ داشته‌ باشد. بسیاری‌ از عکاسان‌ هنری‌ و مستندسازان‌ و نقاشان‌ از این‌ خانه‌ عکس‌ و فیلم‌ می‌گیرند.

سه‌) حداقل‌ آن‌ بخش‌ از خیابان‌ که‌ در امتداد طول‌ دیوار خانه‌ است‌ سنگفرش‌ شود تا عابر پیاده‌ و سواره‌ در گذر از معبر بداند در حریم‌ چه‌ اثرتاریخی‌ و فرهنگی‌ قرار گرفته‌ است‌. حتی‌ باید کلان‌ اندیشید و از جایی‌ خیلی‌ دورتر که‌ خانه‌ به‌ چشم‌ می‌آید این‌ سنگ‌ فرش‌ را توسعه‌ داد.

چهار) در صدور پروانه‌ ساخت‌ و ساز اطراف‌ خانه‌ عنایت‌ مخصوص‌ داشته‌ باشد که‌ ارتفاع‌ بنای‌ جدید از ارتفاع‌ خانه‌ تجاوز نکند وحتی‌ کوتاه ترباشد وگرنه‌ تا چند سال‌ آینده‌ این‌ خانه‌ در قفس‌ تنگی‌ از آپارتمان‌های‌ چند طبقه‌ فرو خواهد رفت‌ و هیچ‌ گونه‌ جذبه‌ دیداری‌ نخواهد داشت‌. کاری‌ که‌ برسر مزار شهدای‌ مشروطه‌ – مردانی‌ که‌ در راه‌ آزادی‌ وطن‌ جان‌ باختند – در خیابان‌ پرستار آمد حداقل‌ در این‌ جا تکرار نشود. اگر شهرداری‌ شهر رشت‌از اهمیت‌ حفظ‌ و توسعه‌ این‌ خانه‌ و آن‌ آرامگاه‌ و نیز مزار سلیمان‌ داراب‌ و از این‌ دست‌ بناهای‌ تاریخی‌ با بی‌تفاوتی‌ بگذرد چه‌ سود از باد کردن‌ به‌غبغب‌ کلانی‌ خود. حداقل‌ در خانه‌ میرزا اگر جز این‌ کند چه‌ کرده‌ است‌ جز پخته‌ خواری‌ کار عده‌ای‌ فرهنگی‌ ندار اما غیرتمند که‌ آبروی‌ اجتماعی‌ خودرا پای‌ بازسازی‌ این‌ خانه‌ خرج‌ کرده‌ و به‌ گناه‌ نکرده‌ «فعالیت‌های‌ غیرمتعارف‌ و غیرهمسو» آلوده‌ شده‌اند.

آن‌ چه‌ شهرداری‌ تاکنون‌ کرده‌ آیا متعارف‌بوده‌ است‌؟ بنظر می‌ آید شهرداری‌ محترم‌ شهر رشت‌ دچار نوعی‌ احساس‌ القایی‌ و آنی‌ و قرار گرفتن‌ در عملی‌ از پیش‌ مقرر شده‌ گرفتار شده‌ باشد و اکنون‌ بافرو کش‌ کردن‌ آن‌ احساس‌ در عمل‌ دریافته‌ است‌ که‌ هر کاری‌ کند – باید خیلی‌ بیش‌تر از بنیاد کار کند. در غیراین‌ صورت‌ می‌ ماند قضاوت‌ تاریخ‌ وحافظه‌ مردم‌: روزی‌ شهردار مرتضی‌ شگفت‌ طبق‌ پیمانی‌ رسمی‌ و حقوقی‌ عرصه‌ و اعیان‌ فروریخته‌ ساختمان‌ قدیمی‌ آن‌ را به‌ بنیاد سپرد تا بازسازی‌کرده‌ به‌ فعالیت‌های‌ پژوهشی‌ و فرهنگی‌ بپردازد روزی‌ دیگر شهرداری‌ دیگر مهندس‌ فریدونی‌ تنها با صدور نامه‌ای‌ و با عنوان‌ عبارتی‌ چند پهلو عرصه‌و اعیان‌ ساخته‌ شده‌ و آماده‌ شده‌ خوش‌ ساخت‌ و بافتی‌ را گرفت‌ و در عمل‌ هیچ‌ نکرد. عمل‌ هر دو شهردار، تاریخی‌ و به‌ یادماندنی‌ خواهد بود، اما این کجا و آن کجا؟ به‌ امید این‌ که‌ شهرداری‌ کلان‌ شهر رشت‌ این‌ شهروند بی‌ غرض‌ و همه‌ شهروندان‌ رشتی‌ وهمولایتی‌های‌ گیلانی‌ و هم‌ میهنان‌ ایرانی‌ را با انجام‌ پیشنهاداتی‌ که‌ شد روسفید کند.

نی ناکی:چهل منبر

سمیرا بزرگی

مشخصات فیلم

نام فیلم: چهل منبر

طرح،پژوهش و کارگردانی: آرش یزدانی

تدوین و تصویر: آرش یزدانی

گوینده گفتار متن: امیر فخر­موسوی

صدا:فرهاد اکبرزاده

تهیه کننده: آرش یزدانی

زمان فیلم:۸ دقیقه

آیین چهل­منبر، در شب­ عاشورا در محله­ های­ قدیمی لاهیجان برپا می­شود. در این مراسم، خانواده ­هایی که در منازلشان مراسم روضه برگزار می­ شود، منبری را که برآن روضه خوانده می­شود، به جلویِ در خانه منتقل می­ کنند. در نمکیار (ظرفی سفالی­ که برای سابیدن مواد غذایی مورد استفاده قرار می­گیرد) خاک می­ ریزند و آن را روی منبر قرار می­ دهند و یک عدد شمع، درون نمکیار روشن می­ کنند. در کنار این­ها، یک ظرف برنج نیز روی منبر قرار می ­دهند.

پس از اذان مغرب، افرادی که نذر و حاجتی دارند، با در دست داشتنِ شمع و خرما و با نیّتِ برآورده شدنِ خواسته­ شان، به سمت مسیرهایی که ممکن است در آنها منبر وجود داشته باشد،حرکت می­کنند. بر سرِ هر منبر، شمعی روشن می­کنند، مشتی برنج بر­می­دارند و یک عدد خرما، به جای آن قرار­می­دهند. این کار، چهل بار تکرار می­شود (چهل شمع، بر چهل منبر روشن می­شود) و بر سرِ هر منبر، افراد، در دل، برآورده شدنِ حاجتشان را طلب می­کنند.در پایان که  افراد به خانه­ های خود بازگشتند،برنجی را که جمع آوری­ کرده­اند­، در غذایشان مورد استفاده قرار می­ دهند، با این امید که از برکات آن بهره ­مند شوند. صاحب­­خانه ­ها نیز نمکیار را برای مراسم سال آینده، کنار­ می­ گذارند وخرمای روی منبرها را با نیّتِ برآورده شدن نذرشان، مصرف می­کنند. (۱)

«چهل منبر» این مراسم را به تصویر می ­کشد، در حالی­که نثری شاعرانه و حماسی بر روی صحنه­ های فیلم خوانده­ می­شود. گوینده، تحکم ­وار در قالب جملات پیچیده سخن می­ گوید؛ گویی بر طبل رزم می­ کوبد. حتی فیلم با تندری مهیب آغاز می­ شود که نثر فیلم چنین توصیفش می­ کند: «خورشید در ابر طوفان­زا افروخته می­ شود و همچون برق به زمین فرو می ­آید و در زمین دائما به دست مردمان دوباره متولد می­ شود.»(دائما و دوباره!)

در فیلم مردمی را می­ بینییم که گاه در صف منتظر می­ مانند تا شمعی را روشن کنند. این حاجت­مندان، طیفی از آدم­های مختلف‌اند؛ در بینشان دختران و پسران جوان با تیپ­ های امروزی هم دیده می­ شود. شاید تنها شباهت آن­ها این باشد که مردمی تسلیم ­­اند که  برای برآوردن حاجت خود از منبری به منبری دیگر می­ روند. البته در فیلم صحنه ­هایی از نوروزبل (جشن خرمن و آغاز سال­نوی گیلانیان­قدیم) نیز دیده ­می­ شود که مراسمی بسیار متفاوت از چهل­ منبر است! شاید چون در جشن نوروزبل آتش وجود دارد، در فیلم، صحنه ­هایی از این مراسم نمایش داده­ شده ­است!

اما این­ها همه­ ی این مستند نیست؛ در فیلم مکرر از آتش صحبت کرده می­ شود و در اکثر نماهای فیلم، شعله ­های آتش نمایش داده می­ شود؛ تشت مشتعل چهل­ منبر، آتش زیر دیگ، شعله­­ های لرزان شمع، آتش نوروزبل و … . فیلم با نیایش­ های زرتشتی به پایان می‌سد. چرا؟! قصد فیلم­ساز چه بوده ­است؟ این­که آیین­ه ای چهل­ منبر و نوروزبل، به دلیل وجود عنصر آتش، ریشه در آموزه­ های زرتشت دارند؟! آتش و روشنا برای اغلب تمدن‌های بشری محترم بوده است و دارای ارزش و کرامت. اما این ادله­ ی قابل ­قبولی نیست که این احترام به ادیان باستانی مرتبط باشد. آیا مردم گیلان در هزاره­های­ پیشین، رتشتی بوده ­اند؟ گیلانیان ­­قدیم یا شاید بهتر است گفته­ شود ساکنان پیشین جنوب دریای کاسپین، به آیین زرتشت نگرویده بودند. در بیش­تر موارد در اوستا، در کنار نام گیلان از باشندگان آن با صفات دروغ­پرستان، فریفتار، دیوها یا دروغ­های نامریی، نابکاران، به بدی و با دشمنی یاد شده­است. در نوشته­ های به جامانده­­ ی اوستای­ نوین و نویسندگانش، شمال ایران­(گیلان و مازندران) را تا به آن اندازه دشمن دانسته ­اند که روایت می­شود، آرزوی هوشنگ پیشدادی آن بود که بتواند دوسوم از دروغ­پرستان گیلان و دیوهای مازندران را برافکند.

چرا؟! از نوشته­ های برخی محققین چنین برمی ­آید که مردم این سرزمین که در درازای تاریخ به دلاوری و سخت­سری زبان­زد بوده ­اند، به آیین و دین مهرپرستی خود پای­ بندی داشتند و به آن وفادار بودند و به دین تازه، زرتشتی، روی نمی آوردند. برخی دیگر از پژوهشگران نیز معتقدند که مردم این سرزمین، دینی را نپذیرفته­ بودند و آیینی را دوست نمی­ داشتند(۲)

«چهل­ منبر» برای مخاطبانی(اکثربینندگان) که از پیشینه­ی تاریخی،­ فرهنگی مردم کرانه­ی جنوب کاسپین، اطلاعی ندارند، سرشار است از چشم­اندازهای فریبنده و جذاب که از تصاویر دو مراسم­ با فلسفه­ی وجودی­ متفاوت جمع­ آوری شده­ است. کما اینکه این مستند به جشنواره فرهنگ ایرانیان در کانادا هم راه­ یافته­ بود.

«چهل­ منبر» می­توانست مستندی قابل اعتنا و دیدنی باشد از آیین ­مذهبیِ چهل­منبر که کثیری از جوانان به آن رغبت دارند و این مراسم را اجرا می­ کنند؛ مراسمی­قدیمی که بسیاری از آن بی ­اطلاعند و از چند و چونِ آن نشنیده ­اند و ندیده ­اند.

در واقع برای مخاطب آگاه­ (اقلیتی از بینندگان)، شاید تنها تصویربرداری و نماهای فیلم جالب و دیدنی به نظر رسد، باقی مسائلی است که خلاف واقعیت در مورد تاریخ و پیشینه‌ی این سرزمین را در ذهن مخاطب می‌نشاند.

۱- برگرفته از وبلاگ لاهیجان­ من_ میرعماد موسوی

http://lahijane-man.blogsky.com/1390/02/05/post-105/

2- گیلان(ورن) و مازندران و باشندگان آنها در اوستا_ بهروز عسگرزاده_ مجله چیستا_شماره ۴۰۵

اوخان:تاریخ شفاهی به روایت محمد شمس لنگرودی

س.آماردوس

Amardous@gmail.com

اوخان نام صفحه­ ای است که به معرفی و نقد کتاب می پردازد؛ البته با اولویت کتب مربوط به گیلان و گیلانیان و یا نویسندگان گیلانی . اوخان تنها یک نویسنده ندارد. چنانچه مطلبی در این­باره دارید، می­توانید آن را برای گیله وا و یا به آدرس ای.میل نوشته شده در این صفحه، ارسال فرمایید تا درصورت تایید منتشر شود. اوخان به زبان گیلکی، پژواک معنا می دهد.

نام کتاب: شمس لنگرودی(از سری کتابهای تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران)

گفتگو: کیوان باژن

ناشر: نشر ثالث

چاپ اول: ۱۳۸۷

ستیز با قدرت، ستیز حافظه با فراموشی است(۱)

«تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» مجموعه­ای از کتب ارزشمند است که به همت و زیر نظر محمد­هاشم اکبریانی منتشر شده­است. این طرح ارزنده که از سال ۸۰ در زمان وزارت مسجد جامعی پا گرفته­ بود، در سال ۸۹، به دلیل نداشتن پشتوانه و حمایت و خستگی اکبریانی از فشار زیاد کار تعطیل شده است.

اکبریانی دبیر مجموعه تاریخ شفاهی … در مقدمه کتاب شمس لنگرودی می نویسد:«… هنوز بر این باورم که ضبط و ثبت زندگی شخصیت­های ادبی این کشور در حوزه­های شعر، داستان، نقد و ترجمه از ضرورت­هایی است که نباید از آن غافل ماند. بی تردید عدم توجه به تاریخ شفاهی باعث خواهد شد که منبعی مهم و قابل اتکا را از دست بدهیم و آیندگان در تحلیل و تحقیق ادبیات امروز ما با مشکل اساسی روبرو شوند. شیوه کار در این  مجموعه، گفت ­و ­گوست. اگر شخصی در قید حیات بود، گفت و گو صرفا با وی ( و نه اطرافیان) انجام شده است و اگر شخص مورد نظر چشم از جهان فروبسته بود، گفت­و­گو با اعضای خانواده، دوستان و همکاران وی انجام گرفت. هدف از این طرح، ارائه گزارشی از زندگی خصوصی، اجتماعی و حرفه­ای شخصیت­هاست تا منبعی برای تحقیقات جامعه شناسی، روان شناسی و… فراهم آید… »

شمس در سال ۱۳۲۹ درشهر لنگرود متولد شد. وی سرودن شعر را از دهه پنجاه آغاز کرد. نخستین دفتر شعرش رفتار تشنگی در ۱۳۵۵ منتشر شد، اما پس از انتشار مجموعه‌های «خاکستر و بانو» و «جشن ناپیدا» در اواسط دهه شصت به شهرت رسید. «تاریخ تحلیلی شعر نو» و مجموعه‌های شعر «رفتار تشنگی»، «در مهتابی دنیا»، ‌«قصیده لبخند­ چاک‌چاک»، «نت‌هایی برای بلبل چویی»، « پنجاه و سه ترانه عاشقانه» و «باغبان جهنم» و رمان «رژه بر خاک پوک» ازدیگر آثار منتشرشده‌ی او هستند. شمس اخیرا در آمریکا اقامت گزیده­است.

شمس لنگرودی همسن و سال پدرم است. وقتی شرح مراحل زندگیش را می­خواندم، ناخودآگاه او را با پدر مقایسه می­کردم. وقتی از مدرسه و شکنجه­گران تعلیم و تربیتش می گفت، یاد پدر می­افتادم که خاطرات تلخی را از آدمیان وحشی مدرسه­اش برایم تعریف کرده بود! وقتی شکایت می­کرد اگر در محیطی بزرگتر به دنیا می آمد حتما فیلمساز می­شد، یاد آه و افسوس پدر می­افتادم که همیشه از نبود امکانات درشهر زادگاهش شاکی بود. برایم جالب بود که بسیاری از رویدادها و خاطراتی را که پدر، بارها و بارها برایم تعریف کرده بود، مکتوب می دیدم! تجربه­های مشترک، شباهت­ها و تفاوت­ها و سرنوشت متفاوت او و پدرم که هر دو در یک استان و یک دوره زندگی می­کردند، کتاب را برایم خواندنی کرده بود. با خواندن زندگی شمس، سفر می­کنی  به ۵۰ سال پیشِ گیلان و به لنگرود. شهری که آن سال­ها به لنین­گراد موسوم بود. شهری که به قول شمس شاعر، همان «ماکاندو»ی محبوب گابریل گارسیا مارکز بود. شهری که چهره­های سرشناس و شاعران و نویسندگان بسیاری را در کوچه­ای به نام «آسید عبدالله» پرورانده است!

با خواندن کتاب، نیم­قرن زندگی و تحول ذهنی و عینی را دنبال می­کنی؛ تحولی که شمس را به این اعتقاد رسانده اگر کسی در کودکی بازی نکرده، در جوانی کمونیست و در پیری لیبرال نشده باشد، لابد اشکالی در کارش هست! از کودکی و نوجوانی و عاشقی و جوانی و زندگی «بودلری» و خانوادگی و اجتماعی شاعری می خوانی  که به قول خودش به اتفاقی، زنده مانده است! شمس در سالهای پیش از انقلاب در «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان»  کار می کرد. او کانون را یکی از بهترین و فرهنگی­ترین مکان­های ایران در آن دوران معرفی می­کند؛ تا جایی که ساواک را شاکی کرده­بود. مقایسه­ی کانون آن سالها را با کانونی را که کودکی خود را با کتاب­هایش تمام کردیم، به خواننده وامی گذارم.

پدرشمس سال­ها امام جمعه­ی شهر لنگرود بوده­است. پسر می گوید پدر، مرد دموکراتی بوده و در کتاب « مکتب بازگشت» که تقدیم به او کرده­است او را چراغی دانسته که باعث شده راهش را پیدا کند. علاقه و احترام  پسر و پدر در عین اختلاف عقیده­ی عمیق بین آن دو، به راستی عجیب و نادر است؛ به ویژه آنکه مثال­های نقض فراوانی از این دست را در بین هم­نسلان او دیده و شنیده ایم.

با خواندن  کتاب، صدای شمس با آن لحن یکنواختش، که قبلا از طریق اینترنت شنیده­ای، در گوشت طنین می اندازد! گفتگو با شمس علیرغم اطناب و لحن کسل کننده­ی مصاحبه، تصاویری از جامعه و جوانان چند دهه­­ی گذشته، پیش روی خواننده ترسیم می‌کند؛ البته تا جایی که شمشیر سانسور اجازه داده­است. این تصاویر از واقعیت­هایی است که ثبت نشده و کمتر بیان شده و مکتوب گشته­است. با خواندن کتاب، نیم­قرن زندگی را از دید شمس مرور می کنی؛ برای همین است که با توجه به فراموشی موروثی مردم سرزمینمان، ارزش مکتوب شدن دارد.

ای­کاش و ای­کاش و ای­کاش همتی بود و بودجه و فرصتی که مجموعه­ای مانند تاریخ شفاهی گیلان، جمع آوری می­شد.  چنین مجموعه­ای با توجه به فضای خاصِ گیلانِ چند دهه پیش، ضروری می­نماید؛ به ویژه برای نسلی که از آن دوران و آدم­ها کمتر می داند.

شمس در سال ۴۹ در کنکور قبول می‌شود و به مدرسه عالی بازرگانی رشت می­رود. او رشتِ آن سالها را این چنین توصیف می­کند: « عالی. رشت، تاثیر عمیقی بر من داشت. هم فضا و هم مردمش. محیط رشت، فضای بازتر و وسیع تری به من داد. مردمش به قول امروزی ها، اهل تساهل بودند. فضای فرهنگی خوبی هم داشت. کتاب فروشی­های متعدد، بچه­های روشنفکر و بحث­های ادبی فراوان. خود دانشگاه که محل جمع شدن آدم های مختلف از جاهای مختلف بود، برایم جالب بود. یکی اهل سینما بود، یکی موسیقی، و آن یکی شعر. اینها خیلی برایم خوشایند بودند.»

اما… جای یک سوال دراین مصاحبه خالی است. شمسِ شاعر، حتی یک شعر هم به زبان گیلکی نسروده است؛ لااقل منتشرنکرده­است و نخوانده­ایم! شهریارِ شاعر سروده­هایی به فارسی دارد، اما منظومه­ی­ «حیدربابایه سلام» را هم به یادگار گذاشته است. شاعر لنگرودی! چرا حتی یک شعر به زبان مادری خود ندارید؟!

اؤخان را با این جملات پایانی کتاب به زبان شمس به پایان می بریم: « و سرآخر آنکه به قول نیما بالاخره « از جان­گذشته به مقصود می رسد» پس بهتر است که از همان آغاز، تا حد مقدور، قدر جان و عواقب از خود گذشتگی و حد ارزش مقصد و مقصود را بدانیم که بعد، دیگری را مسؤول ندانیم.»

۱- کتاب خنده و فراموشی- میلان کوندرا